X
تبلیغات
کوچه رویاها

 شايعه زن دوم چند وقتي من ميديدم كه خانمهای فامیل به من نگاه کرده ودر گوشی پچ پچ مي­كنند .تا اينكه يك شب جمعه رفته بودم زيارت  امامزاده جعفرکه خواهرم به من گفت :داداش اين كارها چيه كه شما انجام مي­دهي؟ گفتم :مثلا چه كار؟ گفت: مگر شما از اين زن كه داري بدي ديدي كه رفته­اي باز زن گرفتي؟ من هم ديديم فرصت خوبي است كه اينها را سركار بگذارم لذا گفتم: حالا هر كس دو تا زن گرفت كافر است؟ مگر امامان ما چند زن هم نگرفته­اند ؟خلاصه طوري با او صحبت كردم كه باورش آمد و رفت خانه و براي آنهائيكه باور نداشتند، گفته بود: باور كنيد كه آقا رحيم زن گرفته و خلاصه شايعه همه جا پخش شد .در آن روزها ما يك بچه عقب افتاده داشتيم كه خانمم خيلي او را دوست داشت و خوراك او هم فقط شير خشك بود و شيرخشك هم كمیاب شده بود. يك روز که خانمم همه داروخانه­ها گشته و شيرخشک پيدا نكرده بود ، با چشمان گريان  به مغازه آمد.قبل از اينكه او را بيايد، دختر خواهرم آمد نزد من و گفت :دایي اين چه كار بود كه شما كردي؟ گفتم: چه كاری؟ گفت :زن دایی به اين خوبي ،باز رفته­اي زن گرفتي؟ من هم  دیدم  مغازه خلوت است، بنا كردم با او شوخي كردن و او هم اشك مي­ريخت كه در اين موقع مرضيه خانم  با چشم اشكبار وارد مغازه شد. دختر خواهرم او را بغل كرد و گفت: زن دایي جان نارحت نباش انشا اله درست مي­شود حالا كاري كه نبايد بشود شده . خانم كه فهميد اوراجع به موضوع  ديگري حرف مي­زند، گفت:  شما راجع به چه حرف میزنید؟ دختر خواهرمگفت: مگر شما براي  زن دوم گرفتن  دایی گريه نمي­كني؟  خانمم گفت: بابا برو خدا پدرت را بيامرزد، من براي شير خشك بچه­ام گريه مي­كنم . من زدم زير خنده و دختر خواهرم فهمید سرکار بوده است وتا مدتها ماجرا را برای فامیل تعریف میکرد . خاطراتي از باجناقم آقاي نور محمدي . زمانيكه ما هنوز باجناق نشده بوديم .يك روز رفته بوديم در صحن مطهر امامزاده جعفر براي نماز جماعت .وقتیكه شیخ حسن اذان صبح را گفت ، بعضي خنديدند و گردن آقاي نورمحمدي انداختند . شيخ حسن به او پرخاش كرد كه چرا خنديدي؟ و او هم كه اين كار را نكرده بود عصباني شد و يك چك بصورت شيخ حسن زد .بچه­ها آنها را جدا كردند ومی خواستند  اقای نورمحمدي را نيزکتک بزنند كه ما نگذاشتيم .اين موضوع در ذهن من بود تا كه ايشان به خواستگاري خواهر خانم آمدند و حاج خانم از من صلاح كرد و من هم گفتم :والله من به غير از اين چيز ديگري از ايشان نديده­ام و انشا الله كه مباركه.يك بار با باجناقم آقاي نورمحمدي به اتفاق حاج علي آقا پدر خانمم و يكي از دوستانش رفتيم آبگرم لاريجان. من ميدانستم كه باجناقم خیلی از مار مي­ترسد. لذا با دوستش برنامه­ريزي كرديم و شب که می خواستيم بخوابيم ،گفتم :اينجاها بايد شب هوشيار بخوابيم .باجناقم گفت :چرا ؟گفتم :چون سقف اين اطاقها تير و حصير است، مار زياد دارد و چيزدیگري نگفتم تا باجناق شك نكند. بعد هم گفتم : ولی مارهاي اينجا سمي نيستند . برق را خاموش كرديم و خوابيدیم .من و دوستش هر كدام يك قوطي كبريت با خودمان برده بوديم زير لحاف و با ناخن به اين قوطي كبريت ها مي­كشيديم و صداي خرت خرت در مي­آورديم .آقاي نورمحمدي كه وحشت زده شده بود ،گفت :اين صداي چيه؟ و من بلافاصله گفتم :چيزي نيست اين  صداي مارها است، ولی پايين كه نمي­آيند. نترس بخواب.  اين را که گفتم  باجناق بيچاره يك چراغ قوه آورد و تا صبح اين چراغ قوه روشن بود و تا چشمش به خواب مي­رفت من صداي كبريت را درمي­آوردم و او را از خواب مي­پريد و چراغ را روشن مي­كرد.  اما اینکه میگویند ژيان ماشين نمي­شه ، باجناق فاميل نمي­شه ،حرف درستي نيست .چون ما از همان اوايل كه با هم باجناق شديم مثل برادر بوده و در تمام مسافرتها با هم بوديم تا اینکه بچه­ها بزرگ شدند و هر كدام سازي زدند و قدري فاصله بين ما انداختند .  بدنيا آمدن آخرین فرزندم، علي در بيمارستان مفتح آخرين فرزند  ما  در يك زمستان سرد که برف زیادی باریده بود،در بیمارستان مفتح بدنيا آمد. روزي كه براي آوردن خانمم به بيمارستان رفتم ،در مجاور تخت او خانمی بستری  بود .او با خانمم درد دل کرده و ازوضع زندگیش تعریف کرده بود.او خانم بیچاره ای بود که حتی یک همراه هم نداشت. خانمم از من خواست كه بروم حسابداری و مخارج آن زن بيچاره را هم بدهم .ولی وقتی به حسابداری رفتم ، گفتند: مسئولین بيمارستان  مخارج زایمان اورا حساب كرده اند . بنا به خواهش  آن خانم او را سوار كرديم و به راه افتاديم .درراه من گفتم :خانم منزلتان كجاست؟ گفت :همين نزديكیها . دختر خاله زهرا كه براي كمك كردن به من آمده بود گفت: پسرخاله كارت درآمد. منظورش اين بود كه این خانم  از ماشین پياده نمي­شود ولي اينطور نشد. آمديم جاده چالتاسيون .گفت: برو اين طرف و من هم رفتم .همه جا را برف پوشانده و فقط يك خط ماشين پيدا بود. من اول ترسيدم ولی او متوجه شد و گفت: آقا نترس برو نزديك آن موتور آب، كه حدود يك كيلومتر فاصله دارد. خلاصه رفتيم .ما براي بچه مان كلي لباس ووسیله آورده بوديم ولی بچه اين خانم  در چند پارچه كهنه پيچيده  شده بود. به موتورآ ب رسيديم ، در كنار موتور آب يك اطاق بود كه درش بسته و هيچكس هم آنجا نبود .اول ما وحشت كرديم .ولي  اوگفت: نترسيد و رفت و در زد و اسم خودش را گفت .ناگهان در باز شد و يك پيرزن و دو سه بچه قد و نيم قد ريختند بيرون وآنها چسبيدند به هم ديگر و شروع كردن به گريه كردن و ما هم مانند آنها شروع كرديم به گريه كردن.  دقایقی طول كشيد تا همه ساكت شديم واز آن خانم پرسيديم :اينها كي هستند ؟ مگر شما شوهر نداريد؟ او گفت: اين پيرزن مادرم و آنها هم بچه­هايم هستند. شوهرم معتاد بود، ماموران او را گرفتند و بردند .  چند روز بعد از این درد زايمان به من دست داد .رفتم كنار جاده و بعد هم خودم را به بيمارستان رساندم و آنجا هم چون حال مرا ديدند، فورا مرا پذيرش كردند .  پيرزن و بچه­ها  دراين چند روز آنقدر هيزم  آتش كرده بودند كه داخل اطاق و بچه­ها و پيرزن همه سياه شده بودند .من كه هنوز گريه­ام تمام نشده بود با اعصابي درب و داغون آمدم  خانه وخانمم و بچه را منزل گذاشتم و رفتم كميته امداد و جريان را با گريه  برای مسئولین کمیته امداد بازگو كردم وبعد با چند بشكه نفت - مقداري خواربار - نان و پنير ومقداري ليمو شيرين با يكي از بچه­هاي كميته امداد رفتيم آنجا و قرار شد هر هفته از طرف كميته امداد بروند و هر چه آنهامي­خواهند برايشان ببرند . چندين ماه از اين واقعه گذشت و من هم  ماجرا را تقریبافراموش کرده بودم كه يك روز خانمی با بچه­اي  در بغل آمد مغازه و سلام و احوالپرسي کرد و از احوال  خانمم را پرسید.من تعجب كردم  وپرسيدم: مگرشما  خانم من را مي­شناسي؟ گفت :من همان زنی هستم که با خانم شما  در بيمارستان مفتح بستری بودم. به قدرت خدا  بچه آن زن با آن همه رنج و گرفتاري يك بچه تپل و بچه ما عقب افتاده شده بود . يك خاطره  از منزل حاج علی آقا پدر خانمم اوائل ازدواجمان هنوز پسرهای ها ی حاج علی آقا ،به جز پسر بزرگشان كه برای ادامه تحصیل به تهران رفته بود،  درخانه بودند . حاج علي آقا تعدادي گوسفند و گاو داشت و هر روز بايد  يكي از پسرها گوسفندها را  قاطي گله كند. تابستان بود و در حياط چند پشه­بند زده  و خوابیده بوديم .من و  حسن وحاج علی آقا در يك پشه بند خوابيده بوديم.  آن روز نوبت حسين بود كه گوسفند ها را قاطی گله کند. حاج آقا حسن را صدا مي­كرد و مي­گفت :حسن پاشو گوسفندها را بزن قاطي گله . حسن گفت :امروزنوبت حسينه. بعد از چند دقيقه باز حاج آقا صدا زد: حسن رفتي؟ باز حسن گفت: نوبت حسينه . حاج آقا كه عصباني شده بود بلند شد آمد كه گلوي حسن را بگيرد، اشتباها گلوي مرا گرفت و من كه از خنده نمي­توانستم حرف بزنم با اشاره دست به او گفتم :من حسن نيستم . تا مرا رها كرد . آنقدر آن روز خنديديم و تا چند وقت اين موضوع را بازگو مي­كرديم .  خاطره  ایام محرم در روستای بلعرض يك سال روز عاشورا با هیات سينه­زن رفتيم امامزاده و تا نزديك ظهر مراسم سينه­زني وعزاداري ادامه داشت و ظهر به مسجد ده برگشتيم .در آن زمان روز عاشورا براي امام حسين(ع) غذا مي­دادند و دعوتي  در کارنبود . مردم ده كه برای عزاداري  در مسجد جمع  میشدند، همانجا سفره مي­انداختند و در سيني­هاي بزرگ غذا مي­ريختند و بزرگ و كوچك همان جا غذا مي­خوردند. البته اكثر با دست غذا مي­خوردند چون هنوز خوردن غذا با قاشق مرسوم نبود . همه مردم ده آمدند در مسجد دور سفره نشسته و مي­خواستند ناهار بخورند كه يك مرتبه حاج سيد محمد عمو آقا حسن بلند شد و با  لهجه شل خود گفت: آي مردم جد من را كشته­اند و شما مي­خواهيد غذا بخوريد ؟و ادامه داد: واي حسين كشته شد و مردم مومن و متعصب كه هنوز از جوشش عزاداري نيافتاده بودند، بلند شدند و همه با هم در حالي كه با دو دست به سر خود مي­زدند ، مي­گفتند: واي حسين كشته شد .آنروز غذاها  پايمال شد و مردم با حالتي محزون و غذا نخورده به منزل رفتند . يك سال با حاج آقا مصطفي شيباني پسرخاله رفتيم قم . در يك مسافرخانه يك اطاق 4 تخته كه دو تخت آن را دو نفر دماوندي گرفته بودند وآن دو تخت  را هم به ما دادند. وقت خوابيدن من ديدم آن دو نفر يك چيزي به هم مي­گويند. گوش دادم ديدم يكي از آنها به زبان دماوندی مي­گفت: برار تقلا كن بقدر دو تومان لحافش را پاره كنيم ،چون كرايه هر تخت دو تومان بود . اين موضوع را يادم بود تا عقدكنان  محسن برادر خانمم، كه وقتي عقد تمام شد، به حياط آمدیم و حاج علي آقا و فاميلها افتاده بودند به جان ميوه­ها . من آنجا ماجرای آن مسافر خانه یادم آمد و گفتم:بچه ها بقدر پولي كه داديم ،لحافشون رو پاره كنيم و همه خندیدیم. يك خاطره از رفتن به سوريه يك روز يكي از رفقا که خدا رحمتش كند،به من گفت :سوريه نمي­آيي ؟گفتم :چطوري؟ گفت: همه خرج و كرايه هواپيما مجاني است. فقط باید دو يا سه چمدان براي یکی بياوري. گفتم :باشه. هر دو رفتيم و اسم نوشتيم.ولی آن بنده خدا كه كارما را درست كرده بود ،كارش درست نشد ولی من قبول شدم . ساعتي كه ساكم را برداشتم، گفتم :يا حضرت زينب تو عمه ما هستي دلم مي­خواهد من را با آبرومندي ببري و بياري. آمديم فرودگاه مهرآباد . رئيس كاروان يك جوان كرد ايلامي  با سیبیلهای از بنا گوش دررفته، بنام مراد بود. در آن كاروان ما و خواهر و پسر خواهرش و دو بچه دیگر بودیم. در فرودگاه من به آن جوان که رییس کاروان بود و هيچ آشنايي هم با اونداشتم، گفتم: آقا مراد من را به چشم يك مسافر نگاه نكن.  او با تعجب پرسيد: پس به چشم چي نگاه كنم؟ گفتم: به چشم يك برادر. چون من در اين سفر نه به غذا و ميوه و نه به تفريح فكر مي­كنم بلكه مي­خواهم به زيارت عمه­ام ،حضرت زينب(س) بروم و ايشان با ترديد گفت: باشه . وارد هواپيما كه شديم در قدم اول مورد لطف عمه مان  قرار گرفتم .چون مسافر بغل دستيم نيامدو من تا سوريه دو صندلي در اختیار داشتم . وارد سوريه كه شديم ،آقا مراد دو اسكناس صد ليري سوري به من داد و گفت: يكي براي خودت و يكي هم براي مسافر همراهت .او رفت و شب كه آمد منزل ،من با برنج و روغني كه از ايران برده بودم، پلو درست كردم و او هم با من هم غذا شد . دو سه روزي كه گذشت  اوانتظار داشت طبق معمول من بگويم: پول تمام شد. اما من حدود پنجاه لیر خرج كرده بودم . اين موضوع باعث تعجب او شد و گفت: چرا ميوه نخريدي؟ در جوابش گفتم: من كه روز اول گفتم  براي میوه خوردن به اينجا نيامده ام. اين حرف آنقدر در او اثر كرد كه همان شب ما را به بهترين رستوران سوريه برد و با بهترين غذاهاي آنجا از ما پذيرايي كرد. بعد از آن ما رفيق شديم.مراد يك رفيق  بنام علي پاشا داشت که او هم از غذا پختن من خوشش آمده بود وشبها برای شام خوردن  نزد ما میآمدو به اتفاق اجناسي را كه مراد خريده بود جاسازي مي­كرديم .چون زمان جنگ بود، بايد هواپيما از روي تركيه و شوروي برودلذا رفت و برگشت حدود نه ساعت در هواپيما بوديم ولی خيلي خوش گذشت. در سوریه منزل ما درشارع­الامين  که تا مرقد حضرت زينب حدود 12 كيلومتر بود،قرار داشت. من هر روز با پسر خواهر مراد كه خيلي پسر خوبي هم بود مي­رفتيم و با عربها شوخي مي­كرديم. خلاصه مدت اقامتمان تمام شد و راهي وطن شديم. در فرودگاه سوريه خيلي معطل شديم .چون همه بارها تحويل من بود و پليس سوريه رشوه مي­خواست ومن هم این کار را نمیکردم. تا اينكه از يكي پرسيدم كه بايد چكار كنيم ؟و ايشان گفت :تا پول ندهي امكان ندارد بارها ترخيص شود و من هم مجبور شدم رشوه را دادم وآمديم تهران .رسيديم فرودگاه مهرآباد .اذان صبح بود . فرودگاه آنقدر شلوغ بود كه بايد تا ظهر در نوبت می مانديم. بارها را به خانم قاروني یکی از اعضای کاروان سپردم و گفتم :من مي­روم تا در سالن گشتي بزنم .همانطورکه در سالن فرودگاه مي­گشتم  درنزديكي در خروجي فرودگاه يك پليس قضائي  خلبانان را بازرسي مي­كرد و همانطور كه سرگرم  بود گفت: سلام آقا رحیم . من رفيق خوبم كه را چندين سال او را نديده بودم ،دیدم .اوگفت: كجا بودي؟ گفتم: سوريه. گفت: برو بارهايت را بياور.  گفتم :نمي­شود. گفت :بروبارهایت را بيارو هر كه گفت: آقا كجا مي­روي؟ بگو: از فرانسه آمده­ام و ميروم بارهايم را در انبار بگذارم و بروم .بعد بيا پيش اين آقا و يكي از ارزيابها را به من نشان داد و گفت: ديگر با من صحبت نكن .من هم همان كار را كردم و بارها را آوردم نزد آن آقا و ايشان گفت: خوب حالا مي­خواهي چطوري از اين جا بيرون بروي؟ من گفتم :هر طور كه به حيثيت رفيقم لطمه نخورد .او مجددا گفت: آقا چطور مي­خواهي بروي بيرون ؟ من باز همان حرف اولم را تكرار كردم . ايشان با تعجب پرسيد: شما اهل كجا هستي ؟گفتم :من اهل دهات هستم و ايشان خنديد و گفت :آقا شوخي نكن. بارهايت كدام است و من ساكها را نشان او دادم. او گفت:خانم قارونی خانمت هست؟ گفتم :نه . گفت: خيلي خوب يكي از ساكهاي اورا بردار و برو و من همان كار را كردم و از سالن فرودگاه بيرون رفتم كه ناگهان مراد آمد و شروع كرد مرا بوسيدن و گفت: آقا ترا به خدا اين كي بود؟ او را به من معرفي كن من هر چه بخواهد به او مي­دهم .گفتم :ايشان اهل اين حرفها نيست خلاصه بعد از بوسيدن دست و پاي من گفت: شما فرموديد كه به من به چشم يك مسافر نگاه نكن ولي من شما را نشناختم .ترا به خدا حالا من بايد چقدر به شما تقديم كنم ؟گفتم: هيچی. من با شما قرار كردم كه خرج من را بدهي و شما هم داديد. گفت: نه هر چه بفرمائيد من مي­دهم كه من قبول نكردم و ساك كوچك خود را برداشتم و خداحافظي كردم و رفتم .ولي  فردا ی آن روز آقا مراد با يك بسته چایي و يك بسته لوازم آرايش به پيشوا آمد و نهار را هم منزل ما میهمان بود.ا و آدرس منزل و شماره تلفن خود را داد وما تا چند سال با هم رابطه تلفني داشتيم . خاطره ساقدوش يادم هست در يک شب ساقدوش دو داماد شدم در آن زمان داماد دو ساقدوش داشت که در دو طرف داماد مي­ايستادند و موقع نارنج زدن داماد را به نزد عروس راهنمايي وهمراهي مي­کردند و آنجا مي­ايستادند تا داماد نارنج را به عروس مي­داد . من در آن شب دو نفر داماد را به حجله فرستادم.در آن زمان  به هر ساقدوش يک پيراهن و دستمال و يک جفت جوراب مي­دادند. وقتي کت و شلوار نوام را مي­پوشيدم خیلی خوشگل مي­شدم . چه خانواده­ها یی  که افتخار مي­کردند من دامادشان باشم .ولی از همه با اقبال­تر خانواده حاج علي آقا بود که بدون زحمت اين افتخار نصيبشان شد . قصه عشق يکي بود يکي نبود، غير از خدا هيچکس نبود يک پدر بود و يک مادر.اين دو با هم آشنا شدند و بعد عاشق يکديگر و سپس با هم ازدواج نمودند و حاصل اين عشق چند تا پسر و دختر شد که با تلاش آنها بزرگ شدند و مدرسه و دبيرستان و دانشگاه رفتند و به سن بلوغ رسيدند و اينجا بود که والدين از آنها تقاضاي طلب خود را کردند. مي­فرمائيد :مگر پدر و مادر اولاد طلب کارند؟ بنده مي­گويم :بله .يک طلب مادی ویکی معنوي . طلب مادي از دختران هنگامي وصول مي­شود که سر سفره عقد مي­نشينند و مي­گويند: با اجازه پدر و مادرم بله و پسران هم همينطور و اما طلب دوم که شيء گرانبها است که بطور امانت نزد فرزندان مي­باشد و آن رااز نظر قيمت نمي­شود به عدد در آورد و نه مثل و مانند دارد،که اگر طوري شد بشود مثلش را خريد  و یا آنرا پس داد. مي­دانيد آن چيز چيست؟ آن قلب مهربان پدر و مادر آنهاست ،که اگر بشکند يا مکدر شود، با هيچ مبلغي نمي­شود آن را خريد و لذا تا قيامت آن کس که به اين امانت خيانت کرده بايد عذاب بکشد . خاطرات آسياب در زماني که سرآسياب برادرم بودم، خاطرات زيادي دارم .مخصوصاً از دو پيرمرد با صفا ،يکي عمو آقا رضاي خودم و يکي عمو اسماعيل ترابي که آنقدر با صفا بودند که نگو، اين دو پيرمرد هر روز با شوخي­هاي بامزه و گفتن داستانهاي قديمي ما را سرگرم مي­کردند. مثلا يک روز می آمدند وسط کوچه را جارو کرده و سماور آتش و چائي درست می کردند. در آن زمان چون هر روزمردم بار هيزم و علف از کوچه مي­بردند ، مورد اعتراض قرارمی ­گرفتند ولی آنهامی گفتنند :مگر کوچه مال شماست؟ ما سهم خودمان را اينطوري دوست داريم .گاهی شبها در پشت­بام چایي درست مي­کردند و همه دور هم روي پشت­بام شب­نشيني مي­کرديم . يک روز يک وانت نمک سنگ خريديم که در آسياب نرم کنيم .يک نفر را ديديم و مبلغي به او داديم تا سنگ نمکها را خرد کند .در اين روز مشهدي علي جان بوجاري هم داشت گندم بوجاري مي­کرد، که يک نفر از دهات بالا گندم آورد آسياب که آرد کند و در اين موقع پرسيد: آقا اين نمکها را براي چه مي­کوبيد؟  مشهدي علي جان گفت: مگر شما نمي­داني؟ گفت: نه گفت :راستي نمي­داني؟  آن مرد ساده گفت: نه مشهدي علي جان ادامه داد: يک نهنگ بزرگ در درياي مازندران پيدا شده و سرش را از آب بيرون آورده و هر کس از آنجا رد مي­شود او را مي­بلعد، لذا شاه دستور داده هرکس آسياب دارد بايد يک وانت نمک نرم ببرد و در دهان نهنگ بريزد تا سرش را زير آب کند و برود و آن پيرمرد بيچاره چند بار گفت :اي خدا پدرت را بيامرزد شاه . در سالهاي 1324 و بعد سرگرمي مردم يکي شب­نشيني بود که بقول معروف شب را کوتاه مي­کردند و ديگری برپا کردن مراسم تعزيه­خواني بود که خيلي مورد علاقه مردم بود. چون هنوز راديو و تلويزيون دردهات نيامده بود . لذا هر شب خانواده­هاي فاميل دور هم جمع مي­شدند. ابتدا سماور ذغالي را روشن مي­کردند که خود قل و قل کردن آن ، آن هم در جمع صفائي داشت و بعد مقداري تخمه آفتابگردان يا هندوانه و مقداري مقداري انجير خشک که  همه محصول همان ده بود ،در يک مجمعه بزرگ مي­ريختند و در سيني ديگر غوزه­پنبه ودر حالی که بزرگترها داستانهاي شيرين مي­گفتند ،کوچکترها پنبه­ها را از غوزه بيرون مي­آوردند و هم از تنقلات که نام بردم ، مي­خوردند . اگر در منزلي غوزه پنبه نبود ،آنهائيکه  با تعزيه­ خواني آشنا بودند ،در داخل همان ا تاق شروع به تعزيه­ خواني مي­کردند .  جوانهاي خوش صدا نقش حضرت عباس و علي اکبر و يک نفر که صداي گوشخراشي داشت،نقش شمر و پيرمردها نقش امام حسين(ع) و يارانش را بازي مي­کردند. اين برنامه تا آخرهاي شب ادامه داشت .  گروههاي تعزيه­خوان معروف وقتي وارد ده مي­شدند، آنقدر مردم ده خوشحال مي­شدند که هرچه ميخواستند در اختيارشان مي­گذاشتند و تا چند شب آنها را نگه مي­داشتند و هر شب از منزل آنهائيکه تمکن مالي داشتند برايشان شام مي­آوردند. يادم هست در يک روز آفتابي زمستان جلوي مسجد، تعزيه بازار شام خواندند و اين تعزيه با تشريفات بود. هم تعزيه خوانها و هم مردم کمتر حاضر به خواندن آن بودند. زيرا بايد جلو مسجد و آن کوچه را مانند بازار شام با پارچه­هاي رنگارنگ بپوشانند .خلاصه تعزيه شروع شد و چون آن کس که شمر شده بود با ابهت نبود، لذا از يک گدا که داراي هيکلي درشت و صدائي بسيار رسا بود استفاده کردند و براي او يک اسب که متعلق به يکي از خوانين ده مجاور بود و براي ديدن تعزيه آمده بود استفاده کردند و تعزيه شروع شد . با نواختن طبل و شيپور و هلهله اسب را رم کرد و شمر را برداشت و  به ده مجاور منزل­خان برد و تا مردم رفتند شمر را برگردانند ،مراسم تعزيه به هم خورده بود . يک روز در آسياب نشسته بودم و گندم براي آرد کردن نداشتيم ،که ديدم يک پيرمرد با خواندن تعزيه با خودش و يک چوب و يک تکه حلبي آمد جلوي آسياب بنا به خواندن کرد. چند نفر زن و مرد جمع شدند و من به او گفتم :حاضري با هم تعزیه بخوانيم ؟گفت: شما بلد نيستي. گفتم :بلد هستم و او گفت: چه نقشي را ايفا مي­کني؟ گفتم :من حضرت عباس مي­شوم  و او هم شمر شد. شروع کرديم به خواندن تعزیه و آن امان نامه را که شمر از طرف عمر سعد آورده بود را خواند و من هم جوابش را گفتم :که شمر برو به يک طرف، مي­شکنم دهان تو، هرزه دگر برم مگو، حق ببرد زبان تو . بعد با هم  شروع به جنگ کرديم .چون من هم يک تکه چوب و يک تکه حلبي برداشته بودم ،لذا در دور دوم او همين که آمد چوبش را به سپر من بزند، من با چوبم او را با يک پشتک به عقب راندم .او عصباني شد و دنبال من کرد. من که ديدم خيلي عصباني شده و مي­خواهد مرا بزند ،پا به فرار گذاشتم . او به دنبال من و زنها و مردها به دنبال اوبودند و بالاخره رفتم منزل يکي از همسايه­ها تا او مرا رها کرد . رفتن به حمام عمومي  نوجوان که بودم ،روزهاي جمعه، همراه پدرمان با يک بقچه که در آن يک لنگ  يک حوله دوش ، ليف، کيسه و صابون بود با يک تاس يا مشربه. به حمام  که مي­رفتيم ،ابتدا وارد رختکن مي­شديم که وسط آن حوض آب بود . در اطراف حوض  سکوهائي که زير آنها خالي و براي کفش بود،وجود داشت.وقتی وارد میشدیم ، پس از در آوردن لباس، وارد گرم خانه و از آنجا وارد خزانه آب گرم مي­شديم . مدت چند دقيقه در خزينه خود را مي­شستيم و سپس بيرون آمده و در صحن گرم حمام براي چرک کردن آماده مي­شديم .چون اکثرا همديگر را مي­شناختيم و يا فاميل بوديم، همديگر را چرک مي­کرديم . تعداد کمي که داراي تمکن مالي بودند، با صداي بلند مي­گفتند: خشک­خشک و جامعه دار حمام، دو عدد حوله که متعلق به شخص نامبرده بود از بقچه او مي­آورد و به دلاک مي­داد و دلاک حوله را جلو او مي­گرفت و لنگ خيس او را باز و حوله­ها را يکي به کمر و يکي به دوش او مي­انداخت و او را روانه رخت­کن مي­کرد . در آنجا جامه­دار يک حوله برايش پهن مي­کرد و او را روي آن مي­نشاند و قدری مشت و مال مي­داد و آب خنک برايش مي­آورد . در آن وقت چند آدم وسواسی وجود داشتند . اينها هر وقت که مي­آمدند حمام تماشائي بود مثلا يکي از اينها می آمد حمام و وارد خزينه می شد، در حاليکه چند نفر از بچه­هاي شيطان در خزينه حمام بودند. وقتی او مي­خواست غسل ارتماسي کند لب خزينه مي­ايستاد و با يک نگاه اين طرف و آن طرف، لنگ خود را باز و با يک چشم به هم زدن خود را داخل خزينه آب مي­انداخت. بچه­هاي شيطان حساسیت آنها را میشناختند،لذا از خزينه بيرون میرفتند و سر راه آنها که مي­خواستند،از خزینه بيرون بیایند، يک لگن آب را طوري روي سر خود مي­ريختند که مقداريش به آنها ترشح بشود .لذا بيچاره ها مجبور بود ند دو باره داخل آب شوند . گاهي اين کار چند بار تکرار مي­شد ، تا اين بخت برگشته ها از حمام بيرون بروند . وقتي نمايندگي روزنامه کيهان را داشتم ، دوحمام در پیشوا وجود داشت:  يکي معروف به حمام زن حاجي يا حمام زنانه و ديگري معروف  به حمام اصفهاني ها یا حمام مردانه. مدتی حمام اصفهاني ها خراب شده بود و حمام زن حاجي نصف روز زنانه و نصف روز مردانه بود . من هم از اين فرصت استفاده کرده ، و خبر نوشتم که:مردان پیشوا به حمام زنانه میروند و خبر در روزنامه چاپ شد. عده­اي از اين خبر ناراحت شده و آمدند در مغازه و با اعتراض شديد گفتند: اين چه خبري بوده که شما نوشته­ايد؟ گفتم: مگر حمام زن حاجي معروف به حمام زنانه نيست؟ گفتند: چرا و من هم گفتم :خيلي خوب پس من خبر دروغ ننوشتم . خاطره­اي از عموقلي محمد حسين قمبري داماد عمو یم خدا رحمت کند عمو قلي را که هم خودش شاد بود و هم دیگران را شاد مي­کرد. او با اینکه سواد نداشت،ترانه ها وشعر های زیادی را حفظ بود و در اکثر شب­نشيني­ها و عروسي­ها، خصوصاً شب پسر نشان میخواند. در  شب پسر نشان اکثر مردم محله اعم از زن و مرد و جوان ، پس از خوردن شام  به منزل دامادمي­آمدند و از اول شب تا آخرهاي شب با پايکوبي و رقصهاي محلي ، باعث شادي حضار مي­شدند . گاهي که جمعيت زياد مي­شد،مردم حتي يک چائي هم نمي­خوردند . عمو قلي هم بنا به خواهش جوانان شروع به ضرب زدن و شعرخواني مي­کرد و در تمام مدت هم چشمهايش را مي­بست . چند نمونه از شعرهاي او را برايتان مي­نويسم . آي چه خوش بودم، تا بي­عيال بودم             راسي راسي آن روزها، چه بي­خيال بودم بچه­هاي محل دوروبرم نشستند                   اين طوق شادي را به گردن من بستند . گفتند: بايد زن بگيري                              اين کار و  گردن بگيري مشکل است بي­زن، زندگي کردن                 مرا به زن چه ؟، زن و به من چه؟  شعر برای  دختري که خواستگاري کرده بودند :  دختر نگو، چه دختر سنش زچهل زيادتر  يا اين شعررا مي­خواند:  يک الاغ داشتیم خاکستري بود                        مشهدي حسن بقال به ما فروخته بود  دزد بي­انصاف اونو دزديده بود                       برده بود بازار اونو فروخته بود  يک نشاني داشت بين الاغها این الاغ                دو تا مو از زير خايش  پیدا بود اين بند آخر را همه با هم در حالي که عده­اي سينه و عده­اي هم دست مي­زدند و با هم مي­رقصيدند، چندين بار تکرار مي­کردند.  گاهي بازي غربال به سر مي­کردند. دو جوان قد بلند انتخاب مي­شدند . جوان اول که قدش بلند بود مي­ايستاد و جوان دوم روي شانه­هاي او سوار مي­شد و يک غربال روي سرش مي­گذاشت و چادر روي آن غربال مي­انداخت که معلوم نشود ، با اين حال شروع مي­کرد به رقصیدن.  آخرهاي شب عده­اي از بزرگترها  برای آوردن عروس مي­رفتنند. هنگامي که عروس به نزديکي خانه داماد مي­رسيد، جوانهاي هم سن و سال داماد اين طرف و آن طرف کوچه مي­ايستادند . داماد ابتدا با دو ساقدوش خود از منزل بيرون مي­آمد و ساقدوشها نزديک منزل داماد مي­ايستادند . داماد بايد با متانت، اما سريع  از کوچه­اي که جوانها درست کرده بودند مي­رفت و يک عدد نارنج يا شاخه گلي که همراه داشت را  تقديم عروس خانم مي­کرد و در برگشت  باید بلافاصله يک ترقه جلوي عروس بزند و هر چه سريعتر از آنجا دور شود .چون هر چه اين کار بيشتر طول مي­کشيد، دليل بر بي­کفايتي داماد بود. حالا اين چند دقيقه با چه هلهله و غوغائي همراه بود خدا مي­داند . در اين موقع ساقدوش­ها به کمک داماد مي­آمدند و او را از اين مهلکه نجات مي­دادند. شايد براي شما سوال باشد که چطور از مهلکه نجات مي­دادند براي نمونه : نارنج زدن سيد محمود آقا رضا را براي شما تعریف میکنم. ما چند نفر بوديم که به عنوان کارگردان و سفره­انداز و مجلس گرمکن معروف بوديم. آن شب جوانان دردو طرف کوچه صف کشيده بودند و موقعي که داماد آمد نارنج بزند، يک طرف خطاب به داماد مي­گفتند: چطوري آمدي هيچکس نديدت؟ و آن طرف مي­گفتند: عجب خوب آمدي هيچکس نديدت . عده­اي هم ترقه را به در و ديوار مي­کوبيدند حالا داماد بيچاره در ميان اين همه سروصدا و ترقه و حجب و حيائي که جوانان نسبت به بزرگترها داشتند بايد برود و نارنج بزند . اما آخرهاي شب پسرنشان آنهائيکه دعوت نداشتند و براي تماشا آمده بودند مي­رفتند و بقيه جوانان فاميل نزد داماد مي­مانند که با شيريني و ميوه  فصل از آنها پذيرايي میشد.آنها چند ساعت به اذان صبح به اتفاق داماد به حمام عمومي مي­رفتند و تا اذن صبح به تر و تميز کردن خود و داماد و همچنين حنا بستن مشغول بودند. نزديک اذان صبح، پدر داماد به اتفاق يکي که لباسهاي داماد را حمل مي­کرد به حمام مي­آمدند و در رختکن منتظر مي­نشستند تا داماد و همراهان با صلوات و شادي از گرم کن به رختکن بیایند بعد با اجازه پدر داماد، لباسهاي داماد را با ريختن نقل و پول خرد تنش  مي­کردند. هنگامي که هوا روشن مي­شد، همراهان با سردادن صلوات وهلهله و زدن ترقه داماد را به خانه مي­آوردند و او را روي کرسي که به عنوان تخت درست کرده بودند، مي­نشاندند و همه فاميل با ريختن نقل و پول خرد و رقص و پايکوبي تا ظهر مراسم را ادامه میدادند و ناهار را در منزل داماد میهمان بودند .البته ناهار مخصوص فاميل درجه يک و مهماني عمومي شب عروسي بود . خاطرات رفتن به شاهزاده محمد ورامين زمانيکه در بازار شاگرد بودم، يک روز بچه­ها گفتند: برويم شاهزاده محمد .تا ظهر 18 نفر اسم نوشتند. ابتدا يک بزغاله چاق خريديم به قيمت هفده تومان  وبعد مقداري برنج رشتي و روغن گوسفندي ،ذغال و سيخ کباب برداشته و يک آشپز هم با خودمان برديم. همه با دوچرخه بوديم . هر يک از ما يک چيز همراهمان بود. اتفاقا آن شب که ما رفتيم شب نهم ربيع­الاول بود که آن وقتها مي­گفتند: در آن شب عمر را کشته اند و اکثر خانه­ها بزن و بکوب بود و شيريني مي­خوردند. سرپرست ما مرحوم دایي حسين بود وبا وجود اينکه سني ازش گذشته بود،ولی خیلی شاد و سرحال بود . آن شب ما در شاهزاده محمد يک چراغ توري روشن کرديم و تا آخرهاي شب بزن و بکوب کرديم طوریکه آخرشب متولي امامزاده آمد و گفت: آخر ما نفهميديم شما اينجا آمده­ايد زيارت يا مطربي؟ دایی ام گفت: امشب شب عمر کشون است و اشکالي ندارد و حتی خانواده پيامبر هم امشب خوشحالند . چند نفر قرار گذاشته و شايعه كردند كه امامزاده يك  كور مادرزاد را شفا داده  است .لذا مردم ساد ه دل شروع به رفتن به امامزاده براي شفاي مريضانشان  کردند. اين كار آنقدر بالا گرفت كه اشخاص باسواد و روشنفكر هم باورشان آمد و ظرف چند روز دهها هكتار از زمينهاي اطراف امامزاده تبديل به بازار روز شد و عده زيادي شبها در همان بيابان پيش اجناس خود و عده­اي هم براي گرفتن شفا در محوطه امامزاده مي­خوابيديدند .کم کم كار به جایي كشيد كه بازار از مشتري خالي و كسبه  كه برايشان امكان داشت، مواد خوراكي و شمع و اجناس ديگر خود را به آن بيايان انتقال دادند. يك روز ما چند نفري رفتيم كه از نزديك ماجرا را تماشا كنيم ،كه ديديم واقعاً محشري به پا است . چند كارگردان اين طرف و آن طرف  امامزاده ايستاده بودند و ناگهان فرياد مي­زدند: صلوات بفرستيد، آقا آمد .مردم با شور و هيجان صلوات مي­فرستادند و آنقدر غرق در حال و هواي خود بودند، كه حتي بغل دستي خود را هم نمي­ديدند. در اين موقع  كارگردان­ها كبوتران پررنگ كرده خود را كه در زير عباي خود پنهان كرده بودند به پرواز درمی ­آوردند و شروع ­میكردند با صداي بلند صلوات فرستادن.اين مردم ساده دل آنقدر به هيجان مي­آمدند كه شروع  به پول ريختن در ضريح امازاده مکردند. اين كار تا چند ماه ادامه داشت و عده زيادي از اين راه پول خوبي به دست آوردند، خصوصاً خادمين امامزاده . عده­اي از چارپادارها الاغهاي خود را آنجا برده  بودند  و مردمی كه از تهران و شهرهاي دور مي­آمدند را با گرفتن مبلغي پول  سوار و به نزديكي امامزاده مي­رساندند . عده­اي هم از چاه­هاي قنات كه آن وقتها پر از آب بود، آب را با سطل  بیرون ­كشیده و به مردم مي­فروختند. طوری که ظريفي مي­گفت : طغاري بشكند ماستي بريزد
  جهان گردد به كام كاسه ليسها   خاطرات درياي قلعه كرد در نزديكي ميدان تره بار فعلي،  در جوار قنات سناردك چشمه آبی بود، كه از چند جاي آن آب از زمين مي­جوشيد و آب آن جمع مي­شد و به صورت رودی بزرگ به سمت دهات پايين امامزاده جعفر در جريان بود و از زير پل حاجي كه همين ميدان چمران فعلي مي­باشد، عبور مي­كرد . مي­گفتند : خانمي  مي­خواسته به مكه برود پول آن را خرج ساخت اين پل كرده و به همين جهت این پل معروف به پل حاجي بود. این محل تفريح گاهي بود براي مردم پيشوا . ما بعدازظهر جمعه به قول معروف آن زمان مي­رفتيم دريا، البته همه جور آدمی  به آنجا مي­آمدند .خانواده­هاي مذهبي ، جوانان ، نوجوانان و حتي گروهي هم براي خوردن مشروبات  غيره .اين دريا چند حوضچه بزرگ و كوچك داشت كه يكي از آنها مي­جوشيد .یکبار يك نوجوان كه در اين حوضچه آب تني مي­كرده، پايش در يكي از اين سوراخ­ها رفته و نتوانسته بود خود را بيرون بكشد و غرق شده و مرده بود به همين جهت این دریا معروف  به" دريا خوني "بود. اما يك حوضچه بزرگ داشت كه عمق آن حدود 5/1 تا 2 متر بود و اكثرا در اين جا آب تني مي­كردند . واقعاً جاي زيبا و باصفایی براي اوقات فراغت جوانان بود.  رفتن به شمال با فاميل بنا به پيشنهاد چند نفر از فاميل، ظرف چند روز حدود هفتاد هشتاد نفر زن و مرد اسم نوشتند و حدود چهل نفر با اتوبوس و بقيه با سواري عازم شمال شديم. ابتدا اتوبوس آمد نزديكي منزل رحيم آقا عطائي و مسافرين اتوبوس جمع شدند . چند نفر كه خيلي خوشكه مقدس بودند، گفتند: بايد مردها جلو و خانمها عقب بنشينند . من ، اصغر آقا عطائي  و آقاي رحيمي محمدي علي، گفتيم :بايد اين كار را بر هم بزنيد.  من و خانم  و اصغر آقا با فاطمه خانم و آقاي رحيمي با خانمش کنارهم نشستيم . خوشكه مقدسها آمدند و گفتند: چرا اينطوري نشسته­ايد؟ من گفتم: پول دادم ، زن گرفتم براي همين روزها . اصغر آقا و آقاي رحيمي هم همين را گفتند و بقيه هم كه پي وقت مي­گشتند، گفتند: اينها راست مي­گويند . برنامه به هم خورد و هر كس با خانمش در يك صندلي نشستند .خلاصه با شور و شادي به راه افتاده و نزديك غروب  به بابلسررسيديم. هر جا  را گشتیم براي خوابيدن جاگير نياورديم . رفتيم جلو شهرباني و گفتيم: ما مسافريم و جائي نداريم. اگر ممكن است ما را راهنمائي كنيد . او گفت:شما چند نفرهستيد؟ گفتيم :حدود هشتاد نفر . او با تعجب گفت: زندانهاي ما خالي است . آقاي كاشاني گفت: بچه­ها حركت كنيد و برويم .گفتيم: كجا؟ گفت :يك مهندس كه طرح نشاء گوجه­فرنگي را در پيشوا اجرا كرد ومدتی مستاجر ما بود ،حالا رئيس راه­آهن شمال مي­باشد. مي­رويم منزلش و او برايمان جایي پيدا مي­كند. همين كار را كرديم و رفتيم منزل مهندس . او خيلي  به مااحترام گذاشت و فورا به مسئول  ويلاهاي محمودآباد كه براي کارمندان راه­آهن بود،زنگ زد و يك ويلاي بزرگ كه داراي سي ، چهل اطاق و يك سن نمايش  بود به ما داد ند. بروبچه­ها شروع  کردن به بزن و بكوب .آن شبیکی ازمردان فامیل  آنقدر هنرنمايي كرد تا خانم­ها شام را درست كردند . پس از شام خوردن تازه نمايش شروع شد. بدين ترتيب كه یکی از جوانهای فامیل با خانمش قدري بگو مگو كرده بودند، سوژه­ شد . یکی پيشنهاد كرد كه امشب بايد ما اين عروس و داماد را دوباره دست به دست بدهيم . يك قابلمه آوردند و آنها را عروس و داماد  كردند و در آن موقع شب مثل سابق داماد را از حمام در آوردند و با هلهله به  طبقه دوم ساختمان كه عروس آنجا بود،برده و عروس و داماد را دست به دست داديم . صبح كه شد همه پفك و بيسكويت  و...برای آنها کادو آوردند . خدا مي­داند كه آن شب چقدرخوش گذشت .  در هر ده نانوایی خانگی  وجود داشت . مردخانه با كمك اعضا خانواده گندم را پاك كرده  و به آسیاب مي­بردند . آنهم آسياب آبي ،كه به قول معروف روغن گندم گرفته نمي­شد و نانش خوردن داشت . وقتي در یک خانه، تنور هيزمي را روشن و نان مي­پختند، تا چند خانه آن طرف­تر بوي عطر نان مي­آمد .مردم به نانواها، نان مي­دادند و دربرابرش گندم مي­گرفتند .بیشتر مشتري­ها چوب خط داشتند وبرای هر پنج نان كه يك من مي­شد، يك خط روي آن مي­زدند و هر ده خط كه مي­شد يك خط كج مي­زدند كه معلوم شود چند تا ده من شده است. بعضي از مشتريها كه مصرف نانشان زياد بود، اول سال يك يا دو خروار گندم به نانوا مي­دادند و همين كار باعث مي­شد كه نانوا  پشتوانه­ داشته با­شد . چند نوع نان پخته مي­شد كه از همه بهتر نان خشكه ، نان شیر مال و نان كسمه بود .  قصابي­ها هر قصابي كه يك يا چند گوسفند مي­كشت، چند روز طول مي­كشيد تا فروخته شود .چون اكثر مردم حداقل دو سير تا حداكثر ده سير بيشتر گوشت نمي­خرديدند . چند نفري بودند كه ده سير گوشت مي­خريدند و مردم مي­گفتند: گوشت شهر را اين چند نفر مي­خوردند .  چربي و دنبه گوشت كه امروز هيچكس حاضر نيست آن را بخرد ، مردم آن زمان با التماس از قصاب مي­خواستند كه قدري چربي و دنبه بيشتر روي گوشت  بگذارد.  قصابها چربي روي گوشت را ورقه ورقه نازك مي­كردند و هنگامي كه مي­خواستند روي گوشت مشتري بگذارند مثل كاغذ نازك مي­كردند كه روي گوشت را بگيرد تا جلب توجه مشتري را بكند . گوشت هم مانند نان چوب خطي بود و هرپنج سير گوشت، يك خط زده مي­شد .مردم گوشت گاورا خيلي كم مي­خريدند . اكبر رحيمي كه در بازار قصابي داشت، يك گاو مي­كشت وبه يك نفر به نام جعفر عبداله  مقداري گوشت مي­داد و او در بازار داد مي­زد: آهاي مردم گوشت گوساله دكان اكبر رحيمي سيري 5 ريال .  رفتن به مشهد با هئيت قائميه يك سال حدود چهل نفر از افراد هئيت قائميه به مشهد مقدس رفتيم. از اين تعداد حدود دوازده نفر ما پسرعمو و پسرخاله و پسرعمو بوديم .ما از افرا د هیئت  جدا شديم .چون فرهنگ شوخي كردن و غذا خوردن ما با آنها خيلي تفاوت داشت. پس از جدا شدن از آنها ما هر كدام مسئول كاري شديم .من به عنوان سرآشپز و سيد محمود عمو و برادر زنش عبداله و حسينعلي صمدي كمك من انتخاب شدند. هر روز براي تهيه ناهار و شام  نصف یک گوسفند مي­خريديم و با آن يك وعده آبگوشت و يك وعده تاس كباب و يا ته چين درست مي­كرديم آنقدر فراواني  و ارزاني بود كه انسان احساس نمي­كرد  در مسافرت است. شام كه خورده مي­شد شوخي و  وبازي شروع مي­شد. مجلس که گرم مي­شد ، با بالش به جان هم مي­افتاديم ،تا جائي كه صداي عمو در مي­آمد و با فرياد مي­گفت: بس كنيد ديگر ساعت 12 شد مي­خواهيم بخوابيم .ولي كي گوش مي­كرد.  يك روز ما جوانها براي ديدن قبر فردوسي با اتوبوس واحد عازم طوس شديم.  در اتوبوس آنقدر شوخي  كرديم كه يك خانواده اصفهاني هم باما هم صدا شدند و اتوبوس صحنه تاتر شد .طوری كه يكی مي­خواست چند ايستگاه جلوتر از طوس پياده شود، يادش رفت و وقتي اتوبوس به طوس رسيد داد و بيداد ش بلند شد كه: من مي­خواستم چند ايستگاه جلوتر پياده شوم. خلاصه ده روز مشهد بوديم با ده­ها خاطره مثلا همان روز كه به طوس رفتيم، يك مرد بسیار ساده در هئيت بود . وقتي وارد آرامگاه فردوسي شديم، من به آقاي مؤمني گفتم : مي­خواهم با اين پيرمرد شوخی كنم . بعد من به آقاي مؤمني گفت: آقا اين ساختمان خيلي خرج برداشته ،گمان كنم بيش از پنج هزار تومان . آن پيرمرد ساده و با صداقت رو كرد به من و گفت: شما به خيالتان من چيزي سرم نمي­شه؟ اين ساختمان ده هزار تومان هم بيشتر خرج برداشته . خاطرات شب عيد نوروز از چند شب به عيد نوروز شور و هيجاني در خانواده­ها به پا مي­شد. شب قبل ازسال تحویل را شب عرفه كه  مي­گفتند و در آن شب بايد پلوسبزي می خوردند. شب چهارشنبه آخر سال ،شب چهارشنبه سوري بود. از يك شب قبل خار و خاشاك جمع مي­كردند و از اول شب درتمام كوچه­ها آتش روشن مي­كردند و از روي آتش مي­پريدند و مي­گفتند: زردي من از تو، سرخي تو از من، . زن و مرد و جوان و نوجوان  همه با هم شادي كنان اين كار را مي­كردند .  در شب عرفه و چهارشنبه سوري ،غير از شال اندازي، فال گوش هم مي­ايستادند .  در آن زمان اكثر مردها و گاهي خانم­ها شال بلندی داشتند كه براي رفع سرما به كمر مي­بستند. بعضی ها آرام  تا پشت در اتاق ها  رفته و يك سر شال را به درون اتاق و سر ديگرش را محكم نگه مي­داشتند . صاحبخانه بايد يك چيزی مثل نان كسمه يا انجيرخشک يا چيز ديگري در شال ببندد . صاحب شال بايد طوري شال را از لاي در اتاق بيرون كشیده و فرار كند كه او را نشناسند .سقف خانه­ها در آن روز گنبدي بود . وسط سقف يك سوراخ  براي آويزان كردن چمبره كه روي آن قرمه و سرشير میگذاشتند ، بود. بعضی  روي پشت­بام رفته و شال را از سوراخ  داخل اتاق آويزان مي­كردندو  صاحب خانه چیزی در شال مي­گذاشت . هنگام تاریکی هوا دختران و پسران دم­بخت قاشق زنی مي­كردند . مثلا دختر خانم به منزل نامزدش رفته و شروع به قاشق­زني مي­كرد . گاهی در هنگام قاشق زنی، شوخي­هاي بامزه­اي مي­كردند .مثلا يك كاسه پر از آب را توي صورت هم مي­پاشيدند. مرحوم مادرم در شب چهارشنبه سوري مي­گفت: بچه­ها بايد حرف­هاي خوبي بزنيد، چون بنده­هاي خدا فال گوش ايستاده­اند . خاطرات عيد گردشي  چند روز قبل از عيد نوروز بیشتر خانواده ها با پختن نان كسمه و تخم­مرغ رنگي خود را برای پذیرایی از اقوام آماده میکردند . خاله­هایم  یکی  درمحمدآباد و يكي هم در پيشوا ساکن بودند.ما دسته­جمعي براي ديدن آنها مي­رفتيم و با دستي پر بر مي­گشتيم . گاهي هم  به ما پول بعنوان عیدی  مي­دادند. البته پول كم بود .  بعضي وقتها بچه­هاي فاميل های دور سر راه ما را مي­گرفتند و تعدادی از تخم­مرغ­ها و نان کسمه­ها را از ما مي­گرفتند . آن روزها  وقتي مي­خواستند خيلي به همديگر احترام بگذارند، برايش مرغ مي­كشتند و اگر ما شب منزل خاله مي­مانديم، وقتي برمي­گشتيم مادرم  میگفت :نكند خاله­ات برایت مرغ كشته بود كه شب را آنجا ماندي؟ يك سال عید نوروز به منزل خاله رفتیم .خاله گفت :بايد امروز ناهار میهمان ما باشید. ما هم گفتيم: به شرط اينكه براي ما مرغ بكشي و او هم قبول كرد. گفتيم: ما چند جاي ديگر  عيد گردشي مي­كنيم وبرای ناهاربر مي­گردیم.لذا به منزل حاج سيد محمد پدربزرگ خانمم، كه خيلي انسان بلندنظر و ساده ای بود،رفتیم. او پسر عمه مادرم  هم بود . وقتي  می خواستيم  برگردیم او گفت :مگر من مي­گذارم سر ظهر شما از خانه من برويد ؟ گفتيم :ما به خاله مان قول داده­ايم ،ناهار میهمان خاله باشیم.ولی اوقبول نکرد و سفره را پهن کرده و مقداري نان خانگي درون آن گذاشتند. در اين لحظه يكي  كه خيلي شوخ بود، گفت: از سفره پر زنان معلومم شد، آبگوشت بپاست يا ابا عبدالله.  ماجراي در چاه افتادن چوپان ارباب محمد امين خان يك چوپان پير با يك غده به اندازه ی پرتقال در زير گلويش داشت. او شب نوزدهم ماه مبارك رمضان هنگام غروب كه گله گوسفندان را از چرا مي­آورد، در نزديكي ايستگاه راه­آهن پيشوا به داخل چاه قديمي ، كه حدود ده متر ارتفاع داشت ،افتاد و گله بدون چوپان به خانه آمد .ارباب ديد از چوپان خبري نيست وهر چه دنبالش گشت، پيدايش نكرد. بعضي مي­گفتند: ممكن است  گرگ او را خورده باشد . چند روزي گذشت و خبري از چوپان پیر نشد .تا اینکه روز عيد فطر چند نفر از مالكين كه در آن حوالي زمين داشته و مشغول متر كردن زمين­ها بودند، متوجه صداي ناله­  ضعيفی ازچاه شده و يك نفر را به درون چاه مي­فرستند ولی با كمال تعجب مي­بيند كه همان چوپان پير است. او را از چاه بيرون آورده و به خانه ارباب مي­برند .  آن زمان من نماينده روزنامه كيهان بودم.  با او مصاحبه كردم و از او پرسيدم :اين 12 روز در درون چاه چه مي­خوردي؟ گفت: هيچ چيز نبود . مار و قورباغه و...درون چاه بودند، اما به من كاري نداشتند . مراسم روز عاشورا  روز تاسوعا و عاشورا شور و حال عجیبی داشت. شب تاسوعا  قمه­زن­ها ، حيدري­ها و سینه زن ها به راه مي­افتادند. در روز عاشورا يك سواري را مي­آوردند و روي آن را با پارچه مي­پوشاندند و روي آن يك تخت درست مي­كردند كه به تخت يزيد معروف بود . يزيد بالاي آن تخت مي­نشست و فرمان مي­داد و رجزخواني مي­كرد .  ابوالفضل و دو طفلان مسلم و شمر ، وبه دنبال آنها چندين شتر با بار و اثاثيه و يك تابوت كه يك نفر درون آن خوابيده بود،حرکت میکرد. علي شيشك با يك ساطور كنار آنها حركت میکرد. روی شتر اول امام زين­العابدين وروی بقيه شترها بچه­ها سوار بودند و به دنبال آنها قمه­زن­ها با لباس­هاي سفيد  وارد محوطه صحن امامزاده مي­شدند .قمه­زن­ها شروع به قمه زدن میکردند. عده­اي از آنها كه سردسته بودند ،هر كدام يك نوچه با يك چوب در كنار خود داشتند . وقتي كه قمه زن ها خونشان جوش مي­آمد ، شروع به قمه­زني  میکردند.اين نوچه­ها باچوب­ها جلوی قمه زن ها را مي­گرفتند تا خودشان را زیاد زخمی نکنند و بعد قمه­ها را جمع آوری میکردند. قمه زن ها با دو دست  روي زخمهای سرشان میزدند ووقتی تمام لباسهايشان غرق خون مي­شد ، دور حوض حیاط امامزاده مي­گشتند . بعد نوچه ها آنها رابه حمام مي­بردند . در اين موقع سينه­زن­ها مي­آمدند و تا ظهر مراسم ادامه داشت . هنگام ظهر امام حسين را شهيد مي­كردند. يزيد فرمان مي­داد: خيمه­ها را آتش بزنند و غارت كنند. در اين موقع عده­اي با گرزهاي روشن شروع به آتش­زني و غارت خيمه­ها مي­كردند. مردم هم صدا با سينه­زن­ها  میگفتند: واي حسين كشته شد و از محوطه صحن خارج مي­شدند . ماجراي سربازي در سالهاي 38 و 39 سرباز نظري مي­­گرفتند .بدين ترتيب كه يك كاميون روپوش­دار  كنار خيابان پارک میکردندو چند مامور در گوشه و كنار مخفي مي­شدند و هر جواني را كه نظرشان مي­گرفت او را به داخل ماشين مي­بردند و بعد آنها را نزد رئيس حوزه نظام وظيفه برده و آنجا اگر كسي مدركي داشت نشان مي­داد و آزاد و بقيه را خدمت سربازی مي­بردند . مرحوم حاج علي عطائي دایی ام كه در منطقه نفوذي فوق­العاده داشت، با سرهنگ خواجوي رئيس حوزه نظام وظيفه حرفشان شده بود و براي يكديگر خط و نشان كشيده بودند .چند روز بعد من به تهران رفته بودم و هنگامي كه برمي­گشتم، در ميدان اصلی پیشوا من را گرفتند و نزد سرهنگ خواجوی بردند. او به محض اينكه فهميد من خواهرزاده حاج عطائي هستم ،فورا  اسم مرا برای سربازی نوشتند وبه تهران اعزام كردند و در باغ شاه ما را براي پوشيدن لباس به حمام بردند. وقتي دایی ام خبردار شد ،يك نامه به يكي از مسئولين نوشت و من آزاد شدم وبه پیشوا برگشتم. تا سه سال بعد ماموران به من كاري نداشتند وهر وقت كه مرا مي­گرفتند نامه را نشان مي­دادم و آزاد مي­شدم .تا اينكه دوباره ماموران سرهنگ خواجوي مرا گرفتند و اين بار ما را به پادگان عشرت­آباد بردند و لباس سربازی پوشيدم . دایی ام به سرهنگ پيغام داد وگفت: اگر او 6 ماه هم خدمت كند، او را بيرون خواهم آورد و سرهنگ هم گفته بود: اگر توانستي اين كار را بكن .چون بعد از پوشيدن لباس سربازی معافیت خيلي مشكل بود. ولي چون دایی ام با روسای بیشتر ادارات آشنا بود، دست به كار شد و پس از دو ماه ، مرا با ورقه پایان خدمت بيرون آورد. اين جريان براي سرهنگ خيلي گران تمام شد، به طوري كه وقتي مي­خواستم لباسهايم را تحويل بدهم، فرمانده مان گفت: طباطبائي پارتي ات خيلي حرفش برو بوده، او را به ما هم معرفي كن . بعد از من پرسيد:پارتی ات درباري هست يا ارتشي؟ گفتم: هيچكدام ولی او باورش نشد . خاطرات رفتن به مشهد مقدس يك سال با خاله جواهر ،برادرم آقا مرتضي ، قمر دخترخاله جواهر و علي و بچه­ها به زيارت امام رضا (ع) رفته و يك خانه بزرگ به قیمت شبي بيست تومان اجاره كرديم. خودمان آشپزي مي­كرديم و شب ها تا دیر وقت با هم  شوخي میکردیم. آقا مرتضي  در خواب خيلي خر خر می كرد ولی وقتي به او گفتيم منكر شد . براي همین ما يك ضبط صوت تهيه كرده و وقتي او به خواب رفته و شروع به خرخر كردن كرد صدايش را ضبط مي­كرديم كه ناگهان او از خواب بيدار شد. ما همه خود را به خواب زديم . من در حالی که از خنده روده بر شده بودم، سرم را زير لحاف كردم. آقا مرتضي به خيال این كه حال من به هم خورده ، روي من افتاده بود و با ترس و نگرانی مي­گفت: رحيم جان حرف بزن و من نمي­توانستم چيزي بگويم .آن شب تا نزديك صبح گفتيم و خنديديم و هنوز هر وقت علي خاله مرا میبیند، مي­گويد: رحيم جان حرف بزن . يك روز خانمم گفت: آرزوي سوار شدن هواپيماي مشهد به دل من میماند . من از اين حرف دلم سوخت و اشك در چشمانم حلقه زد و در دلم گفتم :هر طور شده بايد اين بليط را تهیه كنم وبه طرف مغازه ام راه افتادم، نزديك ميدان يك پارچه که آگهی آژانس ديدني­ها بود را دیدم. فورا به مغازه آمده و شماره آژانس را  گرفته وتقاضاي دو عدد بليط هواپيماي مشهد كردم. خلاصه رفتم دو عدد بليط رفت و برگشت به مبلغ سه هزار و يكصد و پانزده تومان گرفته و از اين که خواسته خانمم به زودي برآورده شد،یکی ازبهترين خاطره­هايم مي­باشد. با هواپیمابه مشهد رفته و وارد حرم شديم.در دلم گفتم: امروز به هر قيمتي شده بايد يك بليط ناهارامام رضا (ع) رابرای شگون  تهيه كنم . نزد یکی از خدام رفته واز او پرسيدم: آقا شما سيد هستید ؟او گفت : من سید نیستم.من هم شناسنامه­ام را از جيبم در آورده و به او گفتم: پس امام هشتم جد من است . آن بنده خدا هم گفت: بله، خوب حالا من بايد چكار كنم؟گفتم: بايد امروز بليط غذايت را به من بدهي. او گفت: چشم و بليط غذايش را به من داد. من هم مقداري نان و پنير خريدم وبه او گفتم :اين هم ناهار شما.او ابتدا قبول نمي­كرد ولی با اصرار قبول کرد و ما هم غذاي امام رضا (ع)را خورديم . رمضان غفور يك باروقتی از تهران به پيشوا برمیگشتم درماشین ، یکی از همشهریان را با خانمش دیدم. به خانمش گفتم: چه شده؟ انگار شوهرت مريض است ؟ او با عصبانيت گفت: به شما مربوط نيست. شما كجا از دل بيچارگان خبر داريد ؟و به شوهرش اشاره كرد و گفت: اين حال و روز ماست و پول هم نداريم .من گفتم :امشب شب جمعه است ،من  برايت دعا مي­كنم تا انشا الله شوهرت خوب شود . او با ناراحتي گفت: ببينيم و تعريف كنيم .به راننده گفتم :آنها را تا منزلشان ببرد و كرايه­اشان را حساب کرده و شب رفتم هئيت در حسينيه حاج سيد محمد علي و موقعي كه قرآن تمام شد، چراغها را خاموش كردند كه آقاي مؤمني  نوحه بخواند. ناگهان جریان يادم افتاد و گفتم :بچه­ها چراغها را روشن كنيد، من كار دارم.آنها چراغها را روشن كردند ومن به آقاي مؤمني جريان را گفتم. او گفت :بچه­ها من متوسل مي­شوم به امام حسن مجتبي و شما هم دعا كنيد. خلاصه آن شب گذشت. فردا آن همشهری به مغازه آمد و سلام كرد. من با تعجب پرسيدم :شما خوب شدي؟ گفت: بله آقا .ديشب تااخرهاي شب حالت تهوع داشتم ولی زود حالم خوب شد و حالا سركارمیروم. از آن روز تا به حال او درعيد قربان و عيد غدير و نوروز مرا مي­بوسد و اظهار محبت مي­كند . در سال هاي 1330 تا سالهاي بعد چون بار بازار توسط ماشين باري آورده مي­شد و آخر شب اين ماشين پر از بار مي­امد. لذا حدود ده نفر باربر پابوقي داشت كه سر دسته­شان علي شيشك بود و بقيه به نام­هاي اكبر شله ـ اكبر ترك ـ محمدسياه ـ حسن عشقي ـ زاهد ـ حسين ناموس ـ سيد محمود و رضا لپي بودند . اينها غير از باربري ، اسباب عقد و جهیزیه عروس را هم مي­بردند. بدين ترتيب كه هر مجمعه بزرگ را يك نفر حمل مي­كرد و در هر مجمعه آئينه شمعدان ، شاخه نبات ، كله قند ، رختخواب، قالي ، مس و... می گذاشتند  و وقتی از بازار رد می شدند صلوات مي­فرستادند . يك نفر از خانواده عروس و داماد هم مراقب  وسایل بودند . وقتي  آنها وارد منزل داماد مي­شدند جلویشان گوسفند مي­كشتند و به هر كدام مبلغ دو تومان و به سر كرده­شان كه علي شيشك بود 5/2 تومان مي­دادند. بعضي­ها هم شيريني و نقل به آنها مي­دادند . توصيه بر فرزندان اولين توصيه من به شما فرزندان اين است كه در زندگي خود دو چيز را از ياد نبريد: اول صداقت در گفتار و رفتار و دوم :قداست كه باعث سرفرازي و احترام شما نزد مردم مي­شود و بعد دستگيري از فقرا و بيچارگان است كه باعث سربلندي انسان در دنيا و آخرت مي­شود. حالا اين كمك مي­تواند به قول معروف يا با قدمي يا درمي يا سخني باشد . يكي از افتخارات زندگيم اين است كه از جواني براي مستمندان گدائي كردم و شيرين­ترين ساعات زندگيم زماني بود كه پول يا جنسي را به فقيري مي­دادم و او خوشحال مي­شد. آن لحظه بهترين لحظه زندگي من بود. يادم هست يك روز خانمي به من مراجعه كرد و گفت :آقا آيا درست است كه ما فرشمان يك روفرشي باشد و شما زير پايتان قالي باشد؟ آنقدر اين حرف مرا ناراحت كرد كه تصميم گرفتم هر طور شده برايش زيراندازي تهيه كنم. اتفاقاً چند روز بعد از اين ماجرا براي جنس خريدن به تهران رفتم ودر مغازه­اي كه لوازم منزل داشت ،چشمم به دو زيرانداز افتاد كه در بالاي قفسه مغازه بود. گفتم: آقا آن زيرانداز فروشي است ؟ گفت: آنها دو تخته روفرشي پشمي خيلي خوب است، اما يكي از آنها را موش سوراخ كرده .گفتم: من آنها را مي­خرم . گفتم:قیمت آنها چند است؟او قيمتی گفت و من هم قبول كردم ولی فروشنده از اينكه من چانه نزدم تعجب كرد. بعد اجناسم را خريدم و آنها را در گوني ريختم .گفتم :خوب من اينها را براي يك سيد مي­خواهم. حالا مي­خواهيد من از طرف او رسيد خمس بدهم يا از طرف خودم ؟گفت: آقا نمي­شه و من بلافاصله يك قبض خمس آل محمد نوشته و امضاء كردم و او كه در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، خنديد و گفت: عيبي ندارد . از اين كارها خيلي كردم . يك روز دخترم كه درآن زمان در دبیرستان تحصیل می کرد، به من گفت: آقا اين كارها را مي­كني، بچه­ها به من مي­گويند: پدرت گداست . گفتم :به آنها بگو اگر مي­خواهيد براي پدر شما گدائي هم كند، چون براي خودش كه گدائي نمي­كند. پایه موفقيت شما در زندگي، مرهون همين كارها می باشد . یک بار هم يك مادر شهيد آمد نزد من و گفت :آقا مي­شود من از شما يك خواهش بكنم؟ گفتم :بفرمائيد . گفت: خودتان مي­دانيد که شوهرم آدم كم رو و بيچاره­اي است.او يك چك پنجاه هزار تومانی به يك نفر داده و فردا موعد چك است و ما هرچه كرديم نتوانستيم پولش را تهيه كنيم. من آمدم خدمت شما و انشا اله كه روي مرا زمين نزنيد. من كه خودم آن مبلغ را نداشتم ،ولی در يك لحظه در دلم گفتم: خدايا آبروي مرا پيش اين مادر شهيد نبر و فوري يك نامه نوشتم به رئيس بنياد شهيد ورامين كه قبلا يك بار همديگر را ديده بوديم و گفتم: اين نامه را نزد او ببر ، ولي نامه را جز به خود او به كس ديگری نده. او نامه را گرفت و رفت ساعتي گذشت و او آمد و با خوشحالي به من گفت: آقا راستش را بگو شما از مسئولين هستي؟ گفتم: نه . گفت: رییس هم نيستي ؟ من به شوخی گفتم: والا زن و بچه ام كه تحت تكفل من هستند مرا به رياست قبول ندارند. حالا بگو ببينم چكار كرديد؟ گفت: آقا من نامه را به ايشان دادم واو بدون اينكه بگويد سفته و يا چك بدهيد، فورا پول را به من داد و گفت: سلام مرا به آقای طبا طبا یی برسانيد . از آن روز به بعد من دنبال اين بودم كه چك ضمانت را به رئيس بنياد شهيد ورامين بدهم، تا اینکه يك روز در مراسم ختم یک شهيد ، من به حاضران قرآن مي­دادم، كه ديدم آقائي به مجلس ختم آمد.من به او قرآن تعارف كردم و او یک قران برداشت ولی باز هم او نشناختم، تا اينكه وقتی می خواست برود، پدر يك شهيد شروع كرد با او صحبت كردن و من حتم دادم كه او همان رئيس بنياد شهيد است و بلافاصله رفتم بيرون و سلام كردم و دسته چكم را درآوردم و گفتم: مي­خواهم چك ضمانت پنجاه هزار تومان مادر شهيد را بدهم . او گفت:نیازی به چک نيست ،همان نامه که شما به او داده بودید، كافي است. در اين لحظه ياد ضرب­المثل معروف افتادم كه مي­گويد : سخن كه از دل برخيزد ، لاجرم بر دل نشيند . خاطراتي از مادرم مادرم كه خدا رحمتش كند، خيلي در زندگي زحمت كشيد. بچه داری میکرد. نان  مي­پخت .گاو را مي­دوشيد . تمام كارهای خانه را مي­كرد و شب بعد از شام و شب­نشيني،وقتی كه ما مي­خوابيديم تازه او پشت چرخ نخ ریسی مي­نشست و تا پاسي از شب به اين كار ادامه مي­داد . تخم پنبه  را به گاو خودمان مي­داد و زيادي آن را مي­فروخت و پول  آن رابه پدرم می داد. در اثر كار زياد ناراحتی قلبی گرفته بود. آن روزها  دكتر متخصص نبود و او تا آخر عمر از اين درد رنج مي­برد . گاهي تمام شب را او از درد و رنج و من از ناراحتي او خوابم نمي­برد. يك شب خاله­ام منزل ما ماند و صبح به دایی ام گفته بود: خداوند چه صبري به رحيم داده است. مادرم به بعضی چیزها معتقد بود . مثلا اگر ناهار آبگوشت داشتيم، مي­گفت: بايد بعد از آبگوشت هندوانه نخوريد. چون خاكستري تان مي­كند.یا اگرقرار بود شب به بیرون برویم، مي­گفت: تنها  بیرون نرويد چون جني مي­شويد . خاطرات سفر نوروزي 1380 كاشان  صبح روز يكشنبه دوازدهم فروردين ساعت 9 صبح به سمت كاشان حركت كرديم. ناهار را در اطراف كاشان خورده و پس از گردش در كاشان به سوي مشهد اردهال حركت و پس از زيارت علي ابن محمد باقر(ع) شب را در روستاي نياسر در منزل مرحوم شاهوردي كه يكي از خيرين و از شخصيت­هاي بنام و از نواده­هاي شاه بيك بود ،ميهمان شديم . در حالي كه يك اطاق را در آن روستا شبي ده هزار تومان كرايه مي­دادند . چه خانواده با شعور و با سخاوتي بودند. او برادر كوچك خود را به عنوان راهنما به ما سپرد . او مکانهای ديدني اين روستا را كه عبارت بودند از آبشار آتشكده و غار معروف كه واقعا ديدني بود، به ما نشان داد . بعد   محل توليد عرقيات رفته و مقداري عرقيات كه واقعا تاكنون چنين عرقيات خالص و خوبي را نخريده بوديم خريداري کرديم . از همه اينها ديدني­تر روستاي ابيانه با آثار باستاني و ساختمانهاي زيباي قديمي كه با سبكي خيلي زيبا ساخته شده بود بود.  مراسم روز تاسوعا و عاشورا را  در روستای ابیانه از نزديك ديديم . مراسم بدين صورت بود كه از عاشوراي سال گذشته تا عاشوراي سال بعد، هر كس که در روستا از دنيا میرفت،مردم  روز عاشورا یک نخل  را كه مانند حجله  و خيلي بزرگ و سنگين بود، با هئيت عزاداري درب منزل هر يك از صاحبان عزا مي­بردند و صاحب عزا يك كله قند را در باديه مسي بزرگ كه يك ملاقه در آن  و داخل مجمعه بزرگ گذاشته شده بود، به نخل هديه مي­كرد . سپس ميوه و شيريني و شله زرد آورده و مردم برمي­داشتند و مي­خوردند . هئيت عزاداری در روستا يكی دسته زنجير زن و يكی دسته چقچقه زن بود. در چند محله روستا غذا مي­پختند و در ظروف يك بار مصرف به كليه عزاداران حسيني  غذامي­دادند. اين برنامه با كمك مردم در چند وعده انجام مي­شد . ميزبان اين برنامه­ها اكثرا ابیانه های متمكن مقیم تهران بودند كه در آن روستا هم خانه داشتند . بعدازظهر عاشورا مراسم بالا كشيدن نخل از كوه بود كه ساعت سه بعدازظهر در محلي بنام سرچشمه كه در دامنه كوه بلندي قرار داشت،انجام می شد. هئيت­ها جمع شده و نخل را مي­آوردند و چند رشته طناب به جلوي نخل بسته و نخل را با كمك يكديگر و با فرياد يا حسين به بالاي كوه مي­بردند. وقتي علت اين كار را پرسیدیم، گفتند :مايك سال اين كار را نكرديم  وكوه ريزش كرد و خسارات زيادي به بار آورد . نكته جالب اين روستا حفظ سنتهاي گذشته مي باشد. اكثر خانواده­هائي كه با ساكنين اين روستا فامیل هستند، لباسهاي محلي مثل شليته و بلوز و روسری گلدار براي خانم­ها و شلوار پاچه گشاد براي مردها  پوشیده وبا هئيت­ حركت کرده و نوحه­هائي به زبان محلي مي­خواندند. ما سه شب در اين روستا ميهمان محمدآقا بوديم و خيلي خوش گذشت . شعار دادن در مشهد يك سال به اتفاق خانم در شب عيدفطر به مشهد مقدس رفته و روز عيدفطر در راهپيمائي ميليوني شركت كرديم ولي اين راهپيمايي با آن عظمت مديريت خوبي نداشت و كسي كه بتواند شعار خوبي بدهد، وجود نداشت لذا من به خانمم گفتم: شما از من جدا شو و برو جلوي سقاخانه تا من بيايم . با خدامها وارد صحن نوشديم .در گوشه صحن نو يك ميز بزرگ گذاشته و روي آن را با گل تزئين كرده بودند . قرار بود نماينده مشهد سخنراني كند. هرطور بود خودم را به ميز رساندم و در اولين فرصت ميكروفن را برداشته و گفتم :اكنون شعاري را كه جدمان در صحراي كربلا سر دادند با هم سر مي­دهيم :هيهات من ذله و چون اين شعار براي مردم جالب و پرشور بود تاچندین دقيقه  مردم شعار میدادند . من هم بلافاصله آنجا را ترك كردم . خاطره رفتن به كرج منزل خاله جواهر يك روز صبح به اتفاق حاج عباس و حاج مصطفي به كرج منزل خاله جواهر رفتیم ولی وقتي وارد منزل  شدیم ،متوجه شدیم اوضاع  ناجور است و پسرخاله با پدرش مشاجره لفظي مي­كردند.وقتی علت را جويا شديم  خاله گفت: بابا اين­ها كه غريبه نيستند، بگذارماجرا را برايشان بگويم .شوهر خاله با صداي بلند گفت: نه طوري نشده ولی خاله گفت : ما ديروز چند كارگر ديده بوديم كه بيايند و پشت بام را كاهگل كنند ولي نيامدند و كاهگل­ها مانده و علت دعواي علي و عمو دخيل هم  اين موضوع است. من گفتم: اينكه دعوا ندارد .ما به جاي كارگرها کار میکنیم .بعد مشغول به درست كردن كاهگل شده و من و حاج عباس به روی پشت بام رفتيم. حاج عباس  لباسهاي كهنه به تن کرده و روي آن يك شال بسته بود . منظره جالبي بود.  همه همسايه­ها  برای تماشا آمده بودند. من مي­گفتم :من مال خاله را مي­مالم و شما هم مال عمو دخيل را بمال و آنقدر اين بيچاره­ها ساده و با صداقت بودند كه از پائين با صداي بلند مي­گفتند: حاج عباس چون كا­هگل ماليده، بهتر بلد است مال خاله را كه آب چكه مي­كند، بمالد و شما هم مال عمو دخيل را بمال و همسايه­ها با صداي بلند مي­خنديدند . خاله­ام مي­گفت: اين پسرخواهرهاي من خيلي شوخي مي­كنند. آن روز ما شوخي كرده و كلي خنديدیم . سفر شمال سال 1381 روزهاي اول سال 1381 مصادف  با عاشوراي حسيني بودوما به ديدن بزرگان و عيادت بیماران رفتيم . در روزهاي پنجم تا دوازدهم فروردین به اتفاق خانواده مجيد و امير و مهدي به شهر لاهيجان رفته و در ساختمان اداره ثبت كه توسط مجيد تهيه شده بود مستقر شدیم. از جاهاي ديدني شهر لاهيجان شيطان كوه و درياچه زيبائي است كه در دامنه اين كوه واقع شده و درشب داراي منظره خيلي زيبايي مي­باشد .  هر روز صبح ناهاررا درست كرده و به يك مکان باصفا مي­رفتيم. مثلاً يك روز به سياهكل ویک روز به جاده لوشان كه خيلي زيبا  و يك آبشار قشنگ هم دارد و تا سیاهكل 25 كيلومتر است ،رفتيم . ناهار را در يك آلاچيق بين راه خورديم . يك روز هم  برای ناهار آبگوشت درست کرده وبه شهر زيباي ماسوله رفتیم تا در بين راه كه مناظر زيبايي داشت، صرف كنيم .ولی پس از گردش در ماسوله با خانواده­اي برخورد كرديم كه غذاي نذري مي­دادند و به ما هم غذا دادند وما مجبور شديم آبگوشت را در بين راه كنار رودخانه بخوريم .  يك روز به نمك آبرود  كه واقعاً ديدني است و يك روز هم به بندر انزلي رفتیم و بچه­ها قايق سواری کردند. ما برای رفتن به شمال از جاده قزوين و برگشتن از جاده زيباي چالوس برگشتيم .ضمناً آقا مرتضي و خانمش دو شب آخر آمدند و يكي دو شب بعد از ما آنجا ماندند . خاطره­اي از مهندس انگليسي در زمانی که شاگرد دایي حاج علي بودم، او مي­خواست چاه عميق بزند، لذا از وزارت كشاورزي يك مهندس انگليسي فرستادند و دايی ام  مرا همراه او فرستاد.ما به حبيب­آباد و قلعه كرد رفته واو از خاكها نمونه­برداري كرد .او زبان فارسي رانسبتاً خوب صحبت مي­كرد. تا نزديك ظهر در بيابان بوديم . بعد به سر دهانه قنات سناردك رفتیم تا دست و صورت مان راشسته و آب بخوريم. آن وقتها قنات سناردك آب زيادي داشت و چون چاه­هاي آن همه به قول قديمي­ها سنگ بست بود، آبي كه از دهانه قنات بيرون مي­آمد مثل مرواريد روي هم مي­غلتيد و من هم كه خسته و تشنه بودم به محض ديدن آن آب خواستم كه دستهايم را بشويم ولی آن مرد انگلیسی گفت: چكار مي­كني؟ گفتم :مي­خواهم دستهايم را بشوئيم . او گفت: شما حق نداريد دست خاك­آلود خود را در اين آب تميز بشوئي، چون پائين­تر مي­خواهند از اين آب استفاده كنند. لذا بايد اول دستهاي خود را بيرون آب تميز كنيد و بعد در آب بشوئيد . من اين درس را از يك خارجي نامسلمان گرفتم كه همان امر به معروف مي­باشد منتها امر به معروف عملي . يك خاطره از مشهد با حاج مصطفي و آقا مرتضي ،برادرم به مشهد رفتیم. آقا مرتضي از گوشت گاو خيلي بدش مي­آمد. در نزديكي باغ نادر قدم مي­زديم كه چند نفر هر كدام يك سبد بزرگ پي برای فروش جلوي خود گذاشته بودند . من از فرصت استفاده كرده و گفتم :آقا اين پي­گاوها كيلویي چند است ؟ فروشنده كه 150 كيلو وزنش بود، با عصبانيت گفت: گاو شمائيد. اينها پي گوسفند است .چند قدمي كه دور شديم ،من گفتم بايد جواب او را بدهم . بلافاصله برگشتم و گفتم :آقا ما تقصيري نداريم ،من ديدم يك گاو بزرگ نشسته و سبد پي هم جلویش گذاشته من گفتم: پي­ها پي­گاو است . او بلند شد و يقه مرا گرفت و گفت :من گاوم ؟ با هم گل آويز شده و اگر چند كاسب مشهدي به دادم نرسيده بودند، كتك مفصلي می خوردم. ماجراي زندگي در خيابان فلسطين و خريدن حياط آقاي مهديزاده زماني كه در خانه قديمي در خيابان فلسطين فعلي زندگی میکردیم، همسايه­ها حتي بچه­هاي رضا قلي كه به شرارت معروف بودند، همه احترام ما را داشتند ولی چون خانه آنها بالاي منزل ما بود به خاطر كبوترهايشان روي پشت بام ما مي­آمدند و خانمم با آنها دعوا مي­كرد .خانمم هر چه به آنها مي­گفت،آنها سرشان را پايين مي­انداختند و مي­رفتند. با اين حال من از محيط آنجا خوشم نمي­آمد . لذا آنجا را فروختم ودر حالي كه اكثر فاميل در آن محل  ساکن بودندولی ترجيح دادم به محل فعلي كه محيطي آرام­تر و با كلاس­تر بود، بیایم و شايد همين امر روي تحصيل وتربیت فرزندانم  اثرمثبتی گذاشت . چند روزبرای خرید منزل اين طرف و آن طرف را جستجو کردم تا اینکه حاج سيد محمد عمو 120 متر از زمين حياط خود را به مبلغ ده هزار تومان به من فروخت و من شروع به ساختن آن کردم . در همان روزهاي اول كه مي­خواستيم کار ساختمان سازی راشروع كنيم، چون يك ضلع ديوار باغ بود، كارگر پاي ديوار رابرای این كه صاف شود کنده بود.لذا صاحب باغ بدون اينكه به ما بگويد از دست من شكايت کرد . ما را به ژاندارمري بردند و خبررا به حاج سيد محمد رساندند. او هم آمد و رضايت صاحب باغ را گرفت و پول مرا هم پس داد . در همان روز حاج خانم مادر خانمم آمد و يك نگاه به زمين انداخت و با لحني تمسخرآميز گفت: مي­خواهي با اين زمين خانه بسازي ؟ آنقدر اين حرف حاج خانم من را ناراحت كرد كه همان موقع در دلم با خدای خود خلوت كرده و گفتم: خدايا شنيدي؟ بيش از اين مرا شرمنده خانواده­ام نكن و اشك در چشمانم حلقه زد .فرداي آن روز كه جمعه بود، ديوانه­وار به دنبال خانه مي­گشتم كه به حاج عبدالحسين مهديزاده برخورد كردم و ايشان مرا به منزل تعارف كرد . چون فصل انجير بود گفت: انجير چيده شده در خانه هست ،مي­رويم لب جوي آب و صفا مي­كنيم . با هم به منزل حاج آقا رفتيم و ديديم برادر خانمش هم آنجاست و كنار جوي آب قاليچه انداخته و مقداري انجير بي­دانه هم بود . ما هم نشستيم و شروع به صحبت كرديم . شمسي خانم (خانم حاج آقا)كه از سالهاي قبل مرا مي­شناخت خودش هم با ما نشست و خيلي به من احترام گذاشت. در اين موقع من بدون مقدمه گفتم: حاج آقا اين باغچه که بغل خانه شماست رابه من بفروش وبگذار ما هم همسايه شما شويم . او گفت: باغچه را براي پسر بزرگم جلال گذاشته ام . آن باغچه با جوي آب و دارو درختش آن چنان دل من را برده بود كه انگار ديوار روي سرم خراب شد و ناگهان اين حرف را گفتم :حاج آقا اگر اين باغچه را به غير من به كس ديگر بفروشي از پولش خير نمي­بيني. برادر خانمش با عصبانيت به من پرخاش كرد وگفت: مرد حسابي مگر مردم اختيار مالشان را ندارند ؟شمسی خانم با عصبانیت به او گفت: صدایت را پايين بیاور. حق نداري به سيد اولاد پيامبر كه ميهمان ما هست توهين كني. شمسي خانم تمام اسباب جهيزيه­اش را از من خريده و كاملاً با من آشنا بود و از همان سالها خيلي احترام به من مي­گذاشت . شمسی خانم گفت: حاج آقا زمين را به آقا رحيم بده ،من دلم چرك شد . حاج آقا هم با عصبانيت گفت: يك كلام پنجاه هزار تومان و من هم گفتم: خريدم و روز بعد زمین را قولنامه كرديم. چند روز نگذشته و هنوز محضر نرفته بوديم كه يك روز حاج آقا به من گفت: آقا. گفتم :بله . گفت :شما يك كار بكن. گفتم :چكار بكنم؟ گفت: اين حياط مال شما. اسباب و اثاثيه­ات را هم بياور و تا هر چند سالي كه مي­خواهي اينجا بنشين وهر كس هم پرسيد من مي­گويم:آقا رحیم اين حياط را خريده است. گفتم: براي چي؟ گفت: فاميلهايت گفته­اند كه من سر شما کلاه گذاشته­ام . من كه با خريدن آن خانه كه در آن وقت جوي و درخت­هايش دل من را برده و با كلي التماس به خدا حاجتم برآورده شده بود، بدون مقدمه گفتم: اين خانه دو هزار تومان مي­ارزد و من خريدم و به هيچ كس هم مربوط نيست. او گفت: حال كه اين طور است اشكالي ندارد .ما خانه را خريده و اسباب­كشي كرديم .از فردای آن روز كنايه فاميل شروع شد . من خانمم را دلداري مي­داده و مي­گفتم :ناراحت نباش همه چیز درست مي­شود. هنوز چند سالي  نگذشته بود ، آنهائي كه كنايه مي­زدند روبروي منزل ما خانه خريدند  و مي­گفتند :اینجاخيلي جاي خوبي است. من آنقدر اين محيط و اين منطقه شاعرانه را دوست داشتم كه گاهي اوقات نيمه­هاي شب از خواب بلند مي­شدم وساعتها در حياط، كنار جوي آب  مي­نشستم و به صداي زيباي بلبلاني كه روي درختان باغ روبه­روآواز مي­خواندند، گوش ميدادم. اوايل كه خانه را خريده بوديم ،قسمت جنوبي آن 4 اطاق خشتي داشت و آنقدر باران روي گنبدهاي كاهگلي آنها باريده بود كه كاهگل­هاي آن مثل پودر شده بود . يك شب باران فراواني باريد و نصف سقف يكي از اطاق­ها فرو ريخت. در حیاط جوي آبي كه به طور دائم در جريان بود،قرار داشت. كنار اين جوي يك درخت تنومند چنار و يك درخت خرمالو قرار داشت. آفتاب كه غروب مي­كرد صداي قورباغه­ها و شرشر آب و صداي جيرجيركها و شغال­ها منظره زيبايي به وجود مي­آورد و من هم كه عاشق اين حال و هوا بودم خيلي كم شبي بود كه يك بار در حياط قدم نزنم. آفتاب که غروب مي­كرد ،غوغائي به پا بود . يك شب ساعت حدود يك بعد از نيمه شب با صداي شغالي كه پاي پنجره اطاق كاهگلي با صداي بلند زوزه مي­زد از خواب بيدارشدم . از پنجره كوچكي كه به كوچه باز مي­شد بيرون را نگاه كردم .زير پنجره شغالي را ديدم كه سر خود را بالا آورده و زوزه مي­كشید در يك لحظه فكري به خاطرم رسيد و يواش پنجره را باز كردم و با صداي بلند گفتم :پخ .شغال زبان بسته با يك خيز چند متري پا به فرار گذاشت و رفت . من همچنان لب پنجره نشسته بوده و بيرون را تماشا مي­كردم كه همان شغال با چند شغال ديگررا که به سوي منزل ما مي­آيند را دیدم.شغالها به نزديك پنجره كه رسيدند  شروع به غرغر كردن کردند.  من ترسيدم و پنجره را بستم . تا آنها رفتند، من بيدار بوده و مواظب رفتار آنها بودم . خاطرات كربلاي معلا خدا را سپاس كه من را مورد لطف خود قرار داد، تا به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم و از كرم مولا علي (ع ) و ائمه اطهار همسفراني همه با حال تصيبمان كرد، به خصوص خانواده سادات جعفريان كه اهل بابل بودند . خداوند به حاج آقا اصلاني مدير كاروان هم توفيق بدهد كه واقعا زحمت مي­كشيد تا رضايت زوار را فراهم كند. روز دوشنبه ساعت 8 صبح از تهران مقابل آژانس دور دنيا حركت كرده و ناهار را در سرچشمه همدان خورديم .پس از ناهار و نماز حركت و نماز مغرب و عشاء را سرپل ذهاب در حرم احمدبن اسحاق خوانديم و به سوي قصر شيرين حركت و ساعت 9 شب وارد قصر شيرين شديم. شام را در رستوران نخل طلايي قصر شيرين خورده و در هتل  خوابيديم .صبح روز سه­شنبه 11/4/1381 وارد مرز عراق و پس از تعويض اتوبوس­ها وارد گمرك عراق شده و پس از بازرسي از ساختمان گمرك وارد خاك عراق شديم .   ساعت 9 صبح ، پس از صرف صبحانه به سوي بغداد حركت كرديم .از آنجا ديگر ما كاملا در اختيار ماموران عراقي بوديم،بعد از اين ساعت با اتوبوس شماره 95 ، دو مامور ، يك راننده و يك فيلمبردار ، به سوي بغداد حركت و ظهر وارد هتلی در بغداد شده و بعد از ناهار تا ساعت 30/5 خوابيديم . بعد از بيدار شدن وضو گرفته و غسل كرده و عازم كاظمين شديم . كاظمين و بغداد به هم نزدیک بوده و رود دجله ما بين آنهاست. بعد وارد حرمين امام موسي ابن جعفر و امام جواد (ع) شديم . ساعت 6 صبح روز بعد  عازم سامرا شده و ساعت 9 صبح به سامرا رسيده وپس از زيارت  داخل حرم امام حسن عسگري و امام هادي (ع) شديم .آنجا حاج آقا اصلاني مفصلاً شرح دادند كه خلفاي بني عباس چقدر اين دو امام را اذيت كرده اند .آنها كنار رود دجله كه بغداد را از سامرا جدا مي­كند،11  كاخ ساخته و در كنار اين كاخ­ها برجي به بلندي 52 متر ساخته بودند، كه از بيرون به طور مارپيچ پله­هاي كوتاه داشته كه با اسب تا بالاي اين برج مي­رفتند و از آنجا با دوربين همه جا را زيرنظر داشتند . آن برج هنوز هم وجود دارد و با مرمتي كه شده مانند گذشته سالم است. پس از فيلمبرداري همه داخل رفتند ، ولي من و حاج آقا اصلاني و سيد جعفريان كه اهل بابل بود،د به اتفاق فيلمبردار از ايوان­هاي حرمين و همان برجی كه گفتم ،فیلمبرداری کردیم . در آخر اين  شعر حافظ را  خواندم : گفتم مگر بخواب ببينم خيال دوست   اينك علي­الصبا نظر بر جمال دوست  وارد حرمين شديم . خدا مي­داند چه حال و هوائي داشتيم . پس از زيارت و نماز ظهر ، به سوي حرم سيد محمد پسر امام هادي( پسر عموي امام زمان)رفته و پس از زيارت از به سوي بغداد  حركت کرده و ساعت 5 بعدازظهربه بغداد رسيده و پس ازاستراحت ، براي خريد به بازار رفتیم . صبح روز پنجشنبه پس از صرف صبحانه ،در لابی هتل با رفيقم سيد عبدالحسين طباطبائي كه ساكن بغداد و جوانی که خيلي خوش تيپ بود شروع به صحبت کردیم.  من از آن جوان سوال كردم چرا سيگار مي­كشي ؟ او  فارسي بلد نبود، با كمك سيد گفت :شما مي­گویيد سیگار نكشم؟ گفتم: بله گفت: چرا؟ گفتم: وقتي برايت  خواستگاری مي­روند ، دهانت را بو مي­كنند و چون بوي سيگار مي­دهي به شما زن نمي­دهند . او سيگارش را خاموش كرد.بعد من گفتم :حالا بنشين تا شعري را كه حافظ گفته برايت بخوانم و او با خوشحالي پذيرفت . من اين بيت شعر حافظ را برايش خواندم : آينه­اي طلب كن تا روي خودبيني   كز حسن خود بماند انگشت بر دهانت گفت: اين شعر را برايم معني كن . من گفتم: يك آينه بگير و خودت را نگاه كن و ببين چقدر زيبا هستي ولي با كشيدن سيگار لپ­هايت گود مي­شود و ديگر دختر به تو نمي­دهند . او كه خيلي از اين كار خوشش آمده بود، از من تقاضاي كتاب حافظ كرد و من تقويمم را كه هر صفحه آن دو بيت شعر حافظ داشت، به او دادم و خيلي خوشحال شد و قول داد كه ديگر سيگار نكشد . يك جلد مفاتيح هم بنا به درخواست سيد  به او دادم . ساعت 9 صبح به زيارت سيد رضي و سيد مرتضي و اولاد موسي ابن جعفر رفته و تا ظهر آنجا بوده، نماز  خوانديم و به هتل آمده و به سوي نجف اشرف حرکت کردیم. . ناهار را در بين راه در رستوران صنوبر خورديم . ساعت30/3 بعدازظهر بسوي حرم مولا علي (ع ) در نجف، حركت كرديم. بنا به گفته حاج آقا اصلاني، نجف در اصل ني­جف  و داراي ني­زارهاي زيادي بوده است . مولا علي (ع) را در همين ني­زارها دفن كردند تا محل دفن ایشان مخفي باشد، تا اينكه يك روز هارون با همراهان به شكار میرفتندو وقتی به اين مكان  می رسند،اسب ديگر حركت نكرد و سگ شكاري او هم ايستاد. لذا هارون دستور داد چند نفر از بزرگان و سالمندان شيعه را آوردند و علت اين كار را از آنها جويا شد . آنها گفتند: اگر امان نامه كتبي بنويسي مي­گویيم .هارون  قبول كرد . آنها گفتند: اينجا قبر مولا علي (ع) ميباشد. شب را در هتل نجف استراحت كرده و ساعت 4 صبح  به مسجد کوفه رفته و نماز صبح را در آن مسجد خوانديم . بعد مقام حضرت ابراهيم و جبرائيل ـ نوح ـ آدم ـ امام صادق (ع)ـ مرقد مسلم ابن عقيل - هاني ابن اوره ـ ميثم تمار ومختار را كه هر كدام دو ركعت نماز و دعا دارد انجام داديم. در وسط مسجد كوفه جایي است كه مي­گويند كشتي نوح در آنجابه گل نشسته است. مسجد كوفه به سبك مسجد پيامبر درست شده و بسیار زيبا میباشد. يكي از همراهان بنام آقاي ثروتي كه خيلي ساده بود مي­گفت: هنوز نم  كشتي خشك نشده . همه خنديدند و گفتند: اين نم آب شلنگ است به گفته حاج آقا اصلاني اين سفر استثنايي بود .زيرا ما نماز صبح  را درمسجد كوفه و نمازظهررادر مرقد مولا علي (ع) و نماز مغرب و عشا را در مقام امام زمان خواندیم.  روز جمعه به مسجد سهله که چند مقام از جمله : مقام حضرت ابراهيم ـ ادريس ـ امام صادق(ع) ـ خضر ـ امام سجاد(ع) و پيامبران  داشت ،رفتیم . ساعت 3 نيمه شب روز شنبه براي نماز صبح به حرم حضرت علي (ع) رفتیم. حرم خلوت بود. تا ساعت 6 صبح آنجا بوديم. بعد در هتل  صبحانه خورده وبه بازار رفتيم . سپس در حرم مولا نمازظهر را خوانده و  زيارت کردیم.بعد به هتل برگشته و تا ساعت 30/3 استراحت كرده و به سوي كربلا حركت و در ساعت30/4 وارد كربلا شديم . چه كربلاست كه آدم به هوش مي­آيد   هنوز ناله زينب به گوش مي­آيد  محراب مسجد كوفه كه مولا علي (ع) در آن به شهادت رسيد، را زيارت كرده و با حاج آقا اصلاني يك عكس يادگاري گرفتيم. ساعت 30/10 براي زيارت وادي السلام كه قبر دو پيامبر در آنجا هست،رفتیم. بعد به راس­الحسين و مسجد صعصعه رفتیم. صعصعه ابن سوهان يكي از ياران مولا علي(ع) بوده است.  صعصعه به معني چهچهه است . مي­گويند اوخوش صدا و از مداحان اهل بيت بوده است.  وقتي مولا علي به شهادت مي­رسد،او اولين كسي بوده كه براي اهل بيت پيامبر مصيبت­خواني كرده است.  قبر كميل ابن زياد و ميثم تمار را هم زيارت كرديم. در مرقد اسماعيل نوه موسي ابن جعفر، حاج آقا اصلانی اشعاري براي امام زمان خواندند . تا ساعت 9 شب در حرم امام حسين(ع) بوده و بعد  براي صرف شام به هتل برگشتیم . فردای آن روز يكشنبه ، ساعت 4 صبح مجدداً به حرم امام حسين و ابوالفضل رفتیم. پس از صرف صبحانه ساعت 30/8  عازم قبر حر شده و پس از زيارت حرابن يزيد رياحي به زيارت عون ابن عبدالله- جعفر طيارو دوطفلان مسلم در شهر مصيب رفتیم. ساعت 12 ظهر به سوي حرم ابوالفضل حركت كرديم .هنگامي كه از رود فرات رد مي­شديم فيلمبردار از راننده خواست كه آهسته حركت كند و او فيلمبرداري مي­كرد. قبر حبيب­بن مظاهر و ابراهيم مجاب در حرم امام حسین (ع) مي­باشد. ساعت 6 بعدازظهربه بازار رفته و پس از خريد به حرم ابوالفضل رفتیم. تا ساعت30/9 در حرم بوده و روز دوشنبه ساعت 4 صبح مجددا به  حرم ابوالفضل و تل زينبيه رفتیم. ساعت 6 صبح بعد از صبحانه به حرم ابا عبدالله رفتیم.  ساعت 11 صبح به هتل برگشته  وپس از صرف ناهار  ساعت30/11 از هتل  به سوی ایران حركت كرديم . شام را در هتل نخل طلائي قصر شيرين خورده و در ساعت 9 صبح روز چهارشنبه وارد ترمينال غرب شديم . باجناقم با دسته گل به استقبال ماآمده بود . پس از فيلمبرداري توسط دختر برادرم، عازم پيشوا  شده و نزديك ظهر به خانه رسيديم . سالروز آزادي آزادگان ساعت 11 شب يكشنبه 26/5/1381 سالروز آزادي آزادگان درشبكه 5 سيما برنامه شبهاي تهران با حضور چند نفر از آزادگان برگزارشد .آنها خاطراتي تلخ و شيرين از دوران اسارت بيان كردند. يكي از آنها مي­گفت : سه سال با خدا قهر كرده ونماز و دعا نمي­خواندم. تا اينكه يك شب جانشين حاج آقا ترابي و چند نفردیگر به من گفتند: عباس امشب تو دعا بخوان. ولي من  پافشاري كرده وگفتم : ممكن است  جوش آورده و حرفهاي ناجوري بزنم. گفتند :حرف دلت را بزن ،هر چه مي­خواهي بگو. قبول كردم و دعاي ندبه را می خواندم که به نام آقا اباعبدالله الحسين  رسیدم ، رو كردم به حرم امام و گفتم: آقاجان ما به عشق تو به اینجا آمديم و شعارمان  نماز جمعه كربلا بود ولی شما به حرف ما توجه نكردي . بچه­ها كه همه از حال طبيعي خارج شده بودند، شروع  به سينه زدن و حسين حسين گفتن کردند كه ناگهان درهاي آسايشگاه باز شد و تعداد زيادي از كماندوهاي عراقي به داخل آمده و ما را با كابل  شلاق زدند ،طوری كه  اكثرا بي­هوش شدند. در اين حال در عالم رويا ديدم آقا امام حسين(ع) ايستاده و شهداي كربلا و حادثه هفتم تیر در دو طرف آن حضرت صف كشيده­ و از ما استقبال مي­كنند. تعدادي از ما نزد امام رفتیم.امام دست خود را بلند كرده و گفتند: فعلا بس است . در اين موقع  صداي اذان صبح آمد.ما بلند شده و با همان سرو صورت خون­آلود نماز خوانديم . پس از چهل و هشت ساعت  اعلام كردند كه گروههاي 400 نفري براي زيارت حرم امام حسین(ع) اماده شوند وما حرم امام را زيارت كرديم .آن آزادهچنان با صداقت اين جريان را تعریف کردند، كه فكر نمي­كنم كسي اين برنامه را ديده و منقلب نشده باشد .بعد پسرآقای ابوترابي گفت: ما آزادگان اگر روي دوش مردم به وطن بازگشتيم، به خاطر ساده زندگي كردن بود.مثل امام خميني كه میفرمودند: ادامه انقلاب ما فقط با ساده زيستي ممكن است و بس . ماخوراکمان كه هفت قاشق بود را به سه قاشق رسانديم . غروب دهكده در سالهاي 1323 تا 1328 كه هنوز در ده زندگي مي­كرديم، همه روز پر از خاطره بود. آن وقتها اذان صبح  كمتر كسي خواب بود . زيرا همه براي نماز بيدار ميشدند. آنهائي كه كشاورز بودند ، براي كار به صحرا میرفتند و بعضی که دام داشتند، دامهاي خود را تحويل چوپان میدادند.  زنها و دخترها هم براي آوردن آب خوردن مجبور بودند صبح زود كه هنوز آب قنات آلوده نشده بود، كوزه­ها را بر دوش گذاشته و سر دهنه قنات آنجائي كه آب از قنات خارج مي­شد میرفتند. عده­اي هم كه دام بيشتري داشتند ، صبح زود که هوا خنک بود، دامهاي خود را می چراندند. خلاصه از اذان صبح زندگی در ده شروع میشد. صداي خروس­ها، صداي دامها و زنگشان و هياهو افراد كه يكديگر را صدا مي­زدند، حال و هوائي به ده میداد. هنگام غروب آفتاب،  دامها در حالیکه پستانهاي آنها از شير پر شده بود و با صداي مخصوص بچه­هاي خود را براي خوردن آن دعوت مي­كردند ،به ده برمیگشتند. دامها هر كدام  به سوي منزل صاحبشان مي­رفتند . در اين موقع  بچه­های دامها، با صداي بچگانه خود جواب مادرشان را مي­دادند و زنها باديه به دست به استقبال دامها ­رفته وشیرشان را می دوشيدند . دختران شيشه چراغها را پاک کرده و با  روشن كردن سماور ذغالي فضاي شاعرانه را به وجود مي­آوردند .بعد همه افراد خانواده دور هم جمع ­شده و با يك دنيا صفا شام  مي­خوردند و سپس شب نشيني شروع مي­شد. آن روزها راديوو تلويزيون نبود تا مثل امروزه همه را به خود مشغول و رفت و آمد و محبتها را كم كند. بعد از شام  قوم و خويش دور هم جمع  شده و تا پاسي از شب به بگو و بخند مشغول بودند. پدربزرگ و مادربزرگ ها  با قصه هاي شيرين خود صفائي به اين شب نشيني­ها مي­دادند.  هنگامي كه شب نشيني شروع مي شد، مقداري تخمه آفتاب گردان را در يك سيني مي ريختند و ضمن در آوردن قوزه پنبه، تخمه ها را هم  خورده و قوزه پنبه ها را ريسه مي كردند. دختران پشه بند ها را آماده مي كردند . گاهي پشه بند را روي پشت بام و گاهی در حياط به پا مي كردند.  هر شب از سمت مغرب نسيمي مي­وزيد مي­گفتند: باد شهرياري مي­آيد و هوا خنك است و شبي كه باد از سمت شرق مي­آمد، همه ناراحت مي­شدند و مي گفتند :امشب تا صبح نمي توان خوابيد، چون باد چپ يا باد خوش مي آمد. مغازه هاي دهكده با آمدن كشاورزان و كارگران و چوپانان جنب و جوش پيدا مي كرد . مردم ده براي خريد وسائل روشنايي از قبيل نفت و شيشه و فتيله و ديگر مايحتاج از قبيل قند و چائي ، نخود و لوبيا و حبوبات و گاهي هم برنج به مغازه میرفتند. طرز خريد هم مثل امروز نبود كه برنج كيسه اي و قند و شكر كيلوئي وحلب روغن  باشد ، خريد مردم فقط براي يك يا دو روز بود. بدين ترتيب كه مشتري مي گفت: 2 سير قند ، چهار مثقال چائي ،2 سير نخود لوبيا، 500 گرم روغن ، 1 سير زردچوبه ، 5 سير نفت و يك شيشه چراغ بدهيد . برنج را با حبوبات كه خود توليد مي كردند و بلغور گندم كه گندم را جوش مي دادند و آن را بوسيله آسياب بلغور مي كردند مخلوط و گاهي دو برابر حبوبات و يك برابر برنج مي ريختند وبه آن را دم پخت مي گفتند . بيشترين خوراك مردم لبنيات و گوشت بود . گوشت مرغ  مرتبه بالائي  داشت به طوري كه براي ميهمانهاي درجه یک مرغ مي كشتند و مي گفتند : براي فلاني مرغ كشته اند ،یعنی اورا خیلی تحویل گرفته اند. اسم ديگر مرغ و خروس، پهن پازن بود.زیرا در آن زمان مردم در روز پهن يا مدفوع گاو را بيرون  ريخته تا خشك شود و دوباره زير دست و پاي دامها مي ريختند . در اين زمان مرغها آنها را با پاي خود بر هم مي زدند تا دانه هاي گندم و جو را در پهن ها پیدا کرده و بخوردند. انجمن اوليا و مربيان  زماني كه دخترانم در دبيرستان زينبيه درس مي خواندند، طرحي بنام انجمن اوليا و مربيان به اجرا گذاشته شد و جلساتي در اين مورد تشكيل مي شد و اولياء دانش آموزان به مربيان دانش آموزان كمك مي كردند. چون خانمم به انجمن نمي رفت، من بيچاره بايد جرم او را بكشم .اکثرا  مرا مي شناخته و هر سال من رئيس انجمن مي شدم .يكسال در روز معلم، خانم تاجيك رئيس دبيرستان كه خيلي به من ارادت داشت، گفت: امروز بايد چند دقيقه براي دخترها سخنراني كنيد.  هر چه من انكار كردم ايشان اصرار کرد و بالاخره پس از زنگ ، دخترها در حياط مدرسه صف كشيدند و من با چند شاخه گل رو به روي دخترها ايستادم و سخنرانی كردم. در اين موقع بعضی دخترها از خنده ريسه رفتند. من هر طور بود سر و ته حرفم را جمع و جور كرده و در حالي كه دختر خانمها و معلم ها كف مي زدند و تشويقم مي كردند، ، من خيس عرق دبيرستان را ترك كردم . تقدیم به همسرم اي همسر خوب و باوفايم العفوكردم بجواني به تو ضلم اگراي سيد اولاد علي مرضيه جاننه كربلا نه حج برفتم بي تو گويند بهشت زير پاي تو بود   وي دوست خوب و با صفايم العفواكنون بزنم بوسه به پايت العفواي نام تو هست نام زهرا العفوسوريه اگر بي تو برفتم العفوبي تو به بهشت كي روم من؟ العفو يك معجزه یک سال سه روز بعد از عید نوروز مي خواستم با پسرخواهرم و آقاي نور محمدي ،با جناقم به مشهد برويم . در آن زمان آقاي حسيني دوستم، رئيس ايستگاه  راه آهن پیشوابود . ما با  اطمينان به ایستگاه راه آهن رفتيم  و پس ازاحوالپرسي به او گفتم: ما سه بليط  قطار برای رفتن به مشهدمي خواهيم . او لبخندي زد و گفت :برای سه نفرتان يك بليط ايستاده دارم .من كه انتظار چنين حرفي را نداشتم، گفتم: گوشي تلفن را بردار و زنگ بزن راه آهن ورامين و بگو :آقاي سید رحیم طباطبایی می خواهد به مشهد برود و يك كوپه خالي مي خواهد . او با لبخندي گفت :من مي گويم بليط نيست ،تو مي گویي يك كوپه خالي میخواهی؟، گفتم: همين كاري كه گفتم بكن . او گوشي را برداشت و با  راه آهن ورامين تماس گرفت و با تمسخر گفت: اين آقاي طباطبائي ما مي خواهند به مشهد بروند و يك كوپه خالي مي خواهند . ناگهان دستش شل شد . به او گفتم :خود را حفظ كن و هرچه مي گويد بگو . او گفت: مي گويد سه كوپه خالي براي كسي گذاشته بودم كه نيامده است . من گفتم: هر سه كوپه را بفرست . يك كوپه آن را به شش نفر داده و يك كوپه­اش را خودمان برداشتيم و يك كوپه را هم دادم به آقاي حسيني رئيس ايستگاه و به او گفتم: حالا فهميدي اولاد زهرا يعني چه؟ او عذرخواهي کرد . امامزاده سيد در نزديكي ده سوره يك امامزاده به نام  امامزاده سيد و در کنار امامزاده یک چاه وجود داشت . خاكهايي كه از آن چاه بيرون مي­ریختند، ذره­هائي از طلا داشت. لذا بعضی افراد فرصت طلب  زمین اطراف را مي­كندند و اشياء عتيقه آن را مي­بردند و براي اينكه خيالشان راحت باشد ،شبانه مرده ها را از قبر بیرون آورده وشایعه کرده بودندکه امامزاده سيد مرده قبول نمي­كند و مردم ساده دل هم قبول كردند و ديگر مرده­هايشان را آنجا دفن نمي­كردند. سالها گذشت و مردم راز شيادهاي عتيقه فروش را فهمیدند . رفتن به مكتب در سالهاي 1320 با بچه­هاي هم سن خود و چند دختر وپسر بزرگتر ، به مكتب مي­رفتيم. محيط مكتب اين طور بود كه ملا كه بيشتریک فرد روحاني بود، در بالاي اتاق روي يك تشك مي­نشست و بچه­ها رو به روي او دو زانو مي­نشستند . ملاابتدا الف و ب و بعد صداها را درس مي­داد و بعد نوبت عمه جزء وسوره ويل لكل میشد و ملا مي گفت: ويل لكل ، يك مرغ كل و بايد بچه هائي كه عمه جزء را شروع  كرده بودند، يك مرغ براي ملا مي آوردند . در محمدآباد يك ملا  بنام شيخ عزيزالله كه مرد مومني بود،وجود داشت.  ما که از   بلعرض به مکتب در محمدآباد میرفتیم، ناهاررا با خودمان می آوردیم. آن زمان برنج خيلي كم بود،و غذای مردم بیشتر مواد لبني و گوشت بود . بهترين غذا  گوشت كوبيده با ماست چكيده بود . مادرم  باشير گاو خودمان ماست  درست مي كرد.او مقداری برنج مي پخت و آن را در پوست حاوی ماست مي ريخت  تا آبش برود و سفت شود . ملا كه چشمش به اين ماست ها مي افتاد مي گفت: رفتم دكتر و گفته دواي دردت ماست پوست است و ماستهاي ما را میخورد. وقتي ملا ماستم را مي خورد ،ناهار به  منزل مادربزرگم میرفتم .  پدربزرگم عطاري داشت وانواع تنقلات در خانه شان پيدا مي شد. مانند بادام، گردو ، فندق و غيره .اين پيرمرد و پيرزن  مرا خیلی دوست داشتند.چند ماهي  که گذشت، مدرسه محمدآباد افتتاح شد . در آن زمان بچه ها از روستاهای بلعرض، قلعه نو ، فتح آباد ، زواره و شمس آباد به مدرسه محمدآباد می آمدند.وقتی  ما برای ثبت نام به مدرسه میرفتیم، ملا اجازه نمی داد. چون چند روز از مكتب مانده بود .ما هر چه به ملا مي گفتيم كه ما شهريه تا آخر ماه را مي دهيم ،او قبول نمي كرد و مي گفت: پولش حلال نيست. ما هم يك روز كه ملا ديربه مکتب آمد، اثاثيه و عمه جزء را برداشتيم و درحال فراراز مکتب بودیم  كه ناگهان ملا سر رسید و  و مارابه مکتب برگرداند .ما هم فردا با پدرانمان نزد ملا رفته و شهريه­ را داده ودر  مدرسه محمد آباد ثبت نام کردیم . یک خاطره از پدر مادرم  باباجون و ننه جونم آنقدر خوب و شوخ بودند كه حد نداشت.  يك شب بابا جونم به دستشویی ميرود. منزلشان يك دالان پنج متري داشت كه خيلي تاريك بود. آن زمان برق  نبود و شب همه جا تاريك بود . توالت آنها در ته اين دالان بود .یک شب که او از توالت مي آید ، لخت  شده و دستهاي خود را روي زمين مي گذارد . ننه جونم كه مي بيند شوهرش دير كرده، مي آيد كه ببيند چه طور شده؟ كه ناگهان با اين منظره روبه رو مي شود وغش مي كند. باباجونم كه وضع را ناجور مي بيند فورا لباسهايش را به تن مي كند و او را داخل اطاق مي برد و به هوش مي آورد و مي گويد: بابا به نظرت آمده ولی وقتي ننه جونم، حالش به جا مي آيد مي گويد: بابا آن موجود من بودم . اين مرد آنقدر صادق و معتقد بود كه هر وقت  مريض مي شد، يا گرفتاري پیدا میکرد، با ائمه اطهار و خصوصاً حضرت زهرا داد و بيداد می كرد و مي گفت :سه روز است تب كرده ام و هر چه به شما مي گويم، حرف مرا نمي شنويد . ننه جونم مي گفت: خوب داد زدن كه ندارد و او میگفت: اين خانواده زبان خوش را قبول ندارند و بايد با داد و بيداد از آنها حاجت گرفت . سخنان عارفانه پدرم  با اينكه پدرم مردي بي سواد و كشاورز بود، گاهي سخناني عارفانه مي گفت. مثلا به ما مي گفت: بچه­هايتان را دوست داشته باشيد، اما اگراو را دو بوسه نا بجا به او کنید، فرزندتان لوس شده و به درد نمي خورد. در شب هفتم يكي از همسايگان وقتي من  این موضوع رابازگو كردم، يكي از معلمين بازنشسته حرف مرا تاييد كرد و گفت: اين موضوع براي خود من هم اتفاق افتاده است . من يك شاگرد باهوش و تميز و مرتب داشتم و  چون خيلي او را دوست داشتم ،او گاهي  لوس بازي مي كرد، لذا مجبور شدم دو تا سيلي به او بزنم.  سالها گذشت، تا اینکه يك روز در خيابان  او را ديده و سلام كردم.ا و گفت :بفرمائيد منزل. گفتم: كار دارم و او اصرار كرد.من هم به منزل او رفتم .گفت: يك سوال دارم .گفتم :بگو و او گفت :يادت هست در دوران مدرسه دو سیلی به من زدي؟ گفتم :بله . او با تعجب گفت: چرا ؟گفتم: براي اينكه درس و اخلاقت خوب بود و خیلی هم مرتب بودي ولی گاهی لوس مي شدي . من اين كار را به خاطر اينكه دوستت داشتم كردم . او مرا بوسيد و گفت: اگر آن دو سيلي را به من نزده بوديد ،من مرد نمي شدم . نان و يخ و سبزي  نان فروختن مشهدي شعبان و ماست و پنير و يخ و سبزي فروشي محمد يخي در بازارتماشایی بود .آن روزها اكثر مردم نان خانگي كه خودشان مي­پختند ،مي­خوردند و آنها هم كه امكان آن را نداشتند،نان را از بازار میخریدند.چند نفردر بازار نان میفروختند مثل: باقر اصفهاني و جان علي و مشهدي شعبان ولی از همه معروف تر مشهدي شعبان كهنكي بود كه روزي چندين سفره نان مي فروخت.اوداد میزد و مي گفت: نون گندمه ـ نونه. مشتري مي گفت :مشهدي شعبان نون خوب به ما بده و او مي گفت: به جان خودت نوني بهت دادم كه خالي خالي ميشه با كباب بخوري و آن بيچاره هم قانع مي شد ..گاهي سه نفري با هم مي گفتند: ماست تازه ، پنير لاره . از آن طرف بازار، صداي محمد يخي بلند مي شد كه مي گفت :يخ بلوره ،سبزي خوردن ،سبزي تازه و اين يخ بلور كه از يخچالهاي زميني مي آوردند همه چيز درون آن پيدا ميشد . از طرف ديگر بازار صداي ميوه فروشها مي آمد كه مي گفتند :گل نار هندوانه، ايوانكي دارم خربزه و مغز قلم بادمجونه، مرغ سياه بي جونه و يا سيب گلابه ،هلوپرآبه، بازار با اين سرو صداها حال و هوائي مي گرفت . خاطره اي از تخم مرغ شكستن وقتی هنوز ازدواج نكرده بودم ،وسط بازار مغازه ميوه فروشي داشتم .يك روز خانمي از دهات بالاي پيشوا برای خرید به بازارآمده بود.او يك بچه شيرخوار داشت كه آن چنان گريه مي كرد که اين زن بيچاره را عاجز كرده بود. من به او گفتم :خواهرم بيا جلوي مغازه من بنشين . او هم كه خسته شده بود، بدون اينكه تعارف كند نشست و من فورا رفتم يك تخم مرغ خريده و يك سكه 5 ریالی روي آن گذاشتم و گفتم: اسم همسايه ها و فاميل خود را كه مي داني بگو،  و او هم شروع كرد: خاله معصومه، خاله كوكب ،خاله ماه سلطان و چند اسم ديگر و من هم رو به روي بچه که با تمام قدرت گريه مي كرد، ايستاده بودم و تخم مرغ يواش يواش شروع كرد به خورد شدن و يكهو گفت تق و تخم مرغ ريخت روي زمين و مقداري از آن هم روي لباس بچه ريخت . بچه بلافاصله ساكت شد . آن زن  خیلی دعا كرد و گفت: چقدر بايد بدهم؟ من در حالي كه همه همسايه هاي مغازه جمع شده بودند و مي خنديدند ،گفتم :همان قدر كه بچه ساكت شد براي من بس است . ديزي سحر آميز مادر خانمم  يك ديزي داشت ،كه معروف به ديزي سحرآميزبود. هر روز صبح مقداري گوشت و نخود و لوبيا و مخلفات در آن مي ريخت و مي گذاشت روي اجاق و تا ظهر میجوشید. اگر ميهماني مي آمد مقدار آب آن را زياد مي كرد و اگر ميهمانها خودماني بودند ،اول براي هر كدام مقداري آب گوشت مي ريخت، اگر كم مي آمد، از هر كاسه يك قاشق بر مي داشت و يك يا دو كاسه ديگر اضافه مي شد و خلاصه اين غذا كه مثلا براي شش نفر بود، گاهي تا ده نفر را سیر میکرد و به همين خاطر به آن ديزي سحر آميز مي گفتند. الاغ سفید برفی باغ ما ميوه هاي متنوعي از قبيل سيب ، زردآلو ، هلو ،انجير و انار داشت و لی اين ميوهها مثل امروز خريدار نداشت. من هر روز تعدادی از اين ميوه ها را با الاغمانبه بلعرض منزل خواهرم مي بردم .الاغ ما سفيد برفي و هيكلي درشت و زيبا داشت. پاهايش مانند اسب بلند بود، به طوري كه من نمي توانستم سوارش بشوم برای همین عادتش داده بودم كه سرش را پايين آورد و من روي گردنش سوار مي شدم . حيوان زبان بسته گردنش را بالا ميآورد و من سوارش مي شدم و اين ميوه ها را بارش  کرده و درخانه خواهرم پايين مي آوردم وخودم تا نزديك ظهر با هم سالان بازی میکردم.خواهرم ميوه ها را با گندم و جو معاوضه مي كرد. آن روزها كمتر جنسي را با پول مي خريدند. چون پول خيلي كم بود. مثلا زردآلو برابر گندم و سيب 2 سر به گندم بود. يعني يك كيلو زردآلو برابربایک كيلو گندم و يا دو كيلو گندم برابربايك كيلو سيب بود. من گندم و پولی كه بابتفروش ميوه ها گرفته بودم بار الاغ كرده وبه خانه مي آمدم . جلوي منزل استاد غلام كفاش جوي آب آسياب بود که حدود دو متر گود بود.يك روز همانطور كه بر الاغ سوار بودم و ميوه ها در خورجين بود از جلوی منزل استاد غلام کفاش عبور مي كردم كه يك گربه از زير پل جلوي پاي الاغ پريد و الاغ بالا پريد و مرا زمين زد .من داخل جوي آبافتادم و ريخت رويمريخت. همه میوه هارا آب برد و من دست خالي به منزل برگشتم . مادرم كه مرا با آن حالت ديد ،مرادلداري داد و گفت: فداي سرت . يك خاطره از پدر مادرم  نام پدر مادرم، رضا بود ،ولی اورا كربلائي رضا صدا میکردند و چون گوشش خوب نمي­شنيد، رضا تيز گوش هم به او مي­گفتند.او هر گرفتاري و ناراحتي كه برايش پيش مي­آمد با داد و بيداد با خدا و ائمه اطهار در ميان مي­گذاشت و به زودي ناراحتي­اش برطرف مي­شد. ايشان سالي يك بار حدود ده الاغ كرايه مي­كرد و تمام برو بچه­ها و نوه­ها را بر الاغها سوار كرده و به امامزاده عبدالله، نزديك حسن آباد میبرد .در انجا يك بره بزرگ  مي کشتيم و يك شبانه روز آنجا خوش میگذراندیم . زندگی در محله نارمک زماني كه درتهران و محله نارمك زندگی میکردیم  ، هر روز خانمم دختر بزرگم که کودک کوچکی بود را به مغازه نزد من می آورد و من هم بچه را در يك كارتن گذاشته واو مشغول بازی مي شد. اوايل ازدواج که برای زندگی به تهرا ن  آمده بودم ، به خيال اينكه كارمان رونق مي گيرد ،خوش و سرحال بودم .در آن زمان چند  مشتري داشتم كه يكي از آنها به من مي گفت: آقا ی شون . يك روز آقای گرامی كه تاجر چایی گلستان بود به او اعتراض كرد و گفت: چرا به سيد اولاد پيامبر مي گويي آقای شون ؟واو در جوابش گفت: آخه اين وراميني ها هر چه مي گويند يك شون هم به آن اضافه مي كنند . يكی از مشتریان مغازه خانمی بود كه شوهرش در دخانيات کار میکرد .او يك خواهر داشت كه چون آب و رنگ نداشت ترش كرده بود واو در جستجوی يك شوهر خوب  برایش بود. يك روز كه من در مغازه تنها بودم،آنها به بهانه جنس خريدن آمده و سرحرف را باز كردند و گفتند: آقای طباطبائي شما ازدواج كرده ای؟ من هم گفتم :نه ،بعد از آن  هر وقت من تنها بودم ،اوخواهرش را مي آورد و شروع به تعريف كردن از او می کرد و من هم طوري وانمود می كرده  كه مايلم با خواهرش ازدواج كنم .تا اينكه يك روز همانطور كه مشغول گفتگو بوديم ،ناگهان خانمم به مغازه آمد و گفت: بچه كجاست ؟ گفتم: داخل آن كارتن خوابيده است . او با صداي بلند گفت: خدا مرگم بده بچه مرا توي كارتن انداخته ای؟ و در اين لحظه بود كه راز من فاش شد وآن خانم و خواهرش با عصبانيت از مغازه رفتند.              
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:20  توسط مریم طبا طبایی  | 

شاگردی در مغازه دایی

من كلاس ششم را كه خواندم وارد بازار شدم . اول شاگرد دايی بزرگمنزد برادرم بودم كه دوران سختي بود. بايد شبها در مغازه مي­خوابيدم . آنوقت برق  نبود و بازار يك رفتگر بنام حسين چراغعلي داشت . اوباتاريكشدن هوا ،چند فانوس روشن  و در بازار آويزان مي­كرد و اگر باد مي­آمد همان سرشب فانوسها خاموش مي­شدند و بازار آنقدر تاريك مي­شد كه انسان جلوي پاي خودش راهم نمي­ديد. ما چند نفر بوديم كه مجبور بوديم در مغازه مان بخوابيم. بعد شاگرد دایي كوچكم شدم . آنجا هم چند ماهي بيشتر طول نكشيد . چون حدوداً از بانك سپه فعلي به آن طرف زمين كشاورزي و باغ بود . آفتاب كه غروب مي­كرد تعداد زيادي شغال و روباه و كفتار با صداي عجيب و غريب رعب و وحشت ايجاد مي­كردند . كار مغازه­اش هم سخت بود و من بايد شب برای رفتن به خانه از  كوچه باغ­ها رد میشدم. آفتاب كه غروب مي­كرد با ترس و لرز مي­گفتم: دايي من بروم؟ او با پرخاش مي­گفت: بنشين حرف نزن. يك ربع صبر مي­كردم و نگاه به هوا مي­كردم وباز تكرار مي­كردم و او هم چنان سرم داد مي­كشيد. تا دفعه سوم كه با كلي قرقر مي­گفت: برو. به هر جهت از پيش او هم رفتم . چند صباحي نگذشته بود كه علي ميرزائي معروف به علي قلعه نوئي گفت: بيا مغازه ما. من هم قبول كردم و در همان روزهاي اول از كار و كسبش ايراد گرفتم ايتدا ناراحت شد و بعد قبول كرد .دو نمونه از ايرادهاي او را برايتان مي­گويم : مثلا يك صندوق چائي داشت .مشتري ميامد و مي­گفت: چائي خوب داريد؟ ايشان مي­گفت :بله كيلوئي چند؟ كيلوئي پنجاه تومان. مشتري مي­گفت :بهتر هم داريد؟ ايشان مي­گفت: هفتاد توماني هم دارم و بعد مي­گفت: چائي درجه يك هم داريد؟ مي­گفت: بله كيلوئي 100 تومان و هر سه را از همان صندوق مي­داد و من هم مجبور بودم همان كار را بكنم و همين­طور روغن را .هفته اول بهمين منوال گذشت و من طاقت نياوردم و به او گفتم: اين كار درست نيست ، خداوند روزي دهنده است. اول گفت: شما شاگرد منی و هرچه من مي­گويم باید انجام دهی ولي من با دليل و منطق قانعش كردم. در همين روزها يك مشتري قديمي كه همه اجناسش را از او مي­خريد آمد و گفت: مشهدي يك قواره كت وشلوار پشمي خوب به من بده . تازه پارچه­هاي مستريزه جديد آمده بود كه با پارچه پشمي هيچ فرقي نمي­كرد .مشهدی علی گفت: اين پارچه پشمي اعلا است. هنوز حرف او تمام نشده بود، كه من گفتم :آقا اين پارچه پشم نيست، ولي از پارچه پشمي بهتر و بيشتر كار مي­كند . ناگهان مشتری پارچه را كه بريده بوديم روي ميز گذاشت و گفت :من اين را نمي­خواهم و رفت از مغازه ديگري همان پارچه را بنام پشمي خريد و آورد . در اين فاصله مشهدي علي با  چشم و ابرو نارضايتي خود را به من نشان ميداد. من ديدم فرصت خوبي است به مشتري گفتم :شما بچه روستا هستي و ميداني كه پشم نمي­سوزد. گفت: بله . من فورا مقداري از پارچه را چيدم و كبريت را روشن و پارچه را گرفتم روي آتش كبريت و پارچه تا آخر سوخت و ايشان با نگاهي غضبناك پارچه را برداشت و برد و انداخت داخل مغازه قبلی وگفت پول مرا بده . اين پارچه پشمي مال خودت . چند دقيقه بعد پول را آورد و به من گفت:  بدان تا زماني كه  شما اينجا هستي من هم هستم ولي شما كه رفتي من هم مي­روم و همان كار را هم كرد و از اين نمونه در بازار زياد بود و همين كار من باعث شد مشهدي علي از آن روز به بعد به من گفت :من شاگرد و تو ارباب هستي و باور كنيد ديگر نگذاشت من مغازه را جارو كنم و اكثر شبها مرا به بهانه حساب و كتاب به منزل مي­برد و احترام مي­گذاشت .

­خاطرات شيرگاه مازندران

چند وقتي با  عباس قاسمي ( معروف به عباس ثريا) به شمال مي­رفتيم وزغال مي­آورديم .حدود سالهاي 1332 بود كه یکبار وقتی برای آوردن ذغال به شمال میرفتیم ،در جاده چالوس آنقدر برف باريد، طوریکه در مسیرهای بهمن­گير چند بهمن بزرگ از کوهها ریزش کرد وچندين دستگاه خودرو و اتوبوس را با مسافر به قعر دره برد و تا نزديكي عيد جاده بسته بود.چون امكانات كم بود و وزارت راه كاري نمي­توانست بكند ، اين بندگان خدا اكثرا طعمه حيوانات شدند . آنقدر ارتفاع برف بلند بود كه توي برفها تونل زدند كه ماشين با بار زغال از داخل آن عبور­كند .در نزديكي چالوس دهي بود بنام مارشالك كه ما از آنجا از آقاتي كه نامش درويش بود، زغال مي­خريديم و اكثرا ناهار مهمان او بوديم و بنا به خواهش ما به قول مازندارني­ها مرغانه كه همان نیمرو بود، درست مي­كرد. بدين ترتيب كه مقدار نيم كيلو كره را مي­ريخت در يك ماهي تا به بزرگ و حدود بيست تخم­مرغ در آن مي­شكست . نكته جالبي كه در حين درست كردن  نیمروانجام مي­داد اين بود كه هنگامي كه روغن داغ مي­شد و قل و قل مي­كرد ،چند قاشق  ازروغن را در دهانش مي­ريخت و مي­خورد .من اول باورم نمي­شد و خيال مي­كردم كه شعبده بازي مي­كند ولي وقتي ديد كه باورم نمي­شود، دهانش را باز كرد و گفت: شما  روغن را با قاشق به دهانم بریز. وقتي روغن داغ را در دهان او مي­ريختم  چندشم مي­شد .ماشين ما دوج  مدل پايين بود و از هزار چم چالوس به سختي بالا مي­آمد . من بخاطر اينكه ماشین پس نزند ، با تخته­اي كه معروف بود به دنده پنج ، هر جا ماشین می خواست پس بزند، آن تخته را مي­گذاشتم پشت چرخ عقب و سرعت ماشين كم میشد. من پياده آن هم از سربالائي مطابق ماشين مي­آمدم . يك بار با همين ماشين با عباس آقابه آبادان رفتيم و براي تهرانخرما بارزديم .به گردنه زاغهآمديم. در آنجا برف زيادي آمده بود طوریكه جاده بسته شده بود. چون در آن روزها امكانات آنقدر نبود كه وزارت راه بتواند بزودي راه را باز كند ،ما سه شبانه روز پشت برف مانديم .  يك قهوه­خانه بزرگ آنجا بود كه  و حدود چهل ، پنجاه ماشين در آنجا مانده و اين قهوه خانه پذيراي اين جمعيت بود.  آذوقه محدود بود طوریكه در روز سوم غذا جيره­بندي شد وبه این خاطر با وجودمراقبت شديدي كه از بارخرمای ماشين مي­كرديم، شاگرد شوفرها حدود 10 كارتن خرما را خورده بودند . آنقدر هوا سرد بود طوریكه وقتی آب در ماشين مي­ريختیم، آب مثل شمع يخ مي­زد .من از نوجواني عاشق شمال و جنگل و دريا بودم و حالا اين موقعيت حاصل شده بود به خصوص كه حالا هم سركار بودم و هم از ديدن مناظر زيباي شمال بهره مي­بردم. ما در شيرگاه يك ساختمان دو طبقه كه زير آن مغازه و روي آن اطاق مسكوني بود، در اختيار داشتيم . هم خواربار و هم نانوائي و تعدادي به قول مازندراني­ها مال دار داشتيم كه برايمان هيزم و زغال مي­آوردند .چون در آن زمان مصرف اين دو خيلي زياد بود . روزي يك واگن هيزم به تهران مي­فرستاديم . ما هشت نفر بوديم و هيچكدام  بجز آقا كمال زننداشتيم و تا پاسي از شب مي­گفتيم و مي­خنديدم .مادرم بیمار بود و من مجبور بودم براي خرج زندگي به ديار غربت بروم. جلوي مغازه تقاطع جاده و راه آهن بود و مسئول راه آهن شخصي به نام آقاي حسيني بود كه وراميني بود. ما از همان روزهاي اول با هم دوست شديم و اگر درد دلي داشتيم براي هم مي­گفتيم. منتها اوبا این كه تقريباً پيرمرد و داراي تجربهبود گاهي سر به سر من مي­گذاشت . پس از چند روزي كه با هم درد دل كرديم، او نقطه ضعف من را پيدا كرد و آن علاقه شديدي بود كه من و مادرم به هم داشتيم. لذا اونزد من مي­آمد و مي­گفت: خب حالا که شما نيستي، با توجه به اينكه مادرت مريض هم هست،چه کسی به مادر كمك مي­كند؟ و من شروعبه گريه كردن مي­كردم و او ادامه مي داد و خوب مرا گريه باران مي­كرد. بعد مي­خنديد و مي­گفت: بچه جان گريه نكن زيرا تو كه گريه مي­كني آن پيرزن بيچاره هم ناراحت مي­شود و من ساكت مي­شدم و باز چند روز ديگر كه يادم مي­رفت ، همان كار را مي­كرد و بچه­ها مي­زدند زير خنده.من در اين دوران يك سال و نيم در آنجا داراي موقعيتي شده بودم چون نمام كارها زير نظر من بود و به من مي­گفتند: ميرزا.ما شبهاي محرم بعد از شام به ده زيبايي كه در دل جنگل و به نام زيبلا بود مي­رفتیم .چه صفائي داشت. بوي عطر گلها و صداي روخانه­اي كه از نزديكي اين ده مي­گذشت، خاطره­اي بياد ماندني داشت . دختران براي كوبيدن شالي برنج از يك تيرچوبي كلفت كه وسط آن سوراخ و در سقف اطاق با  طناب محكمي آویزان بود ،مانندالاكلنگ که به آن پادنگ میگفتند.استفاده میکردند. دختران به آن طناب آويزان مي­شدند و شالي برنج را زير آن مي­ريختند و وقتي به عقب تير مي­رفتند، جلو تير بلند مي­شد و آن وقت مي­رفتند روي جلوي تير و بدين ترتيب شالي­هاي برنج كوبيده مي­شد. در اين ده چند نفر از دوستان آقا كمال از او خواهش كرده بودند، يك روحاني خوب برايشان دعوت كند واو هم يك روحاني كه ساكن پيشوا و تازه شروع بكار كرده بود را دعوت كرد كه از اول محرم به مدت ده شب به آنجا بيايد ولي او شب سوم محرم آمد. ما به اتفاق روحانی به ده رفتيم. ولي هنگامي كه رسيده و داخل مسجد شديم هنوز خستگي ما در نيامده بود كه يك جوان آمد  وجلوي روحاني يك چائي گذاشت و بدون مقدمه و عذرخواهي به لهجه محلي گفت ( اما آخوند به يتيم ته ره نخوامي )

 واقعا چه روزگاري بود. وفور نعمت ، دلي خوش ، مردمي شاكر و محيطي سالم، همه چيز طبيعي، يادم هست برادربزرگم نامه نوشت كه مقداري كره محلي براي ما بخرو بياور.من رفتم مقدار 3 كيلو كره محلي خريدم به مبلغ 120 ريال و مقدار 3 كیلو عسل طبيعي درجه 1 به مبلغ 45 ريال و 2 بستوي سفالي به مبلغ 10 ريال كه جمعا شد 205 ريال .آقا كمال يكي از صادركنندگان هيزم و زغال بودو با رؤساي ادارات  سروكار داشت .یکبار آنهابه او گفتند: بايد يك سور به ما بدهی، او هم بما گفت: يك شام خوب درست كنيد و ما هم كه يك پسر جوان آشپز داشتيم ،با هم شامي تهيه كرديم ولي آنگونه که بايد مي­شد، نشد .لذا آقاکمال خیلی  ناراحت شد وبه ما گفت: تا ده روز تحريم غذايي هستيد. بدين ترتيب كه صبح فقط نان و چائي ، ظهر نان و ماست ، شب هم نان و ماست میخورید. دو سه روزي كه گذشت با هواي شمال و نان ماست بچه­ها هم شل شده و داشتند مريض مي­شدند،بچه هانزد من آمدند و گفتند: شما ميرزا هستي و بايد ترتيب شكستن تحريم غذايي را بدهي. البته با اینکه من هم  خودم هم جزتحریم بودم، ولی چون همه چيز دست خودم بود ،روزها كه بچه­ها نبودند ،هرچه مي­خواستم مي­­خوردم . لذا نقشه­اي كشيدم و چند نسخه روزنامه كهنه به يكي از بچه­ها دادمو گفتم ببر در ايستگاه و داد بزن: تحريم غذائي شاگردان طباطبائي و سرو صدائي راه بيانداز. او هم همين كار را كرد . رئيس ايستگاه كه خود از ميهمانان بود، پرسيده بود :آقا چه شده؟ و او قضيه را برايش گفته بود و او نیز به آقا كمال گفته بود: نامرد يك شام بما دادي و آبروي ما را ريختي ؟آقا کمال  با عصبانيت گفت: تحريم شكست .در شيرگاه كه بودیم، يك مشتري داشتيم كه با اينكه خيلي مودب بود، امایک  كارهایی مي­كرد. مثلا مي­آمد سلام مي­كرد و با معذرت خواهي يك اسكناس 20 ريالي را ميداد و مي­گفت :اگر امكان دارد دو تا 10 ريالي بدهيد. من هم انجام مي­دادم . بازاو مي­گفت: آقاي طباطبائي معذرت مي­خواهم اين 10 ريالي را دو تا 5 ريالي بدهيد . كمي مكث مي­كرد و مي­گفت: آقاي طباطبائي شرمنده­ام خجالت مي­كشم ،يك خواهش ديگر دارم و من مي­گفتم: بفرمائيد و او مي­گفت اگر امكان دارد اين پولها را بگيريد و همان 20 ريالي خودم را بدهيد و من هم با حوصله قبول مي­كردم و بچه­ها هم ميزدند زير خنده.اما کم کم با کساد شدن بازار زغال و هیزم ما هم به پیشوا برگشتیم. بعد از برگشتن از شیرگاه، برادرم يك آسياب موتوري خريد و در منزل خودمان در خيابان فلسطين فعلي كار گذاشته و شروع به كار نموديم. اين دوران كارش سخت بود. چون آسیاب بيرون از بازار بود و آن وقت آنجا كوچه بود ولذا رفت و آمدنیز خیلی كم بود. من بايد تنهائي گوني های بزرگ گندم را جابجا كنم . در اين مدت خاطرات فراواني دارم .يادم هست يك زن حاجي دنبال مرا گرفته بود كه بيا داماد من شو. چند روز برايم تخمه كدو محلي و انجير خشك مي­آورد . مادرم از اين موضوع خبر نداشت .چون با هم دوست بودند خيال مي­كرد بخاطر او مي­آيد، مادرم خيلي مواظب من بود و تمام رفتار و رفت و آمد مرا زير نظر داشت. من در زماني که سرآسياب بودم يك مغازه كوچك هم در حياط خودمان ساخته بودم كه يك درآن ، در حياط و در ديگر آن در كوچه بود و مقداري جنس و  كاموا تكه­اي كه آن وقتها مي­خريدند و نخ آن را باز و به هم گره مي­زدند و با آن بلوز مي­بافتند،میفروختم.  چون اكثر مشتري­ها یم زن يا دختر بودند، هر موقع يك مشتري مي­آمد، مادرم پشت در مي­نشست و مواظب من بود. يك روز كه به تهرانرفته بودم ، موقع برگشتن داخل ميني­بوس با خانم همسايه كه يك دختر مانتوئي خیلی خوشگل هم همراهش بود،روبروشدم وبا  هم احوالپرسي كرديم. ماه مبارك رمضان بود. من آمدم منزل وبه مادرم گفتم :من اين دختر كه همراه همسايه بودرا مي­خواهم.او گفت: خيلي خوب من با او صحبت مي­كنم .نزديك افطار بود. گفتم: همين حالا بايد بروي واورابرایم خواستگاري كني .مادرم هر چه گفت: من قبول نكردم و شوخي شوخي او را از آسياب بيرون كردم و گفتم :تا نروي واورابرایم خواستگاري نكني در را برویت باز نمي­كنم. بيچاره مادرم رفت و پس از نيم ساعت آمد. در باز كردم و گفتم :چه شد؟ گفت: دختر گفته من حرفي ندارم، اما بايد دو سال صبر كند تا من ديپلم بگيرم . من قبول نكردم . از آن موقع به بعد من شده بودم سوژه بر و بچه­ها . چون در آن زمان راديو و تلويزيون نبود وهر شب ، شب­نشيني به راه بود و پسرخاله­ها ، پسرعموها ، پسر دایي ها و پسر عمه­ها دور هم جمع مي­شديم . كسي به فرش خانه يا ديوار آن يا وضع صاحب خانه نگاه نمي­كرد. همه هم و غمشان اين بود كه بگويند و بخندند . در اين ميان من بيچاره سوژه بودم و هر شب دختري را برايم نامزد مي­كردند. البته اينها دو دسته بودند: يك دسته آنها بودند كه خير من را مي­خواستند و يك دسته آنهائي كه مي­خواستند به اين وسيله مرا تحقير و رنجم بدهند. يك شب به تور دسته دومي ها خوردم و آنها دختري كه وضع خوبي نداشت و بدنام بود را به من پيشنهاد كردند. من آنچا چيزي نگفتم. اما با دلي شكسته بيرون آمدم و بغضم تركيد و شروع كردم بلند بلند گريه كردن و با خدا سخن گفتن و به خدا گفتم: خدايا تو قادر مطلقي و كريمي و رحيمي. بايد امشب خواسته­هاي مرا اجابت كني و آن اين است كه يك دختر پيدا شود كه پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ او حاجي باشند، تا من جواب اين پست فطرتها را بدهم .باور كنيد چند روز از اين جريان نگذشته بود كه پسر خاله­ام كه در آن زمان با الاغ پارچه  در دهاتمي­برد و مي­فروخت ، نزد منآمد و گفت: برايت يك زن پيدا كردم .پرسيدم :كيه؟ گفت :دختر حاج علي آقا در محمدآباد. گفتم: زندگي ما با زندگي آنها هم آهنگ نيست. گفت :شما بگو بله و كاري به اين كارها نداشته باش .من گفتم :از نظر من ايرادي ندارد . اوهم نزد دایي کوچکم رفت.دایی که از زندگي ما كاملاً آگاه بود، نزد منآمد وگفت: آقا رحيم حالا اگر ما رفتيم و كار درست شد، شما مي­تواني از عهده اين كار برآيي؟  من با عصبانيت گفتم :بفرمائيد تا حالا شما خرج زندگي ما را داده­ايد؟  دایي ام بنده خدا گفت: آقا منظور من اين نبود و گفت: پس ما رفتيم خواستگاري .ما هم به قول معروف اذن گرفتيم و چند روز بعد شيريني­خوران كرديم . مادرم از اين موضوع خيلي خوشحال بود، چون پدر زنم حاج علي آقا، با مادرم پسر عمه ،دختر دائي بودند. دليل وصلت ما اين بود كه عروسي دختر خاله­ام بود و من سفره مي­انداختم. چون من در سن 18 سالگي گرداننده عروسي­هاي فاميل بودم و در مجلس آرائي و تزئين سفره  خیلی با سليقه بودم.لذا بقدري محبوبيت پيدا كرده بودم كه طايفه عروس و داماد حرفم را مي­خرديدند . يك نمونه از آن را برايتان مي­گويم: روز عقدكنان خودم خدا رحمت كند، دایي سرهنگ برادر مادر زنم حاج خانم ،وقتی كه  من بچه­ها را بسيج كرده  و هر كدام را براي كاري گذاشته بودم. او رفتار من را زير نظر گرفته بود ولی تا آن روز درست و حسابي من را به جا نياورد. لذا صدا زد: آقا شما داماديد؟ گفتم :بعله، گفت: پس چرا نمي­نشيني؟من در جوابش گفتم :دایي جان مهم آبروي دو خانواده است. او مكثي كرد و گفت: بفرمائيد و آنقدر از اين حرف خوشش آمد كه عروسي دخترش در تهران كه دو شب بود و يك شب آن فاميل­ها از شهر و دهات بودند و يك شب ديگر آن رفقا و هم رديفان ارتشي اوبودند . به من  گفت: بايد اين دو شب را مانند عقدكنان خودت اداره كني و هر چه مي­خواهي به حميد بگو برايت بخرد. حميد پسربزرگش بود و من هم قبول كردم . مخصوصاً شب دوم كه ارتشي­ها با خانم­هايشان بودند ،آنچنان عمل كردم كه هنوز پس از گذشت سالها دختر دائي هر وقت مرا مي­بيند ضمن احترام فوق­العاده مي­گويد: من زحمات شما را هيچگاه فراموش نمي­كنم . دائي سرهنگ بعد از مدت كوتاهي كه از عروسيمان گذشت، ما را پاگشا كرد و يك بره بزرگ برايمان كشت و بره همان­طور آويزان بود، هركس از هرجاي گوشت آن مي­خواست مي­بريد . حاج خانم ،مادرزنم يك كارد  به من داد و به دایی سرهنگ گفت :داداش از قديم گفته­اند: قوم زن لقمه بزن، قوم شو بلبشو. مادرم هر هفته مرا تشويق مي­كرد كه براي عروس بستنيببرم  ومن بيچاره يك فلاكس پر بستني مي­خريدم و با دوچرخه به محمد آباد مي­بردم و بدون اينكه عروس را ببينم و با او احوالپرسي كرده باشم ،دماغ سوخته بر مي­گشتم. در اينجا بود كه مادرم خوشحال من را صدا مي­زد: مادر آمدي؟ مي­گفتم: بله .مي­گفت: بيا شعرش را هم برايم بخوانم و من هم از همه جا بي­خبر مي­گفتم :بخوان .مي­گفت: از قديم گفته­اند : مال عاشق خوردني است : ريش عاشق کردنی است و من  با ناراحتی مي­گفتم:من ديگر به محمد آباد نمي­روم ولی باز هفته بعد مادرم با شوخي و دسته گل ،گوشم  را میكشيد  وراهم میانداخت . در آن زمان تا دختر را عقد نمي­كردند ،با نامزدش نبايد حرف بزند. يك روز كه من بستني برده بودم ،با اصرار مرا ناهار نگه داشتند و بعد از ناهار پدر زنم حاج علي آقا گفت: قدري كج­شو. يعني بخواب . من خوابيدم و يك بادبزن حصيري كه با آن خودم را باد مي­زدم گذاشتم روي صورتم و از سوراخهاي آن بيرون اتاق را نگاه ميكردم كه ديدم عروس و خواهرش آمدند دم در اتاق و به خيال اينكه من خواب هستم مرا نگاه مي­كردند . بعد از عروسي هفته ای يكبار به ديدن مادر زن مي­رفتيم . خدا رحمت كند مادربزرگ خانم را كه همه به او مي­گفتند ( ننه آقا ) .ايشان چون اولاد نداشت ،خيلي بچه­ها را دوست داشت. خصوصا من را که داماد اول بودم .لذا هر وقت بهمحمدآباد مي­رفتيم ، او اصرار می کرد كه خانم چند شب اینجا بماند و من كه نمي­خواستم دل پيرزن را بشكنم حواسم را جمع كردم و يك روز كه حاج خانم نبود ، با هم صحبت ­كرديم اول مي­گفت: بگذار خانم چند شب اينجا بماند. من قيافه حق به جانب گرفتم و گفتم :ننه آقا من حرفي ندارم اما يك اشكالي در كار هست. گفت: چه اشكالي ؟گفتم: از نظر شرعي اگر زني سه شب از منزل خود بيرون باشد و شوهرش نتواند نرد او باشد عقدشان باطل است و بايددوباره عقد شودند. اين بنده خدا هم باور كرد و از آن شب به بعد شب دوم كه ما مي­مانديم، عصر آن روز به زور ما را بيرون مي­كرد . مادر زنم بي­خبر ازاین كار او  تعجب مي­كرد . اين موضوع مدتي ادامه داشت تا اينكه يك روز كه ننه آقا با اصرار مي­گفت: پاشو وسایلت را جمع كن و تا شب نشده برو، حاج خانممادرزنم گفت: من نمي­دانم شما با اين كه اين همه اينها را دوست داري چرا بيرونشان مي­كني ؟ او در جواب گفت :آخر عقدشان باطل مي­شود و همه زدند زير خنده و راز ما فاش شد .

واقعا چه روزگاري بود همه لطف صفا همه يكدلي و يكرنگي .خدا رحمت كند استاد غلامحسين، دوست حاج علي آقا و فاميل ننه آقاراکه ايام عيد و موقع رسیدن انار و انجير به محمد آباد مي­آمد ند. ده دوازده نفر زن و مرد بودند و بعضي اوقات تا يك هفته در محمد آباد مي­ماندند . در اين مدت چه كارها كه  نمي­كرديم .از عمو زنجير باف گرفته، تا تئاتر و بزن و بكوب. نه كسي بفكر غذا بود و نه تشريفات.  حاج خانم  یک ديزي داشت كه معروف بود به ديزي سحرآميز. مقداري گوشت و نخود و بادمجان و گوجه و امثالهم در آن مي­ريخت و ظهر كه مي­شد همه از اين آبگوشت و گوشت كوبيده مي­خوردند و ميوه هم كه هر كس بايد خودش از درخت بچيند .

 يكي از عزيزاني كه در زندگي معنوي من نقش بسزايي داشت، حاج ميرزا احمد بي­مقدار بود.او يك مسلمان واقعي و به تمام معنا بود .من بعد از مرگ او تازه فهميدم  که چه انسان وارسته­اي بود. اين شخص بزرگوار هر روز ظهر و شب مي­رفت نماز جماعت. امام جماعت يك روحاني كشاورز بنام حاج ميرزا يعقوب جنيدي  بودكه روزها در باغ خود كشاورزي مي­كرد و نزديك ظهر مي­آمد در صحن امامزاده جعفر و نماز ميخواند.او يك عمر نماز جماعت خواند، بدون دريافت يك ريال وجه نقد يا چيز ديگري و حتي کسی اين پيرمرد را كه در اثر كار كردن خسته بود تا منزل نمي­برد. به هر جهت آقاي بي­مقدار از اول بازار جوانان را با آن زبان چرب و نرمي كه داشت و با مزاح جمع مي­كرد و براي نماز مي­برد و بين دو نماز فوري دعا مي­خواند و مي­گفت: حالا آقا رحيم بلند مي­شود پول براي فقرا جمع مي­كند. من اوايل خجالت مي­كشيدم ولي بعدها يك رغبتي براي اين كار پيدا كردم كه سالها ادامه داشت و روزي چند نفرنیازمند مراجعه مي­كردند و من مجبور بودم از مردم پول گرفته و به آنها بدهم . كار بجايي رسيد كه دخترم که در دبيرستان درس مي­خواند، گفت :آقا اين كار را نكن گفتم: چرا گفت: در دبيرستان بچه­ها به من مي­گويند پدرت گدا است و من به او گفتم:به آنها بگو اگر مي­خواهيد براي پدر شما هم گدائي كند .

نمايندگي روزنامه كيهان

حدود سال 1350 نمايندگي روزنامه كيهان را گرفتم .البته خيلي دردسر داشت، اما من بخاطر علاقه­اي كه به مطبوعات و مطالعه داشتم، اين كار را قبول كردم. البته نمايندگي روزنامه كيهان آن زمان غير از اين زمان بود.مردم براي نماينده مطبوعات احترام زيادي قائل بودند و من سعي كردم كه در دوران نمايندگي حتي يك برات روزنامه راهم عقب نياندازم و بهمين جهت حرفم را مي­خريدند. مثلا روزنامه­هاي مانده را بايد به تهران برگشت مي­داديم تا از حسابمان كم مي­شد، ولي بخاطر درستي حسابم اگر هم مي­گفتم مثلا 100 شماره روزنامه مانده همين طور از حسابم كم مي­كردند. يادم هست يك روز يراي كاري به دفتر روزنامه رفته بودم كه سرپرستمان گفت: من جلسه دارم و شما هم بيا با من برويم و سالن جلسه را ببين و با سرپرست استانها آشنا شو. من هم قبول كردم و با هم رفتيم .در سالن بزرگ زيبائي عده زيادي از رؤسای روزنامه نشسته بودند. من هم قدري نشستم و چون ديدم جلسه طول مي­كشد از مسئولمان خواستم كه . بروم چون كار داشتم به ايشان گفتم حدود 300 روزنامه باقی مانده.حالا من چكار كنم؟ او گفت: يك صفحه از سر مقاله را بفرستيد وبعد بلافاصله گفت نمي­خواهد بفرستید، از حسابت كم مي­كنم. در اين اثنا يك آقائي كه خيلي شيك­پوش بود لبخندي زد و گفت: خيلي خوب شد. آقا بروروزنامه های خوانده­ شده را هم بفرست . من بلافاصله گفتم :آقا شما هر كه باشي،حتی اگر مدير روزنامه كيهان هم باشي دزدي . سرپرستمان گفت: آقا چه ميگوئي؟ گفتم: من ميدانم چه مي­گويم. چون اگر ايشان اين كار را نكرده بود كه به من ياد  نمي­داد. اوهم با عذرخواهي مرا از سالن بيرون آورد . در جشنهاي 2500 ساله، مبلغ قابل توجهي اختلاف  مالی با روزنامه پيدا كرده بوديم و هر چه من مي­گفتم اين مبلغ را داده­ام،کسی گوش نمي­كرد .تا اینکه يك روزبه دفتر روزنامه رفته و گفتم مي­خواهم با رئيس كل سازمان شهرستان ملاقات كنم، گفتند: نمي­شود.من هم گفتم :مردم با پادشاه و نخست­وزير ديدار مي­كنند، چطور من كه نماينده روزنامه هستم نمي­توانم با رئيس خودم ملاقات كنم ؟لذا مرا راهنمائي كردند به اطاق رئيس. رفتم و در زدم. رفتم داخل و سلام كردم و او كه به حالت درازكش روي صندلي لم داده بود گفت: چكار داريد؟ من كه ناراحت شده بودم گفتم: پاشو درست بنشين و جواب مرا بده. ايشان با ناراحتي خودش را جمع و جور كرد و گفت :چه فرموديد؟ گفتم: 800 نماينده مانند من زحمت مي­كشند و شما اينجا لميده­ايد و كارمندانت مي­خواهند از من پول زيادي بگيرند. او زنگ را فشار داد و چند نفر آمدند و گفت: برويد هر چه ايشان مي­خواهند به او بدهيد و كار خانمه يافت.

 قبل از انقلاب روزنامه را خيلي كم مي­خريدند. چون روزنامه­ها سانسور بودند. مثلا در پيشوا از دو روزنامه كيهان و اطلاعات جمعا 30 شماره روزنامه مي­خريدند. اما از وقتي روزنامه­ها وارد اعتصاب شدند ،کم کم مردم شروع به روزنامه خریدن کردند. طوريكه روزنامه چهار صفحه­اي به 200 شماره رسيد و باز هم كم مي­آمد و آنقدر شلوغ مي­شد كه هر روز 20 تا 25 شماره كم مياورديم و خیلی وقت ها مردم روزنامه را  مي­بردند و پول آن را نمي­دادند.

 دوران انقلاب واقعا ديدني بود. مردم هر روز با شعارهاي تازه، كه مربوط به همان روز بود، تظاهرات و راهپيمايي مي­كردند . ما هم كه مغازه را بسته  و بيكار بوديم. فقط بعدازظهر دو ساعتي براي توزيع روزنامه كار داشتيم .من چندين بازوبند پارچه­اي  با  عنوان مامور انتظامات درست كرده و در مغازه گذاشته بودم و تا سرو صدائي مي­شد بازوبند را مي­بستم و مشغول ميشديم. روزگاري بود. همه صفا و همدلي . مردم يك حالت عجيبي داشتند. بطوري كه اگر پيرمرد يا پيرزني يك ظرف نفت در دست گرفته بود، جوانی كه در منزل يك ليوان آب را خودش حاضر نبود از يخچال بردارد ،ظرف نفت او را تا درب منزل برايش مي­برد . از اين نمونه زياد بود .يك روز كه با یک وانت از تهران  به پیشواميامدم ،راننده تعريف می كرد ومی گفت: آقا من يك چيزي ديدم كه باورم نشد. گفتم: چه بود . او گفت: يك روز خانمم گفت :پاشو برويم خيابان ببينم چه خبر است؟ گفتم :برويم و دو نفري با موتور سوار شديم و رفتيم .همينطورکه در خيابانها مي­گشتيم ، ديدیم جلوي يك مغازه يك خنچه گذاشته و چيزي هم روي يك مقوا نوشته بودند .مردم ميامدند و مبلغي پول   روي آن مي­گذاشتند و مي­رفتند و يكي ديگر مي­امد و از اين پول مقداري كه لازم داشت برمي­داشت .ايشان مي­گفت من مات و متحير مانده بودم و با خودم گفتم: يعني ما اينقدر آدم شديم . نمونه ديگري كه براي خود من اتفاق افتاد این بود که يك روز يك خانم روستائي كه چهره­اش را آفتاب سوزانده بود، آمد مغازه و گفت: آقا يك قوري لعابي به من بده. گفتم :قوری لعابي ندارم  وقوری استيل دارم. گفت :نه گفتم :آنقدر فرقي ندارد ولی او گفت: براي من فرق مي­كند. گفتم :چطور؟ گفت: من صبح تا ظهر ميروم سركارو بعدازظهر به دخترانم مي­رسم پرسيدم :پس آقا یتان چكار مي­كند؟ گفت :پدر بچه­ها فوت كرده. من دلم به حال او سوخت و گفتم :اگر آدرس بدهيد به بچه­هاي كميته امداد مي­گويم بيايند و به شما كمك كنند . ولی او با  وقار و بزرگواري گفت: پول كميته امداد بايد بدست از من مستحقتر برسد ،چون من مي­توانم نصف روز راکار كنم و خرجم را درآورم .خدا شاهد است با گفتن این حرف اومنقلب شده و هركاري كردم كه قوري استيل را به قيمت قوري لعابي ببرد ،نبرد .

 سال دوم جنگ،همراه با یک كاروان  بسوي جبهه حركت كرديم .خدا رحمت كند حاج شيخ عباس قمي را كه سرپرست كاروان بود و در جلوي كاروان حركت مي­كرد و كسي جلوي كاروان را نمي­گرفت.  شب رسيديم اراك .گفتند: برويم شام بخوريم . از يك آقایی  پرسيديم :یک رستوران خوب كه غذاي سالم داشته باشد را به ما نشان بدهيد. او گفت: دنبال من بياييد. ما هم رفتيم .حاج آقا قمي گفت: هر كس هر غذايي ميخواهد، سفارش بدهد . آن آقا گفت: نه حاج آقا شما بفرماييد، من با صاحب رستوران آشنا هستم. ما هم قبول كرديم ايشان رفت و مدت كوتاهي گذشت كه ديديم برخلاف ميل بعضي­ها كه مي­خواستند غذاي ارزانتري بخورند غذاهاي درجه يك آورد. حاج آقا اعتراض كرد. ولي آن آقا گفت :شما غذا ميل بفرماييد. غذا را خورديم و رفتيم  حساب كنيم که مدير رستوران گفت: پول غذایتان حساب شده است. ماهر چه اصرار كرديم مدیر رستوران گفت آن آقا حساب كرد و گفت: سلام مرا به رزمندگان برسانيد. بالاخره رفتيم جبهه و همانطور كه گفتم چون حاج آقا قمي جلوی كاروان بود تا خط مقدم رفتيم و از نزديك شاهد جان فشاني رزمندگان بود

يك خاطره از رفتن به هئيت قائميه و قرائت قران 

خدا رحمت كند حاج آقا انصاري را كه ايشان هم يك عمر تدريس قرآن كرد، بدون اينكه يك ريال از كسي اجرت بگیرد و با اينكه  حدود نود سال داشت و منزلشان نزديك حرم بود، پياده تا آخر قلعه كرد ميامد و بعضي شبها مجلس تا ساعت 12 شب طول مي­كشيد امامن اصلاً احساس ناراحتي نمي­كردم . كوچه­ها هم امن بود و از اين بابت ترسي نداشتم . يك شب ساعت از 12 هم گذشته بود و من تنها به منزل مي­رفتم. در نزديكي منزلمان مقداري چوب خشك شده ريخته شده بود. انگار يكي به من گفت: يك چوب بردار و من هم يك چوب بزرگ برداشتم و همين طور بي­خيال میرفتم كه سگ آقای اسدی را ديدم. آن سگ مانند شير بود . روزها او را داخل باغ با زنجير مي­بستند . آنقدر ترسناك بود كه كسي جرات نمي­كرد از آن كوچه عبور كند. يك روز كه جوي جلوي منزل آب ميامد و همسايه­ها جمع بودند و داشتيم كوچه را آب­پاشي مي­كرديم، آقاي اسدي سگش را كه زنجير بلندي به گردنش بسته بود ،آورد كه آب بدهد.اما ناگهان سگ از دست او فرار كرد و همه همسايه­ها جيغ زنان فرار كردند .حالا نيمه شب كه همه خوابند ،من تنها با اين سگ روبه رو شدم. ابتدا يك نگاه به من كرد و از چند متري خيز گرفت و به هواي من بلند شد و من با چوبي كه در دست داشتم به او حمله كردم ولی با همان ضربه اول چوبم شكست .سگ به طرف من پريد و پشت پاي من را در دهان گرفت . من گفتم يا ابوالفضل و دست چپم را پشت گردن و دست راستم را در پشت او گذاشتم و در پناه درختي كه آنجا بود او را خواباندم و شروع كردم به فرياد زدن و هوار كشيدن. اما انگار همه به خواب مرگ فرو رفته بودند . جالب اينكه در اين مدت 20 دقيقه كه من فرياد مي­زدم چند سگ بزرگ ديگر هم آن طرف جوي آب روبه روي من پارس مي­كردند و در حال حمله به من بودند. يك جا ترس رها شدن سگ آقای اسدی و يك جا ترس از سگهاي ديگر بود و يواش يواش داشتم از حال مي­رفتم كه عزيز خانم مادر حسين آقا در را باز كرد و تا چشمش به آن سگ افتاد خواست در را ببندد كه با التماس گفتم: عزيز خانم به دادم برس كه حالم دارد بهم ميخورد. زود باش بچه­ها را خبر كن. در اين مدت در اثر سر و صدا حاج عبدالحسين مهديزاده هم آمد بيرون و تا چشمش به سگ افتاد گفت :آقا رهايش نكن  و رفت يك بيل آورد و با طناب به درخت بستیم و با پشت بيل چند ضربه به سر حيوان زديم تا بيجان شد و من را كه داشت حالم به هم مي­خورد به داخل منزل بردند و مقداري شربت به من دادند تا حالم به جا آمد . فرداي آن روز صاحب سگ از من به پاسگاه شكايت كرد و من رفتم پاسگاه و ماجرا را براي رئيس پاسگاه گفتم .او به صاحب سگ گفت :واقعاً خيلي پررو هستي برو كه بايد ايشان از شما شكايت مي كرد .

دختر كرماني

چندين سال قبل از انقلاب مغازه خواربار و لبنيات داشتم. اين مغازه فعلي دو تا مغازه بود يكي نانوايي و ديگري مغازه من .چه روزگاري بود وفور نعمت. آنقدر لبنيات فراوان وارزان بود كه كسي نمي­خريد . مثلا پنير محلي كيلويي 40 ريال ، كره محلي كيلويي 100 ريال ، خامه 80 ريال ، شير 3 كيلو 20 ريال ، پنير محلي خوب را ما سيري 5 ريال مي­فروختيم (يك سير 75 گرم ) است. خدا رحمت كند شاطر اكبر را.ما با هم رفيق بوديم .او هر روز به قول خودش يك نان تافتاني براي من مي­پخت ومن هم  دو سه سير پنير خرده شده به او ميدادم. آنقدر ايمان بر جامعه حاكم بود كه  موقع ظهر مغازه داران يك گوني روي اجناس خود مي­انداختند ومغازه شان را به يك نفر كه مغازه لبنيات فروشی داشت و مجبور بود تا يك بعدازظهر بماند، مي­سپردند و مي­رفتند ناهار . تا ساعت دو و سه بعدازظهر فقط چند نفر در بازار بودند . چون من مغازه لبنيات داشتم تا ساعت یک بعد ظهر در مغازه میماندم . يك روز گرم تابستان من هنوزبرای ناهاربه منزل نرفته و جلوي درب مغازه نشسته بودم كه يك دختر جوان بسيار زيبا با چادر سفيد گلدار آمد جلويم و گفت: آقا شما شلوار لي مي­خريد ؟من يك نگاه كردم و به او گفتم :شما شلوار فروش نيستي و من هم شلوار بخرنیستم. از كجا آمده­اي و با كي كار داري؟ گفت: اگر شما شلوار را بخري ،شايد كار من حل شود .گفتم:شما كارت را بگو شايد من بتوانم برايت حل كنم . او گفت: از كرمان آمده­ام و در شيرخوارگاه كار مي­كنم. پدرمان فوت كرد و من و مادر و يك برادرتنها مانديم. مادرم كه ديد حقوق من كفاف خرج زندگیمان را نمي­دهد شوهر كرد و من ماندم و يك برادر. مدتي گذشت و ما از مادر خبر نداشتيم تا اينكه به دايی ام كه در شهر ري بود پيغام داد و من آمدم شهر ري و باتفاق دایی ام آمديم اينجا .چون  اوگفته بود  شهري كه در آن زندگی میکنم  نام جعفر دارد و دایی ام پرسيده و به او گفته بودند امامزاده جعفر در ورامين هست. البته بعدا  فهميدم  دائي دختر وضع  خوبي نداشت  ومي­خواست او را دست به سر كند. از او سوال كردم چطور تنها آمدي؟ گفت: با دایی ام آمدم ولی همديگر را گم كرديم . من نان روزانه ام را با مقداري پنير و خيار و گوجه  فرنگی كه در يخچال داشتم  به اودادم و گفتم :اگر مي­خواهي همين جا فرش بياندازم وتو غذایت را بخور، اگر هم مي­خواهي  غذایت راببر . گفت: مي­برم . مقداری پول هم براي كرايه برگشت به شهر ري به او دادم و گفتم :چون شما غريب هستي و در خط ورامين - پيشوا سواري­هاي بنز 180 كار مي­كنند كه راننده های آنها آدم­هاي خوبي نیستند و ضمنا اتوبوس شرکت واحد هم كار مي­كند. لذا به او تاكيد كردم كه حتما با اتوبوس شرکت واحد برود، چون آنقدر زيبا و جذاب بود كه هر بيننده­اي را مجذوب مي­كرد حالا چه برسد به رانندگاني كه از زن 60 ساله هم نمي­گذشتند. او قبول كرد و رفت. ولي من آرام و قرار نداشتم، لذا پسر همسايه مغازه را با دوچرخه به دنبال او فرستادم و گفتم: برو در ميدان و تا اتوبوس حركت مي­كند مواظب دختر باش .او رفت و چند دقيقه بعد برگشت و گفت: او با ماشینهای سواری رفت و من به او نرسيدم .من خيلي از اين كاراو ناراحت شدم ولی كاري بود كه شده بود. فرداي آن روز  حدود ساعت 12 ظهرهمسايه مغازه ام گفت: آقا رحيم دخترك دوباره آمد و تا من رفتم نگاه كنم دختر و مادرش داخل مغازه شدند . من مات و متحير شده بودم . مادر دختر كه حال من را ديد سلام كرد و گفت: آقا نترسيد من مادر ايشان هستم و آمدم از زحمات شما تشكر كنم و پولي را كه داده­ايد به شما پس بدهم .گفتم :پول را كه پس نمي­گيرم چون نه شما خداي ناكرده مستحق بوديد  ونه من سرمايه­دار .آنها آدرسشان در كرمان را دادند. من جريان ديروز را پرسيدم و گفتم: مگر من اين همه سفارش نكردم و او گفت: اتوبوس مسافر نداشت و من هم عجله داشتم ولذا سوار یک سواري که سه مسافر دیگر هم داشت ،شدم  غافل از اينكه آنها همه راننده بودند . وقتي از پيشوا خارج شديم تازه من فهميدم كه گير افتاده ام.من  مقاومت كردم كه پياده شوم.نزديكي طالم آباد موتور دایي ام پنچر شده  بود، من با داد و فرياد گفتم :دایي به دادم برس و آنها ترسيدند و مرا پياده وخودشان فرار كردند .

بازديد از ارگ بم كرمان

و اما بشنو از نتيجه اين كار كه شاعر مي­فرمايد: تو نيكي مي­كن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز ، در سال 1378فروردین ما خانوادگي رفتيم كرمان منزل دامادمان و از آنجا براي ديدن ارگ بم قديم و ارگ جديد كه هر شب تلويزيون تبليغ مي­كرد كه هر شب برنامه هست و قرعه­كشي مي­شود و ما هم رفتيم ارگ قديم را تماشا كرديم و خواستيم برويم ارگ جديد كه ماشين امير خراب شد. چون تا 2 ماشين داشتيم برديم تعمير كار و او گفت بايد موتورش پياده شود و اگر شد تا شب برايتان درست مي­كنم. لذا ما رفتيم ارگ جديد و بليط خريدیم و در صف قرار گرفتيم تا نوبتمان بشود، كه ناگهان باران شروع شد و ما تا ساعت 9 شب زير باران مانديم تا مهدي و امير آمدند و جشن بهم خورد و ما رفتيم و پول بليط را پس گرفتيم .البته در چند ساعتی كه  در ارگ جديد زير باران بوديم ،چندين بار به پليس مراجعه و تقاضا كرديم كه لااقل مردم را در يك سالن سرپوشيده راهنمايي كنند. ولي حتی يك نفر هم جوابگوي مردم نبود . مردم كه ديدند دارند زير باران خيس مي شوند يواش يواش رفتند و پول خود را پس گرفتند و رفتند .ما و چند خانواده كه از تهران آمده بودند ،حیران وسرگردان مانده بوديم . وقتي امير و مهدي حال ما را ديدند نارحت شدند و مهدي گفت :امشب من بايد مديرعامل اين ارگ جدید را ادب كنم. هر چه من التماس كردم قبول نكرد و رفتيم نزد نيروي انتظامي ارگ جدیدو  علت این  بینظمی راپرسيديم .اول كه انكار كردند و چند تلفن زدند و گفتند: مدير عامل نيستند. ولي وقتي ديدند ما دست بردار نيستيم ،گفتند :معاون ايشان  منزل هستند و تلفن زدند و من به آن افسر فرمانده گفتم: امیر پسر بزرگم، پزشك بیهوشی بيمارستان  آیت الله كاشاني كرمان است و شروع كردم به داد و بيداد كردن و آنها زنگ زدند به تيمسار معاون مديرعامل و گفتند: اين آقايان دو خانواده هستند و جا ندارند . تيمسار گفت برويد هتل ارگ، آنجا سفارش كردم فعلا يك اطاق به شما بدهند .ساعت 11 شب  رفتيم هتل ارگ و من تنها رفتم پيش مدير هتل و گفتم :تيمسار براي ما اطاق رزرو كرده­اند .ايشان گفت: بله يك اطاق سه تخته براي يك شب و بايدمبلغ بيست و پنج هزار تومان بدهيد. من هم عصباني شدم و گفتم: آن اطاق هم توي سر تيمسار بخورد . او گفت: آقا ميداني داري به كي توهين مي­كني؟ گفتم: بله مي­دانم و با عصبانيت آمدم بيرون و به امير و مهدي گفتم ماشين را روشن كنيد و برويم. امير گفت :آقا كجا برويم اين وقت شب ؟ من در جواب گفتم :امشب بايد من به شما ثابت كنم كه اولاد حضرت زهرا (س)هستم .  حركت كرديم همه مغازه­ها بسته بودند. در يك خيابان طولاني دو مغازه باز بود. به مهدي گفتم :برو مغازه دومي. خلاصه رفتيم و من پياده شدم و گفتم: شما پياده نشويد. رفتم داخل مغازه . آقاي ميانسالي داشت جمع و جور مي­كرد كه مغازه را تعطيل كند.  ماجرا را برايش تعريف كردم .ايشان يك نگاهي به من كردند و گفتند: آقا ناراحت نباش چند دقيقه صبر كن تا با هم برويم و در را بست . به اتفاق رفتيم منزل ايشان .يك خانه بزرگ با درختان خرما ايشان گفتند: اين خانه كلا در اختيار شما و يك اطاق هم مال من که شب در آن مي­خوابم ،چون زن و بچه من رفتن مسافرت و جز من كسي در اين خانه نيست و مي­توانيد از كليه اثاثيه و روانداز استفاده كنيد و برايمان خرما و شيريني و ميوه آورد و گفت: صبح كه در مغازه را باز كردم يكي گفت :امشب مهمان داري ، از آنها پذيرايي كن. شب را آنجا خوابيديم. صبح به امير گفتم :چكار كنيم ؟امير گفت: خيال نمي­كنم او پول بگيرد، ولي بالاخره بايد يك طوري گفت كه بهش برنخورد .خلاصه هر كاري كرديم پول نگرفت و حتي من گفتم چون ما سيد هستيم يك پانصد توماني به عنوان عيدي از ما بگير قبول نكرد.  فردا كه امديم كرمان وماجرا را  براي دامادمان تعريف كرديم، گفت: خدا به شما خيلي رحم كرده ،من ديشب تا صبح نخوابيدم .چون آنجا آن موقع شب پوست انسان را مي­كنند. واقعاً معجزه شده است . من  جريان آن دختر كرماني را يادم نيامد وقتي آمديم منزل يادم آمد و به آن مغازه دار در بم تلفن كردم و گفتم: شما با آن دختر فاميل نبوديد؟ او  گفت: بايد بپرسم .

حاج محمد عطائي

چند سالي در بازار مغازه داشتم تا اينكه پسر دایي ام حاج محمد عطائي خواست برود مكه . اوديده بود از من ساده­تر و بهتر كسي نيست ،لذاآمد به سراغم و گفت: شما بيا مغازه من با هم كار كنيم .در اين اثنا خدا رحمت كند آقاي هاشم طباطبايي را كه به من گفت :شما اين كاررا نكن  واگر شريكت نمود برو، والا به شاگردي نرو من هم به پسر دایی ام گفتم : او گفت :چون وقت كم است مي­روم مكه و برمي­گردم و حساب مي­كنم و شما را شريك مي­كنم .من هم قبول كردم .در آن زمان  مكه رفتن 75 روز طول مي­كشيد. چون  كربلا و سوريه و مكه را با هم مي­رفتند . من در اين مدت در مغازه ايشان كه خيلي هم مشتري داشت مشغول به کار شدم . به پول آن روز هفته­اي سه هزار تومان فروش مي­كرديم . خريد  جنس ازتهران هم با خودم بود.  ضمناً منزل اورا هم بايد سركشی میکردم و هر چه مي­خواهند برايشان بخرم . مغازه­اش مانند بانك بود. فروش نقدي حساب داشت و بايد شب ميزان باشد .حالا شما حساب كنيد يك مغازه و آن همه مشتري و آن حساب و كتاب را من  در سن 20 تا 22 سالگي اداره كردم. ولي متاسفانه او پس از مراجعت بقول خود وفا نكرد. البته خود ايشان خيلي مقصر نبود و از جانب خانواده تحت فشار قرار گرفته بود. بعد از اين باز به كسب مشغول شدم كه اين بار اصغر عطائي خواهر زاده ام آمد و مرا بدام انداخت. چون ايشان در نارمك تهران مغازه­ داشت و تازه كارش گرفته بود كه يكی ميايد و در نزديكي او در مغازه­3 دهنه اش با 50 متر زيربنا شروع به كار مي­كند . ايشان مي­بيند اگر اين همكار بماند، كار و كسبش را كساد مي­كند. لذا با هر نيرنگي كه بود آمد  مغازه من و از احوال و كار و كسبم سوال كرد و من بيچاره از همه جا بي­خبر اظهار نارضايتي كردم كه ايشان با خوشحالي گفت: اگر مايل باشي در نزديكي مغازه خودم يك مغازه شيك هست بيا و با هم شريك شويم و من هم كه كوچكتريم دامي را از جانب ايشان احساس نمي­كردم ،قبول كردم و اثاثيه را جمع كرديم و رفتيم  نارمک .ولي از آنجا كه گفته­اند انسانهاي با حقيقت و با صداقت تا لب چاه مي­روند، ولي داخل چاه نمي­افتند ، به محض ورود با شخصي كه وراميني ولی ساكن تهران و موقعيت خوبي داشت و يك خانه بزرگ حدود يكهزار متر و پشت مغازه­ام بود آشنا  شدم . چند ماهي مستاجري ما نگذشته بود كه او ما را برد در منزل خود كه راستي مثل بهشت بود و گفت: شما هر قدر اجاره مي­خواهي بده. ما شما را براي مستاجري نياورده­ايم، براي اينكه از شما خاطر جمع هستيم و خانمم تنها است، مي­خواهيم با هم باشيم . آنقدر اين خانه زيبا بود كه فقط حال ساختمان آن بيش از يكصد متر و دور تا دور آن درختان پرتقال و ليمو و قناري­هاي گران قيمت بود كه محيطي شاعرانه بوجود آورده بود .  چند روزي از شروع كار نگذشته بود كه شوهر خاله خانمم  حاج آقا محمود طباطبائي آمد ديدن ما و من كه ارادات خاصی نسبت به ايشان داشتم از ايشان خواستم با يك ارزيابي نظر خودش را بگويد. چون ايشان در بازار و كاملا به رمز و راز كاسبي آشنا بود. او رفت نزد اصغر و سوالاتي كرد و آمد به من گفت: اگر از می شنوي هر چه زودتر برو و كار و كسب خودت را از دست نده .اما من درباره اين سيد بزرگوار جور ديگري حساب و درباره اظهارنظر او فكري ديگري كردم .چند ماهي با خوشي گذشت و من ساده دل از مكر و حيله بچه خواهرم بي­خبر بودم. نگو كه ايشان منتظر بود تا كه همكارش  از آنجا برود و وقتي خاطر جمع شد، بنا به ناسازگاري  گذاشت تا  کاربه جدائي انجاميد .اي كاش پس از چند روز اين طور مي­شد. چه سختي­ها یی که من در اين مغازه نكشيدم .يادم هست يك شب سرد زمستانی كه برف باريده بود و من به علت دزدي كه از مغازه شده بود، در مغازه مي­خوابيدم. آن شب تا صبح از سرما نخوابيدم و صبح كه هوا روشن شد تمام شيشه­هاي آبليمو از سرما تركيده وروی زمین ريخته بود .

 روز تولد شاه و نزديك پيروزي انقلاب ،در مسجد صحن امامزاده جعفر(ع)پیشوا، رئيس ساواك و كليه روساي ادارات و مردم جمع بودند و يك روحاني درباري داشت از مقام و منزلت شاه صحبت مي­كرد كه يك پيرمرد كه اختلال حواس داشت وارد شد و نشست طبق معمول چائي برايش آوردند و او چائي را كه خورد به خيال اينكه مجلس ختم است با صداي بلند گفت :فاتحه كه ناگهان رئيس ساواك گفت: اين كي بود بگيريدش فورا پيرمرد را دستگیر کردند ولی پس از گفتگوي زياد و ثابت شدن اينكه او اختلال حواس دارد  رها یش كردند .

ماجراي روضه خواني دائي حاج حسن

دائي حاج حسن عطائي سالي ده روز در منزل خود روضه خواني داشتند .حياط خانه كه قسمتي از آن در حال حاضر مدرسه شده است، حدود يك هزار متر مربع بود. يك جوي آب قنات از وسط آن مي­گذشت .يك حوض  بزرگ وسط  و يك خيابان كه  دو طرف آن شمشادهاي سبز بودو  باغچه­اي كه درختان ميوه داشت، همه و همه با هم زيبايي خاصی به آن میداد. 200 متر از حیاط خانه آجر فرش بود.در اين ده روز روضه خواني عصر که میشد ما با آبپاشي روي آجرها و شمشادها و گلدانهاي دور حوض  صفايي به اين منزل ميداديم.  بعد از شام مردم  به  مجلس روضه میآمدند. تمام حياط و خيابان و اطراف شمشادها را با قالي فرش مي­­كرديم و خانمها اكثرا زير درختان و كنار شمشادها و مردها در ايوان بزرگي كه جلوي اطاق­ها بود مي­نشستند . ما چند نفر بوديم كه مسئول چايي دادن بوديم و مانند قهوه­چي­ها سيني زير دستي­ها را 5 تا 6 عدد روي دستمان مي­چيديم وبه مردم چائي مي­داديم .خوب ما هم در سن جواني بوديم، لذا به سر و وضع خود مي­رسيديم و ضمن اينكه بخاطر امام حسين (ع)خدمت مي­كرديم، خودي هم نشان مي­داديم . يك شب آقاي صانعي يكي از روحانيون كه روضه مي­خواند از ما انتقاد كرد و گفت: اين جوانها كه صورت خود را تيغ مي­تراشند و شيك وپيك مي­كنند وبرای چایی دادن به قسمت زنانه میروند اشكال دارد .  فردا شب به او گفتيم :حاج آقا چاره ای نيست شما هم كوتاه بياييد .

يكي از خاطراتم رفتن به مشهد با فرزندان شهدا  بود. من مسئول خريد بودم، البته بنا به توصيه آقاي نورمحمدي باجناقم. دفعه اول با حدود 130 نفر بچه و معلم و خانواده معلمان رفتيم . ابتدا كه وارد شديم ، سرايدار مدرسه  با يك آشپز هم براي پختن غذا با ما آمده بودند . آقاي سريدار آدم درستي نبود و خيال مي­كرد من هم آمده­ام براي كاسبي. لذا به آشپز گفته بود: اگر مي­شود از من ايراد بگيرد و ردش كنيم. لذا آشپز گفت: آقا شما چكار بلد هستي؟  من جواب دادم :همه كار. چطور؟ گفت: اگر ممكن است اين سيب­زميني­ها را پوست بكن و خلال كن .حدود 10 كيلو بود. من نيم ساعته اين كار را كردم .دوباره گفت: لطفا پيازها را هم كه 5 كيلو بود، پوست بكن و ورقه كن. اين كار را هم كردم .باز گفت: اين لپه­ها را هم ريگ شور كن. گفتم :من تاكنون لپه ريگ­شور نكرده ام. گفت: لپه­ها را در آبگردان بزرگ مي­ريزي و آب راروي  میریزی و بهم مي­زني و آبگردان را سرازير مي­كني. لپه­ها مي­ريزد و ريگها مي­ماند. آن كار را هم كردم . بعد به او گفتم :ولي شما بايد بداني اين كارها مربوط به من نيست ولي من بخاطر اين بچه شهدا آمده­ام و هر كاري باشد انجام مي­دهم و اجرش را هم از خدا مي­خواهم .او آنقدر از كار و حرف من خوشش آمد كه گفت: شما بايد يك كار ديگر هم بكني. گفتم :چه كاری؟ گفت: من يك خواهر بزرگ دارم  ومي­خواهم بدهم به شما. منهم بدون اينكه ناراحت شوم گفتم: من حرفي ندارم، اما بايد باجناق من رضايت بدهد.  گفت مانعي ندارد . لذا باجناق را صدا كرديم .آمد و بايشان گفت: من از اين آقا خيلي خوشم آمده و مي­خواهم خواهرم را به او بدهم .او هم گفت انشاء الله كه مبارك است . بعداز این سرايدار حساب كار خودش را كرد و از همان روز ، ناهار يا شام براي همه يك تكه مرغ مي­گذاشت ولي براي من 2 تكه .  به هر جهت آنچنان حسن نيت نشان دادم كه  مدير مدرسه شاهد مرا به اردوی كاخ سعدآباد ـ همدان (پادگان نوژه) و دريا چه تار هم برد و احترام زيادي به من مي­گذاشت. مثلا يكي از كارهايی كه كردم و ايشان خيلي خوشش آمد این بود که: ما در اردوی مشهد  130 نفر بوديم و رفتيم ميهمان خانه امام رضا . 140 حواله غذا به ما دادند و بعضی از معلمان مي­خواستند 10 تا حواله غذا را بخورند ،ولی من نگذاشتم و آوردم دم در و غذا ها را به زوار دادم .

ماجراي آب كر

 خانمم يك روز ماه رمضان رفته بود مسجد و روحاني درباره آب كشيدن رخت و لباس و ظرف گفته بود: اگر آب منزل شما كر نيست به اندازه يك شير سماور اگر آب جاري وارد حوض شود، مي شود آنها را آب كشيد. من چند وقت ميديدم خانم سماور را مي­گذارد روي لبه حوض و لباسهايش را آب مي­كشد. يك روز از او پرسيدم: چرا سماور را روی لبه حوض ميگذاري ؟گفت: براي اينكه آب حوض وصل به آب كر شود .این موضوع تا چند وقت براي همسايه­ها سوژه ای برای خندیدن شده بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:17  توسط مریم طبا طبایی  | 

شب شهادت مادرم زهرا

در شب شعر مادرمان زهرا در مجتمع موسی  ابن جعفر با حضور آقایان قرایی رئیس اداره فرهنگ وارشاد ورامین شرکت واشعاری را که برای مادرم حضرت زهرا سروده بودم ،خواندم و مورد تشویق حضار قرار گرفت .من این اشعار را بعنوان تشکر از آن عزیزان سرودم:

در شب شعر مادرم زهرا قطعه ای را که سرودم خواندم 

همه با ذکر درود و صلوات که دهد تائید که انسان خواندم

 نه که تائید زدن بلکه ز شعرم بودی بلکه از حضرت زهرا که برایش خواندم

 من از این ضرب المثل عام که گویند:همه سخن از دل که بر آید بر دل خواندم 

من که شاعر نبودم ،ازچه بداند هدیه هدیه آن بود که بر دخت پیامبر خواندم

 از قرایی و مجری و دگر مدعوین همه ممنون و تشکر که منهم خواندم.

در وصف حضرت زهرا(س)

خداوندا که زهرا را آفریدی ، چه زهرایی که دریا آفریدی، که اندر دل صدف دارد  و اندر هر صدف یک دانه مروارید و غلطان و هزاران گوهر دگر که از بر خورد امواجش که در قران فرمودی: زبر خورد دودریا لولو و مرجان ببارآید،  که دریای دوم باشد علی ابن ابیطالب، که کف حضرت زهرا است،  چه زهرایی که نامش را تو کوثر گفتی و اندر جواب مشرکین که بنی اکرامت ابتر بگفتندی،  عطا کردی و زین کوثر یازده شمس نورانی  که از این یازده خورشید نورانی،  هزاران کوکب تابان ببار آید، که تا ارض و سما بر پاست، نام حضرتش برپا است، من خرسند و خوشحالم که هم چون مادری دارم.

اندر مغازه یکدم

در تاریخ 30/4/1386 در مغازه تنها بودم واین چکامه را سرودم :

اندر مغازه یکدم یاد جوانیم شد،  از صورت چو برگ گلم ،صورتی خشن ، و ز جعد زلف مشکی خود کمی موی بی ثمر ، دندانهای چون صدف به پلاستیکی بی اثر، چشمان پر فروغ چو مصباح راه را ،از پشت عینکی که همی کرد سوسو ، پرسیدم از خودم: که چه شد آن صلاوتم ؟ آمد ندا که جوانی تمام شد، آماده کن خود که ایام پیری فرا رسید، موی سیاه گشته است سپید، قلب سیاه بجایش کن سپید، با چشم پر فروغ که سوسو همی کند،  بر اوج هستی خالق یکتا نگاه کن ،کوهر چه داد پس از مدتی آنرا طلب کند ،  هشیار باش که در جا یگزینش،  انسان بود که همیشه و هر جا ضررکند.

در یک شب پاییزی

در یک شب پاییزی درسال 1384 حدود ساعت 4 صبح ، بیدار شده وبه حیاط آمدم . پانزدهم ماه بود و ماه در وسط آسمان خود نمائی می کرد و همه جا جلوه خاصی پیدا کرده بود و لذا من هم طبع ادبیم گل کرد و چنین گفتم :

خدوندا چه زیباست شبهایت ، چه شبهایی ،چه مهتابی ، چه زیبا آسمانی پر ستاره،  چه ماهی در شب چهارده که مانند عروس بر سر سفره عقدی نشسته، که سفره اش دب اکبر، اختران چون دختران گرد عروس را گرفته ، شاد و چشمک زن  چو الماسی درون مخمل آبی،  خداوندا تو زیبائی و مخلوقات تو زیبا  ،درختان وقت رقصیدن با آهنگ صبا زیبا و مرغان خوش الحان که تسبیح تو را گویند همه زیبا  ،همه کوه و کمر زیبا ، همه دشت و دمن زیبا ، همه جنگل و همه ساحل زیبا، صدای چک چک باران، صدای ریزش باران و برف و شرشر جوی های کوچک که از باران پدید آید، همه زیبا . خداوندا عطا فرما بما توفیق زیبائی که زیباییت را درک بنموده و با چشمان زیبا بر همه ارض و سماو هر چه در آنهاست زیبا بنگریم و شکرت را بگوییم.

در وصف خداوند متعال

الها صبحدم نامت شنیدم از بلندگو، این چنین می گفت :

 خداوندا بزرگی بی نهایت . شدم بانام تو بیدار و رفتم در وضو خانه،وضو بگرفته رو به قبله ات ایستاده و گفتم:  خداوندا بزرگی بی نهایت. نمازم را که خواندم، زیارت کردم جدم حضرت زهرا و باب و شویش و فرزندان و گفتم : خداوندا بزرگی بی نهایت . در این حال و هوا رفتم حیاط دیدم همه گلها و بلبل ها همه با بی زبانی چنین گفتند:  خداوندا بزرگی بی نهایت.  کنار دار گردو و انار و انگور و دگر اشجار ایستاده شنیدم این چنین گفتند: خداوندا بزرگی بی نهایت .به سبزی ها نظر کردم که هریک سر بسوی آسمان کرده ، با شور و نوا گفتند: خداوندا بزرگی بی نهایت  .در این اثنا صدای زاغکی من را بخود آورد که با فریاد قار و قار غوغائی بپا کرد ،چنین می گفت : خداوندا بزرگی بی نهایت . در این احوال دیدم گل لاله نموده غنچه خود رو به خورشیدت و نم نم باز بنموده ،دهان خویش را و این چنین گوید:   خداوندا بزرگی بی نهایت  .بخود چو آمدم دیدم پایم نهادم روی برگ گل که او هم با زبان بی زبانی این چنین می گفت : خداوندا بزرگی بی نهایت.بخود گفتم :خدایا بی زبانان، با زبانان، بندگان عاصی و خوبان در گاهت چنین گویند :خداوندا بزرگی بی نهایت . 23/3/1383

قسم به خورشید

به خورشیدت قسم، که در بحر وجودت غوطه ور گشتم .بیاد آمد ززیبایی و عشق و لطف بی پایان، که در قران فرمودی: کدامین نعمتم تکذیب خواهی کرد؟ مخلوقت بگفتند: لا  و جمله سر فرود آورده اظهار عجز بندگی کردند.الهی روزرا با نور خورشیدت صفا دادی ،که مخلوقت ز نورش  بهره گیرند و عبودیت نمایند و چون خورشید بدنیا نور افشانند و دلها را کنند نورانی تازیباییت بر بندگان گردد هویدا. خداوندا شب تاریک را با نور ماهت ما هتابی کرده ،با کوکبان بی شمارت، آسمان را هم چوبزم نو عروسان نور باران کرده ،بهر بندگان عاشق و شب زنده دارت با صفا کردی  و شب را استراحتگاه مخلوقت نمودی تا بپا خیزد و آمرزش برای بندگان خواهند.

 گفته اند:

شب خیز که عاشقان بشب راز کنند گرد درو بام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود بشب دربندند الا دردوست را که شب باز کنند.

در خانه خدا

در تاریخ 28/4/1383 در حالیکه روبروی خانه خدا "کعبه "نشسته بودم با حالی خوش و چشمی پر از اشک با خدا چنین گفتم امیدوارم که مورد قبول درگاهش قرار بگیرد:

خدا خدا خدا کنم، خدا تو را صدا کنم،  اگر ببخشیم خدا، من آمدم صفا کنم . خداخدا خدا کنم ،به کعبه ات نگاه کنم ، از این نگاه صفا کنم،  اگر نبخشیم خدا، بمن بگو که چون کنم؟  دلم که خانه تو است، ز غصه غرق خون کنم.خدا خدا خدا کنم ،به روح انبیا قسم ، بحق اولیا قسم ، من آمدم صفا کنم ، خدا خدا خدا کنم  ،من آمدم صفا کنم ، به کعبه ات نگاه کنم ، خدا به اسم اعظمت ، خدا به لطف رحمتت. خدا خدا خدا  کنم، به کعبه ات نگاه کنم ،از این نگاه صفا کنم  ،همه رفیق و دوستان  بگفته اند: دعا کنم، به کعبه ات نگاه کنم ، برایشان دعا کنم . خدا خدا خدا کنم ، طواف کعبه ات کنم ، برایشان دعا کنم  ،بعهد خود وفا کنم،  اطاعت از تو ای خدا کنم.به روح انبیا.  خداخدا خدا کنم ،خدا نزار گناه کنم.

در سحر ماه مبارک رمضان1387

خداوندا نشستن بر سر سجاده ، نام تو را گفتن صفا دارد ، الهی در سحر بیدار گشتن با تو راز دل گفتن صفا دارد . الهی ربنا افرغ علینا در نماز شب صفا دارد ، خداوندا چهل مومن سحر اندر شمار شب دعا کردن صفا دارد. الهی در سحر بر آسمان نیلگون و ماه و اختر ها صفا دارد.  خداوندا اطاعت کردن از امرت و بر سجاده نشستن صفا دارد. الهی گفتن الله اکبر بعد اتمام سحر خوردن و شکرانه صفا دارد. خداوندا بروی قبله ایستادن نماز صبح خواندن صفا دارد. الهی در سحر بر سفره نشستن غذا خوردن و با یاد تو خوابیدن صفا دارد. خداوندا تلاوت کردن قران دعای روز را خواندن صفا دارد. الهی با تو بودن، با تو گفتن ،از تو بشنیدن صفا دارد.

 سحرز حافظ غیبم رسید مژده به گوش  که روزه دار ز عشق خدا شود خاموش. 

حرف های بد که موقع دعوا بهم میزدند

تیر غیب خورده، تیر اجل خورده، تیر تو چشم خورده، تخم سگ، تخم خر ، تخم حروم، ولد چموش ، ولد زنا، پدر سوخته، پدر سگ، مادر سگ ، مادر قهوه، توله سگ، نالوطی ، بی معرفت، بی غیرت، نامرد، ناکس، به زنها می گفتند: سلیطه، عایشه، دریده، تخته به روت بیفته، سر تخته بزنند ، حناق گرفته، سالاطون گرفته، پر پر زده، گدا شده

 اگر بچه ای بدنیا می آمد و می مرد می گفتند: آل زدش . اگر خانمی دعا درگردنش داشت، تا هفت زن زائو نباید با او روبرو می شد .

 اگر خانمی می ترسید می گفتند :بی وقتی اش کرده.

اگر چیزی را گم می کردند و پیدا نمی شد می گفتند پای شیطان را ببندید و پر چادریا روسری طرف را گره میزدند.

 اگر بچه نا بالغ جارو می کرد می گفتند : مهمان می آید .

 اگر موقع غذا خوردن تکه نانی می نشست میگفتند: مهمان می آید .

 اگر موقع صبحانه یاناها رو یا شام ظرف ها ردیف می شد می گفتند: مهمان می آید  و معتقد بودند روزی مهمان قبل از خودش می آید .

می گویند: اگر دامادی سر سفره غذا برسد مادر زنش دوستش دارد.

شعر قلیان و سیگار

قلیان چه خوش است که گاه به گاهی بکشی،

 نی از سر شب تا صباهی بکشی

 دودش خفه خان و قلقل اش تنگ نفس

کی گفته خدا که این بلا را بکشی ؟

و این هم جوابش:

 آتش بیار و بر سر قلیان ماگذار

تا بنگری دود دل ما چه می کند؟

 سیگار بی غش و ناز پریوشان

این هر دودر کشاکش دوران کشیدنی است

شب ولادت امام حسین (ع)

در شب ولادت امام حسین(ع) چند بیت شعر سرودم که امید است مورد قبولش واقع شود .چند شب بعد آن حضرت در خواب شش قطعه اسکناس دو هزار تومانی در جیبم گذاشت . خانم گفت: حالا که این طور شد  به آقای اصلانی بگو اسم ما را برای کربلا بنویسد تاهر وقت که نوبتمان شد، مشرف شویم . آقای اصلانی گفت :سریع بیائید که یک کاروان ویژه بما داده اند و در حال تکمیل شدن است .  باداماد و دخترم به این سفر روحانی رفتیم که بسیار خوش گذشت.

 عزیزان من از دامن امام حسین(ع) دست نکشید و هر چه می خواهید از او بخواهید .

نام حسین حسن جمال محمد استامام حسین ام ابیهای احمد است

 درهای او همه حیران بجز خداسینش ستاره خوبان عالم است

 دریای او هر که شود غرق زنده استنوشش نجات دهنده گنه کاران عالم است 

 وقت نوشتن این شعر دست حق     بنوشت ولی بنام طبائی مزین است.

طنز مادر

گفتمش : دل می فروشی؟ گفت مادر: سیری چند؟

گفتمش :دوستت دارم قربان لبهایت بخند ،گفت: سیری چند؟

گفتمش آهسته دو مادر میدانی چرا؟ زیر پایت جنت است مادر، گفت :جنت سیری چند؟

از خداوند نخواهید که همه دنیا را به شما بدهد  ،  بلکه از خداوند بخواهید شما را به اندازه همه دنیا دوست داشته باشد.

در تقدس ماه مبارک رمضا ن

امیدوارم این بنده عاصی و همه کسانیکه آرزو دارند که به ضیافت خداوند دعوت شوند مورد قبول درگهش قرار بگیرند . انشالله.

در خواب بودم هاتفی من را گفت:                       در ماه صیام ،کمتر باید خفت

 این ماه که میزبان آن هست خدا                        خوابیدن و روزه خوردنش هست خطا

 شیطان که در ماه در سلسله استاید که به میزبانی خدا نشست

باز است در بهشت در این ماه صیام ای بنده عاصی بشتاب و روی کن روی خدا

 چون مورد الطاف خداوند شدی  دیگر چه غمی رها تو از بند شدی

در ماه خدا پیش خدا خوش باشد دریاب که فرصتی است کمتر باشد

باشد که طبائی زره لطف و صفا  دعوت بشود ضیافت ماه خدا

 و این دو بیت از شاعر دیگر است.

شب خیز که عاشقان به شب راز کنند      گرد در وبام دوست پرواز کنند

هر جا که دری بود به شب در بندند      الا در دوست را که شب باز کنند

لطیفه انقلابی

یکی از دوستان تعریف می کرد: درمسجد یکی از روستاها شخصی که کنارم نماز می خواند، ذکر اضافه ای در نماز می خواند. گوش کردم دیدم می گوید: الله اکبر، خمینی رهبر. دوباره گوش کردم دیدم بعد از تکبیر نماز هم همین ذکر را می گوید. به او گفتم: رفیق این حرف اضافه نمازت را باطل می کند .چیزی نگفت ،ولی چشم غره ای به من رفت و. فردا که آن مرد به مسجد آمد مخصوصآ کنار من ایستاد و با صدائی بلند تر که من بشنوم گفت: الله اکبر ، خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه

یک نامزدی از گذشته ای دور

  خاله ام تعریف می کرد: وقتی می خواستیم برای جوانها زن انتخاب کنیم ،اسم چند دختر را که میشناختیم نوشته و در پستوی سفالی ریخته و این شعر را می خواندیم :

از کوزه در آمدی عقیق یمنی چند زرع قد و بالای خیار قلمی

آنوقت که شدی سوار اسب عربی  دینت به محمد ورکابت به علی

و پر کاغذ را از کوزه بیرون می آوردند، اگرمورد پسند بود، همه کف می زدندو می گفتند: مبارکه وگرنه دوباره تکرار می شد.

ضرب المثل

دو غورت و نیمش باقی است

می گویند: روزی حضرت سلیمان به خدا گفت :خدایا دلم می خواهد روزی یک روز مخلوقات را من بدهم .ندا آمد:  اشکالی ندارد، یک ماه فرصت داری تا ارزاق را جمع آوری کنی .حضرت سلیمان در این مدت برای دریایی ها کنار دریا و برای زمینی ها در روی زمین مقدار زیادی آذوقه جمع کرد. روزی که مهلتش تمام شد، یک نهنگ سرش را از دریا بیرون آورد وتمام آنها را بلعید.  حضرت سلیمان فرمود : چکار میکنی ؟نهنگ گفت: من روزی سه غورت غذا می خورم و این نیم غورت بود هنوز دو غورت و نیم آن باقی می باشد .

این پنبه را از گوش بیرون کن

در اوایل ظهور اسلام که پیامبر مردم را به دین مبین اسلام دعوت میکرد، مشرکین و منافقین برضد آن حضرت تبلیغ می کردند. یکی از مورخین می خواست پیامبر را از نزدیک ببیند ، یکی از مشرکین را دیدو راجع به آن حضرت سوال کرد .آن بی دین گفت :این شخص ساحر است و با سحر و جادو مردم را اغوا می کند ، شما کمی پنبه در گوشت بگذار که حرفهای او را نشنوی .او همین کار را کرد . در کنار خانه خدا،پیامبر با شخصی صحبت می کرد، اونزدیک شد وگوش دادو متوجه شد پیامبر حرفهای خوبی میزند .پس پنبه را از گوشش در آورد .

دسته گل به آب دادن

می گویند:شخصی نظر تنگ و چشمش شور بود طوری که اگر در مجلس عروسی شرکت می کرد و داماد و عروس نظرش را جلب می کردند، آن عروسی تبدیل به عزا می شد. یکی خواست تنها پسرش را داماد کند ،نزد او رفت و از او خواهش کرد که امروز از ده بیرون برود تا مجلس عروسی تمام شود.او هم قبول کرد وبه باغی در نزدیکی ده رفت و با خود گفت :حالا که من نمی توانم در این مجلس عروسی شرکت کنم، یک دسته گل درست کرده و بوسیله جوی آبی که از باغ به ده می رفت برای آنها می فرستم .این جوی آب از جلوی درب منزل عروس رد می شد .یکی از بچه ها که در حال بازی کنار جوی آب بود،سعی کرد دسته گل را از آب بگیرد که ناگهان در جوی آب افتاد و خفه شد و مجلس عروسی تبدیل به مجلس عزا شد .مردم  گفتند: باز تو دسته گل به آب دادی؟.

تو نیکی می کن و دردجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز

می گویند: جوانی در رود دجله افتاد و آب او را برد . هر چه گشتند او را پیدا نکردند تا اینکه یک ماهی گیر او را پیدا کرد . از او پرسید: این چند وقت کجا بودی؟ که گفت: وقتی آب مرا برد ،در کنار دجله حفره ای بود . من داخل آن حفره رفتم . هر روزآب قطعه نانی  می آورد که اسم شحصی روی آن نوشته بود .فامیلجوان صاحب نان را پیدا کرده و بابت این کار مقدار زیادی پول به او دادند.

پایت را به اندازه گلیمت دراز کن

پادشاهی گفت: هر کس بدون گرفتن اندازه من گلیمی ببافد و گلیم اندازه من باشد،به او جایزه می دهم. چند نفری چند گلیم بافتند ولی یا کوچک یا بزرگبود .تا اینکه یک نفر گلیمی بافت و یک چوب هم داخل آن گذاشت. وقتی شاه روی گلیم خوابید قدری پاهایش از گلیم بیرون آمد. گلیم باف با آن چوب محکم به کف پای شاه زد و گفت :پایت را به اندازه گلیمت دراز کن .پادشاهکه دردش آمده بود، پای خود را جمع کرد .شاه از هوش او خوشش آمد و جایزه را به او داد.

سوال از خدا

خداوندا به کجا روم که ملک تو نباشد؟ و به که متوسل شوم، که او خود مخلوق تو نباشد ؟و به که التماس کنم که او خود بنده تو نباشد؟ دستم را بسوی که دراز کنم که او دستش به سوی تو دراز نباشد ؟و راز دلم را به که گویم که او خود مفطر تو نباشد؟ به کدام راه روم که آن راه به تو ختم نشود؟ الها پس بسوی تو آیم، که هم مالکی، هم خالقی ،هم شفیعی ،هم رحمانی، هم رحیمی ،هم ساطرالعیوبی، هم ساکن دلهای شکسته ای و از تو مدد می خواهم و التماست می کنم که یک آن از من غافل نشوی که باعث بیچارگی من خواهد شد. چنانچه پیامبر با آن عظمت می فرماید: الهی لاتکلنی طرفته عینا ابدا .

در14/9/1381 چنین گفتم :

آن در که نشد بسته بروی مخلوق آن در، در رحمت خدا خواهد بود

و آن در که شد بسته برویت ای دوست آن در در مخلوق خدا خواهد بود   

شب 15 ماه ذیمعده 1389

دل شب بود که بیدار شدم. آمدم توی حیاط .همه جا زیبا بود .در ودیوار همه نقش و نگار. ماه آرام همی کرد عبور. نقشه برگ درختان بزمین، مثل فرشهای گل ابریشم بود، ماه می رفت و زچشمانم خواب ،شده بودم بی تاب، اولین روز هوای پاییز، شده بود عین بهار، چه سکوتی و مهتابی و زیبا منظر، ماه آرام براهش می رفت و نسیم سحری دنبالش پابرهنه، دل من از پی آنها بدوید، تا به آبی رسید، حیفم آمد که دگر بار روم اندر خواب ،پس وضو ساخته با نام خدا سر سجاده نشستم، بخدا درد دل باز نمودم ،که خدا من شدم لایق ان لطف و عطا؟ آمد از غیب ندا :انشاالله

دلت را به غیر از خدا به کسی دیگری مده ،   که پشیمان می شود  چون دل مومن خانه خداست.

شب شهادت امامزاده جعفر این اشعار را سرودم:

 آمدم بر سر کویت بنوائی برسم بولای تو مولا به صفایی برسم

 آمدم خاک سر کوی تو را سرمه کنمتا که پر نور کنم چشم و بجایی برسم

آمدم تا که بگوئی سخنی چند برایم با دلی شاد روان گشته به جائی برسم

آمدم روی نکوی تو را تماشا بکنم  زین تماشا به تماشا ی خدائی برسم

 آمدم حاجت خود از تو تمنا بکنم  روم از ذوق به منزلگه و جائی برسم

 آمدم راز دلم را بتو گویم مولا  از تو همت طلبم تا که به جائی برسم

 آمدم شام تو خورده تبرک بکنم  تن خود بیمه نموده بجائی برسم

 خادمین تو ندادند یکی شام بمن  نکنم شکوه از آنها وهایی کنم

 دارد امید طبائی بلطف و کرمت  که بهم قبر و قیامت بشفاعت برسم

در سال 1384 در یک شب زیبای ماه مبارک رمضان چنین گفتم :

سحر از خانه بیرون آمدم، بر آسمان کردم نظاره ،چه زیبا آسمانی پر  ستاره ،همه چشمک زنان ما را به یاد خالق یکتا فرا خوانده و گفتند: الا یا ایهاساقی ادرکاسا و نا ولها ، که عشق خالق اکبر نهد مرحم بر دلها و حل بنموده مشکل ها  و گفتند: الا ای مرد و زن، پیرو جوان ،از خواب بر خیزید ،وضو بسازید و در این ماه و شبهای خداوند  که کرده است از شما دعوت ، که ای مخلوق من، بر خوان نعمتهای بی پایان من نشسته و با من سخن گوئید. در این حال و هوا گفتم :خداوندا کمک کن تا که ما زین موهبت غافل نگردیم و زدل گوئیم: ادعونی و از تو استجب گیریم.

این شعر را در شب ششم ماه مبارک رمضان سرودم:

این سفره سعادت است که گسترده است خدا هر کس از آن بهره نگیرد ضرر کند

این سفره ای که میزبانش بود خدا   هر کس در این بزم مهمان نگردد ضرر کند

یاد خدا

دیشب دل شب ،یاد خدا افتادم .بیدار شدم این سخنان را گفتم :

خلوتگه عشاق بود در دل شب، معشوق خدا بود که این را گفتم

 اندر دل شب گنج سعادت خفته است، این نکته ز حافظ است که من هم گفتم

هر شاعر و هر عارف و هر زنده دلی ،اندر دل شب در دل مردم رفته است

 هر نکته که با یاد خدا گفته شده ،چون در به جهان مانده که من هم گفتم

 من گفته خود را نه ز خود می گویم ،از قول امام و جد خود من گفتم

 سادات طباطبائی از نسل حسن،  فرزند حسین این سخنان را گفتم

 در دل باز نمودم که خدا ، من شدم لایق این لطف و عطا

 آمد از غیب ندا ، گفت: انشالله.

 در شب 15 ماه ذیقعده ساعت 2 صبح بیدارشده و به حیاط آمدم و بر زیبائی مهتاب دل سپردم و چنین گفتم :

دل شب بود که بیدار شدم ، آمدم توی حیاط  ،همه جا زیبا بود،  در و دیوار همه نقش و نگار،  ماه آرام همی کردعبور، نقشه برگ درختان به زمین ، مثل فرشهای گل ابریشم بود،  ماه می رفت و زچشمانم  خواب  ، شده بودم بی تاب ، اولین روز هوای پائیز شده بود عین بهار، چه سکوتی  و چه مهتاب و چه زیبا منظر، ماه آرام براهش می رفت و نسیم سحری دنبالش ، پابرهنه دل من از پس آنها بدوید ،  تا به آبی برسید. حیفم آمد که دگربار روم اندر خواب، پس وضو ساخته با ذکر خدا، سر سجاده نشستم به خدا.

یک خاطره از عاشورای امام حسین (ع)

خدا رحمت کند حاج مسلم کریمی را که هرسال صبح عاشورا در منزلش زیارت عاشورا می خواندند .همه همسایه ها می آمد ند و صبحانه هم می دادند .یکبار زیارت عاشورا شروع نشده بود . من با چند نفراز دوستان صف جلو نشسته بودیم که زیارت عاشورا شروع شد.در این هنگاماحساس کردم سه خانم مشکی پوش وارد مجلس شدند . گفتم: خانمها اینجا مردانه است .آنها فرمودند: شما کار خودت را بکن. ناگهان یک حالی به من دست داد و شروع به گریه کردم بطوری که نزدیک بود بیهوش شوم . هر چه نفر بغل دستی من می گفت :آقا رحیم چی شده؟ نمی توانستم جواب او را داده و زیارت را بخوانم . چند دقیقه بعد به حال عادی آمدم وجریان را به دوستان گفتم.آنها هم همان حال من را پیدا کردند.

شاعر می فرماید:

 زهرا که عنایتش به دنیا برسد  باشد که بفریاد  دل ما برسد

یارب سببی ساز که در روز جزا  پرونده ما بدست زهرا برسد

  چند بیت شعر درباره ماه رمضان سال 1386

الهی ماه تو ماه صیام است بهار سجده و ذکر و قیام است

  الهی تو بما توفیق عطا کن  دل ما را بذکرت با صفا کن

  الهی قسمت ما کن حلالت   بحق عزت و جاه و جلالت 

 ساختم من وضو ،  با سجده و رکوع. گفتم: که آمدم  ،  آمد ندا که بگو . صبوح و قدوس رب ملائکت السجود.  رفتم به آسمان، پیش فرشتگان ،  دیدم همه فرشتگان ،با من شدن هم صدا،   گفتم که ای خدا ،این بنده روسیاه ،  دعوت شدم به بارگاه  ، گفتا :بیا بیا  ،ای بنده سوی ما

 مرد خدا به مغرب و مشرق غریب نیست   هر جا که میرود همه ملک خدا بود.

شب بود و ماهتاب ، بیدار شدم ز خواب، در زیر آسمان  چشمک زنان ستارگان، آهسته و روان، ماه در کنار اختران  ،هم چون عروس و همرهان ،میرفت به آسمان، پشت سر ستارگان، همراه با نسیم سحر ،همراه با نسیم سحر،  از غصه بی خبر ،انگار حوریان  ،مهمان شده به خاکیان، گوئی بهشتیان، با ذکر یا جمیل با فوج قدسیان زیبا زمین وزمان .ناگه صدای خروس اعلام صبح نمود. 12/8/1389

رفتن به شمال در اوا ئل انقلاب

اوائل انقلاب بنا به پیشنهاد چند نفر از فامیل تصمیم به رفتن به شمال را گرفتیم .ظرف چند روز حدود80 نفر شدیم . بیشترفامیل  با اتوبوس و بقیه با ماشینهای خودآمدند. اتوبوس کنار میدانآمد و مسافرین جمع شدند . در این موقع چند نفر از فامیل که خوشکه مقدس بودند گفتند: بایدمردها جلو و خانم ها صندلی عقب سوار شوند .ولی ما چند نفر که با این کار مخالف بودیم با هم  همقول شده و با خانم هایمان  در یک صندلی نشستیم . بقیه هم که پی وقت می گشتند، از فرصت استفاده کرده و همین کار را کردند و با کلی خنده حرکت کردیم .آن زمان من هنوز نمایندگی و خبرنگاری روزنامه کیهان را داشتم0 داخل اتوبوس صحنهتاتر شده بود. همه فامیل دسته اول بودیم . تا ظهر به بابلسررسیدیم.پس از ناهاربرای پیدا کردن جائی برای خوابین رفتیم. ولی چون تعدادمان زیاد بود هر جا رفتیم جا به ما ندادند.پس به شهربانی رفتیم . پرسیدند :چند نفر هستید؟ وقتی ما تعدادمان را گفتیم ،رئیس شهربانی با خنده گفت: ما دو تا زیر زمین داریم که افراد مجرم را آنجا میبریم .آنجا خالی است . ما قبول نکردیم .در این موقع یکی از فامیل گفت آقای مهندسی که گلخانه گوجه فرنگی را در پیشوا ابتکار کرد،مستاجرمنزل ما بود.میگویند او رئیس راه آهن شمال شده است .خوشحال شده و به منزل اورفتیم .اوبا روئی گشاده ما راتحویل گرفت و ویلاهای راه آهن را که بسیار بزرگ بودبه ما داد. به هر خانواده یک اتاق دادند . این ویلا که هنوز آثار زمان طاغوت مانند سن نمایش و چیزهای دیگر در آن وجودداشت برای ما که اهل شادی بودیم، جای مناسبی بود. آنشب تا آخر های شب در آنجا بزن و بکوب داشتیم ودر نهایت یکی از فامیل که با خانمش بگو مگو کرده بودند را صلح دادیم .صبح روز بعدما همه هر کدامپفک و بیسکویت برایشان چشم روشنی بردیم. فردای آن روز به امامزاده عبداله آمل رفتیم . متوالیان امامزاده با عده دیگری که مدعی بودند آنها باید متولی باشند، درگیر شده بودند و کار به دعوا با اسلحه گرم کشیده بود. چون در اوائل انقلاب اکثر مردم دارای سلاح گرم بودند . من که کارت خبر نگاری داشته و دوربین هم با خود برده بودم ،با یکی از جوانان فامیل به میدان جنگرفتیم . من زبان گیلکی را بلد بودم وبا آنها صحبت کردم تا آنها را صلح بدهیم ولی آنهاقانع نشدند . ما که دیدیم اوضاع وخیم  است ،با آن که می خواستیم شب را آنجا بمانیم به پیشوا برگشتیم.این سفرخیلی به ماخوش گذشتچون هنوز مردم این قدر تشریفاتی نشده و با هم یک دل بوده و خوشی زندگی را در کنار هم بودن می دانستند. 

بیاید برای رضای خدا شما هم با هم یکدل شوید . بشما قول می دهم که زندگی به شما خوش بگذرد .انشالله

خوشا به حال پیامبر

خوشا به حال پیامبر، چه مادری دارد درون خانه بهشت معطری دارد

خوشا به حال علی آن کننده در خیبر که کف همسری چو زهرای اطهری دارد

خوشا به حال حسن مجتبی و آن مادر   که سر به سینه و آغوش مادری دارد

خوشا به حال حسین آن شهید راه خدا   که خواهری چون زینب زمادری دارد

خوشا به حال همه سادات در همه عالم  که مادر حسنین همسر علی دارد 

خوشا به حال طبائی  و بچه ها و زنش که فاطمه محدثه عذرا را مادری دارد

20/3/1389

چون حسین است آفتاب شهر عشق  ماه تاب شهر عشق را زینب است

 خدایا به حق عمه سادات ، همه مرضای اسلام را شفا بده. آمین

اسامی ماه های خورشیدی به شعر:

فروردین ماه گل هادنیا دارد تماشا

اردیبهشت از سبزهزیبامیگردد دنیا

خرداد آید پیاپیمیوه های گوارا

تیر آرد با خود گرما گرمگ میکردد پیدا

مرداد از هندوانه پر می شود همه جا

شهریور آید انگور با خوشه های زیبا

مهراز انار خندان پر می شود درختان

آبان به و خربزه پیدا شود فراوان

بهمن ز برف و سرما یخ میزند سرو رو

دی پرتقال و لیمو پیدا شود بهر سو 

اسفند آید بنفشه  سبزه دمد لب جو

طول هر انسان 8 وجب خودش و یا 18 برابر انگشت وسط می باشد. فاصله بین دهان و گوش به اندازه انگشت وسط دست می باشد.

این نیایش را در تاریخ 22/2/1386 سرودم:

الها بی نیازا، یا نیازمندان را به بزم خویش دعوت کن ،که در بزمت کنند حالی و از بی حالی خود باخبر گشته بحال آیند، که روزی در قیامت هر کی بی حالی و باحالی خود را دیده و آن روز است که بی حالان آیند و گویند: بار الها ما نفهمیدیم و بی حد اشتباه کردیم و با حالان که جاه و منزل خود دیده غبطه خورده این چنین گویند: خداوندا چرا ما در مقام اولیائت نیستیم ای خالق یکتا؟

من امیدوارم که ماجز با حالان باشیم                                

مراسم خواستگاری

حدود نیم قرن قبل در سالهای 1325 که ماهنوز در ده زندگی می کردیم و من در سن نوجوانی بودم مراسمی از جشن نامزدی و عروسی را بخاطر دارم که خالی از لطف نیست انشاالله مورد پسند شما قرار بگیرد.

در آنزمان بهترین مکان برای آشنائی دختر و پسر سر دهانه قنات اول آبادی بود زیرا هرروز صبح دختران دوبار برای آوردن آب خوردن باید کوزه های سفالی خود را که مخصوص آب خوردن بود ،برداشته و یا چند نفر از هم سالان یابقول معروف دختران دم بخت به بیرون ده رفته و آب را از آخرین چاه قنات که تمیز بود، بیاورند .پسر ها هم دزدکی زاغ سیاه آنها را چوب میزدند و دورا دور حرکت آنها را زیر نظر داشتند تا بلکه بدین طریق دختر مورد علاقه خودشان را انتخاب و دور از چشم پدر و مادر دختر چند کلمه ای با او صحبت کنند. ولی بلاخره از آنجائیکه گفته اند: خواستن توانستن است با دختر مورد علاقه خود ارتباط پیدا می کردند وگاهگاهی دور از چشم دختران فضول کوزه آب او را تا نزدیک ده می آوردند. این ضرب المثل که میگویند: عاشقم پول ندارم ، کوزتو بده آب بیارم ،از همین جا شروع شد. خلاصه پسر جریان را با مادر در میان می گذاشت و مادر پس از پرس و جوو مخفیانه بخانه دختر سرک کشیدن و از دوررفتاروکردار او را تعقیب کردن به خانواده دختر پیغام می دادند و آنها تعین وقت کرده و مراسم خواستگاری شروع میشد .یکی از چیز هائیکه در آنزمان خیلی مهم بود زنیت گری و حجاب و عفت و پاکدامنی دختر بود. کد بانوئی پخت و پز و خیاطی بود. شب شیرینی خوران یک کله قند تزئین شده را با مقداری شب چره که عبارت بود از: آجیل ، انجیر خشک ، انار ، گردو و گاهی هم یک جعبه شیرینی ویا مقداری شیرینی که خودشان پخته بودند مانند گوش فیل و یا خاتون پنجره را در یک سینی بزرگ که نامش مجمعه بود،می گذاشتند.  یکی ازبرادران و یا نزدیکان داماد مجمعه را روی سر گذاشته و با سرو صدا و هوی شاباش روانه منزل عروس میشدند. پدر داماد می گفت: منظور از مزاحمت این است که اگر شما بنده زاده را به غلامی قبول کنید وارد مذاکره شویم . پدر دختر می گفت: انشالله مبارک است .پس از تعارف پدر دختر چند چیز را عنوان می کرد که از آن جمله سه یا شش دانگ حیاط، چند راس گوسفند یا گاو شیرده و مبلغی پول نقدبود.بعد چانه زنی از طرف پدر داماد شروع میشد تا دو طرف به توافق می رسیدند. حالا چرا چند راس دام باید جزء مهریه باشد؟ چون در آنزمان کمتر کسی از کشاورز گرفته تا ارباب بود که تعدادی دام نداشته باشد، چون می گفتند بچه ها مان چشمشان بدست مردم است .خلاصه شب پسرنشان شروع میشد که خیلی تماشائی  و از شب عروسی هم پر هیجانتر بود .چون در این شب همه فامیل و دوستان و رفقای عروس و داماد و دختران دم بخت با دعوت و بی دعوت می آمدند. پسر ها در حضور داماد و دختر ها در حضور عروس خانم هنر نمائی می کردند. این مراسم تا آخر شب ادامه داشت و گاهی این جمعیت حتی یک چایی هم نمی خوردند. همه همسایه ها کمک می کردند و فکرو ذکرشان این بود که شادی کنند و نگذارند خانواده عروس  وداماد سختی بکشند.مثل امروز نبود که اگر مراسم در منزل باشد باید به چند نفر پول بدهند و یا چند نفر از اقوام تا آخر های شب ظرف شسته و بقول معروف جمع و جور کنند. یکی دو ساعت به اذان صبح جوانها همراه داماد به حمام عمومی می رفتند .درآنجا هم تا اذان صبح بزن و بکوب می کردند.بعد از اذان همه با هم در حمام نماز می خواندند . در این موقع از خانه داماد لباس دامادی که مقداری نقل بید مشکی در لابلای آن ریخته بودند را می آوردند و با اجازه پدر و بزرگترها به تن داماد می کردند.بعد باریختن پول خورد و نقل بید مشکی به سر داماد  وبا صلوات و ترقه که از شب قبل درست کرده بودند، داماد را بمنزل می آوردند و در جایگاه مخصوص در حالیکه دو ساقدوش در دو طرف او ایستاده بودند، راهنمائی می کردند .دامادبا اجازه پدر و مادر و بزرگتر ها می نشست . شب عروسی قبل از شام مراسم قبا پوشان  بود بدین طریق که ساز و دهلی ها در کنار داماد می ایستادند و پدر دامادیا مبلغی پول یا چند راس دام هدیه می داد و یکی از فامیل که سرو زبانی داشت ،هدیه را اعلام میکردوساز و دهلی ها می کوبیدند و همه حضار می گفتند: خانه اش آبادان .پس اتمام مراسم شام میخوردند. پس از شام عده ای از منسوبین داماد برای آوردن عروس می رفتند . اینجا هم مراسمی داشت از انجمله تو کفشی بود که وقتی عروس می خواست کفش خود را بپوشد باید پدر داماد مبلغی به عروس بپردازدو پس از کف زدن و صلوات فرستادن عروس را از منزل بیرون می آوردند .از رسم و رسومات دیگر این بود که باید فامیل داماد از منزل عروس چیز ی مانند ظروف مسی  و غیره را مخفیانه ببرند ولی خانواده عروس هم بیکار نبودند ونمی گذاشتند و اگر هر کدام زور می شدند دلیل مردانگی آنها بود . عروس را تا نزدیکی منزل داماد می آوردند و اینجا باید داماد نارنج بزند تا عروس وارد منزل داماد شود . در خاتمه یکی ازمحارم باید عروس و داماد را دست به دست بدهد و سفارش عروس را به داماد بکند و اینجا بود که دوستان داماد می گفتند: گربه را یادت نره وهمه می خندیدند.

گفتا بیا بیا ای بنده سوی ما

شب بود و ماهتاب ، بیدار شدم ز خواب،  در زیر آسمان،  چشمک زنان ستارگان ،  آهسته و روان،   مه در کنار اختران  ،  هم چون همرهان ،   می رفت به آسمان ،  پشت سرش ستارگان  ، همرا ه با نسیم سحر ،  از غصه بی خبر، انگار حوریان،   مهمان شده به خاکیان  ، گویی  بهشتیان ،  با ذکر یا جمیل،   با فوج قدسیان  ، زیبا گشته آسمان  ،ناگه صدای خروس ،   اعلام صبح نمود ،  گشتم با وضو،   با سجده و رکوع ،  گفتم که آمدم  ، آمد ندا که: بگو،   چون گفتم این سخن ، رفتم به آسمان ، پیش فرشتگان ،  با من شدند هم صدا   ، گفتم: که ای خدا  ، من بنده روسیاه،   دعوت شدم به بارگاه ،  گفتا بیا بیا ای بنده سوی ما.

در شب هفتم ذیحجه سرودم:

الهی دلی که در آن صفای تو باشد ، زبخل و زهر کینه خالی و پر از صفای تو باشد

 خدایا ندا دادم اندر دل شب دلم را ، شرطی که این دل بفرمان و امر تو باشد

 الهی در اذان صبح با اله اکبر هر کجا کردم نظر دیدم صفا دارد

 خداوندا به همراه نسیم صبح ،شبنم نشستن گلها هم صفا دارد

 الهی در دل شب با تو خلوت کردن و دور از هوای نفس و قیل و قال مخلوقت صفا دارد

خداوندا به آوای خروس و مرغ شب سوگند که ما را ز آتش دوزخ رها و در کنار اولیایت میهمان کردن صفا دارد

  خداوندا تماشای درختان وقت رقصیدن به آهنگ صبا اندر سحر گاهان صفا دارد

 خداوندا سحر گاهان نگه بر آسمان و ماه و اختر ها صفا دارد

 خداوندا نماز شب بزیر دار انگور، نگه کردن به گلها در سکوت شب صفا دارد

  الهی در شب هفتم ذیحجه نشستن در حیاط و با تو گفتن از تو بشنیدن صفا دارد.

مختصری از گذشته حیاطمان

منزل ما در انتهای کوی شهید عطائی که معروف است به سه جوبی قرار دارد . دلیل این اسم هم این است که در سال 1356 که من این حیاط را خریدم یک جوی آب قنات حرمین که مربوط است به امامزاده جعفر از داخل حیاطمان و سه جوی دیگر که بیرون حیاط میگذشت ،آب قنات سناردک در آنها جریان داشت که همیشه دو تای آنها پر از آب بود و لذا به سه جوبی معروف بود ومن را بر این داشت که راجع به سه جویی و محل سکونت خود اشعاری سرودم:

خداوندا چه شد آن آسمان پر ستاره که مخلوقت به شب کردند نظاره

  چه شد آن ابرهای پاره پاره  که می شستند درختان را دوباره

هوای پاک پاک پاک چون شد نم باران و عطر خاک چون شد

صدای بلبان روی درختان به هنگام سحر در باغ چون شد 

 خداوندا سه جوبی پر از آب  قناتش خشک و آن آبهایش چون شد

 وضو ساختن  به آبهای سه جویی   صدای شر شر آن آب چون  شد

  خداوندا  سناردک  با قناتش   صفای جویهای پر ز آبش 

 درختان کنار جویهایش   همه خشکیده و رفته صفایش 

 بجای سبزه ها اندر لب جوی   شده سیمان و موزائیک بجایش

 خداوندا طبائی را بکن عفو  بده با رحمت و لطفش جوابش

20/10/1389

اشعاری که برای خودم و در وصف سه جوبی گفتم:

من ساکن سه جوبی و کوی عطائیم پور حسین و بنام رحیم طبائیم

من عاشق آب و درخت و طبیعتم  بی بخل و کینه و دوست خدائیم.

قرآن و بازار و بازاری

در سالهای25 -1324 صبحها کسبه بازار ، پس از آب و جارو ی جلوی مغازه و مرتب کردن اجناس،آنهایی که صدای خوشی داشتند، با صدای بلند و آنهایی که صدای خوبی نداشتند آهسته قرآن می خواندند . چند نفری هم جلوی مغازه هایشان در هنگام ظهر و شب با صدای بلند اذان می گفتند و بازار حال و هوای روحانی پیدا می کرد. ولی حالا تا آنجا که من شاهد هستم چندنفربیشتر نیستند که در بازارقران میخوانند و اینها هم از سالمندان گذشته هستند.

چه در نازم چه در سوزم ولی با ناز می خوانم     قناری فطرتم تا زنده ام آواز می خوانم

سخنان عارفانه:

انسان به عزت نمی رسد مگر به خلق خدا عزت کند

 علم و دانش گنج است و خود پسندی نابودی

انسان به سربلندی نمی رسد مگر سر به زیر باشد 

 انسان حسود مثل شمع می سوزد تا تمام شود

انسان مومن و خدا جو مرده و زنده اش روی دوش مردم حمل می شود  

 به درد دل مستمندان گوش کن تا خداوند به درد دلت گوش کند 

  دل بیچارگان را شاد کن تا در زندگی دلشاد باشی 

 بردباری درمان هر ناراحتی است   

 حریص را نکند نعمت دو عالم سیر همیشه آتش سوزنده اشتها دارد 

  یک دانشمند خارجی گفته است: اگر زبان فارسی فقط برای اشعار حافظ باشد می ارزد انسان برود و زبان فارسی را یاد بگیرد

و گفته اند: بخند تا دنیا برویت بخندد

و یا گفته اند: که اگر که تو نخندی مثل پیاز میگندی.

پایان

وقتی در سن نوجواني بودم ،خاطراتی از جشن نامزدي و عروسي آن زمان را بخاطر دارم كه برايتان بازگو مي كنم .  يادم هست در آن زمان بهترين مكان براي آشنا شدن دختر و پسر، در سر دهانه قنات اول آبادي بود. زيرا دختران دوباربراي آوردن آب خوردن، كوزه­هاي سفالين را بر داشته و باچند نفر از همسالان یا بقول معروف دختران دم بخت به بيرون ده كه آب تميز بود مي­رفتند .پسرها هم دزدكي رفتار و حركات آنها را زير نظر مي­گرفتند تا دختر مورد علاقه خود را نشان كنند و گاهي اتفاق مي­افتاد كه از نزديك يكديگر را ملاقات و قول و قرار نامزدي را مي­گذاشتند و از اينجا مراسم خواستگاري شروع ميشد . ابتدا مادر پسر يكي دو بار سر زده به منزل دختر مي­رفت تا طرز برخورد و بقول معروف زنیت­گيري دختر راببيند. اگر دخترمورد پسند مادر قرار مي­گرفت،شبی چند نفر از بزرگترها با قرار قبلي به خانه عروس ميرفتند و پس از تعارفها و خوش وبش­ها، پدر داماد مي­گفت: منظور از مزاحمت اين است كه اگر محبت كنيد پسر ما را به غلامي قبول كنيد و پدر دختر هم پس از تعارف قبول مي كرد و ببر و بدوز شروع ميشد. ابتدا از مهريه شروع مي­كردند و پدر عروس چند چيز از قبيل وجه نقد یا چند راس گوسفند و یا يك خانه مسكوني را به عنوان مهریه عروس تعین مي­كرد و چانه زدن شروع مي­شد تا به توافق مي­رسيدند . پس از اين،مراسم شيريني­خوران با دعوت از فاميل عروس و داماد انجام مي­شد و نامزدی جنبه رسمي به خود مي­گرفت . از اينجا بود كه دختر و پسرگاه گاهي دور از چشم پدر و برادران دختر، با هم چند كلمه حرف مي­زدند و گاهي هم اين ملاقاتها با كارگرداني مادر دختر و دستورات لازم انجام ميشد . اين زمان را دوران نامزد بازي مي­گفتند . لطيفه­اي در اين باره معروف بود كه مي­گفتند: يك بوسه در توالت بهتر از چند ساعت عشق­بازي در حجله است .

 شب قبل از عروسي،مراسم پسرنشان بود، كه از شب عروسي هم پر هيجان­تر بود. در این شب جوانان و نوجوانان فاميل بعد از شام با ساز و دهل در خانه داماد جمع مي­شدند و هنرنمايي جوانان تا آخر شب ادامه داشت . آخرهاي شب جوانان فامیل باتفاق داماد به حمام عمومي مي­رفتند و تا اذان صبح در حمام بودند . در آن موقع لباس داماد را در مجمعه­اي مي­گذاشتند و با گفتن­ شاباش به حمام ميبردند و با اجازه پدر و بزرگترهاي داماد ، داماد را حمام مي­كردند و با ذكر صلوات و زدن ترقه و ريختن نقل ، پول، سكه و گاهي با پرتاب كله قند داماد  رابه به خانه مي آوردند و درجائي كه قبلا بعنوان تخت درست كرده بودند ،مینشاندند. بعضي اوقات يك يا چند شب به عروسي، داماد و دوستانش با شتر يا الاغاز صحراهيزم براي پختن غذا مي­اوردند . شب عروسي بعد از شام ،فامیل داماد براي آوردن عروسمي­رفتند.يكي ديگر از مراسم اين بود كه موقعي كه  عروس را بياورند با برنامه­ريزي كه قبلا شده بود، چند نفر از طائفه داماد مامور مي­شدند تا چيزي را از خانه عروس بلند كنند و لذا فاميل عروس اجناس سبك و قيمتي را از دسترس دور مي­كردند و چند نفر را هم مي­گذاشتند تا مواظب بر و بچه­هاي خانواده داماد باشند . اگرعروس اهل همان ده بود، كه اكثر مردم دعوت داشتند و يا نداشتند بهكوچه ­آمدهولی راهرابراي نارنج زدن داماد باز مي­گذاشتند . طرز نارنج زدن اين جوري بود كه داماد بايد اين فاصله را كه حدود 30 متر بود سريع و بدون ساقدوشها بيايد و يك نارنج يا انار يا اگر فصل گل بود، چند شاخه گل محمدي در دست عروس بگذارد و يك يا چند ترقه جلوي پاي عروس بیاندازد و هر چه سريعتر خود را به ساقدوشها برساند و از معركه دور شود، كه اگر دير بجنبد، كلاه را طائفه عروس از سرش برمي­داشتند و اين دليل بي­عرضگي داماد به حساب مي­آمد.داماد از اين مرحله كه مي­گذشت بايد به اتفاق ساقدوشها روي پشت بام و بالاي سر در خانهبرود و موقعي كه عروس مي­خواست وارد منزل بشود، مقداري جو يا برنج روی سر عروس بريزد .وقتی عروس وارد منزل میشد ،توسط دو ساقدوش عروس، او را به حجله  راهنمايي مي­كردند. پس از ساعتها رقص و پايكوبي و ساز و دهل و رفتن ميهمانها يكي از محارم عروس مانند عمو يا دائي ، عروس و داماد را دست بدست ­داده و دست عروس را در دست داماد مي­گذاشت و برايشان دعاي خير مي­كرد . سپس همه مدعوين و نزديكان مي­رفتند و تنها يك نفر زن در خانواده عروس مي­ماند كه صحت اين امانت را به مادر عروس برساند . دو روز بعد برنامه مادر زن سلام بود كه گذشته از خانواده داماد و نزديكان ،دو ساقدوش داماد نیز حضور داشتند .در همان شب بعد از شام از طرف خانواده عروس به خانواده داماد و دو ساقدوش، هدايائي مانند جوراب ، دستمال ابريشمي ، زيرپوش و يا پارچه پيراهني داده مي­شد . بعد از چند شب برنامه هفته شوران توسط خانواده داماد انجام مي­شد. 

حس نوع دوستي و احترام

 يكي از بركاتي كه در گذشته بوفور ديده ميشد و متاسفانه امروز كمتر ديده ميشود ،حس نوع دوستي و احترام ريش سفيدان و بزرگان و سادات بود كه نمونه­هايي از آنها را برايتان بيان مي­كنم.مثلامردم به سادات  خیلی احترام مي­گذاشتند .كشاورزان در كنار سيفي خود،چند كرت را به سادات ده   اختصاص مي­دانند و كليه محصولات آن چندكرت متعلق به آن سيد بود .  يادم هست مرحوم پدرم كه سيدي با حقيقت و خداجو بود ، مورد احترام همه مردم ده بود .هر روز صبح در منزل ما مانند مطب دكتر، چند مريض مراجعه و از پدرم مي­خواستند كه دعا كند تا شفا پيدا كنند  . همين­طورمردم براي  معلمين هم احترام زيادي قائل بودند.  روز عيد دانش­آموزان براي مدير و معلمين خود مرغ ، خروس ، تخم­مرغ و حتي بره بعنوان عيدي ميبردند  .

آن زمان زمستان ها سرد ودوران سختي بود. كشاورزان و گله­داران كه مجبور بودند حتي شبها در بيابان باشند، يك پالتو بزرگ از نمد بنام پستك درست ­كرده و جوراب پشمي و يك چيز مانند شال پشمي كوتاه كه آن را پيتوه مي­ناميدند ،مي­پوشيدند كه  حتی در سردترين روزهای زمستان احساس سرما نمي­كردند .کشاورزان گندم ، جو ، چغندر رسمي ، چغندر قند و حبوبات مي­كاشتند .وقتي محصول سيفي بدست مي­آمد، همه مردم ده بطور رايگان از آن استفاده مي­كردند. يادم مي­آيد  افرادي كه گاوشيرده داشتند، پس از آنكه به همسايگان شیر میدادند، بقيه شیر را  ماست درست کرده و آنرا در پوست مي­ريختند و مدتي كه مي­گذشت ماستها را قوت مي­زدند و پس از گرفتن كره،  در دهجار مي­زدند و اهالي ده ظرفهايشان را بر­داشته و مي­آمدند و آن دوغهایی كه از ماستهاي امروز بهتر بود مي­بردند . كشاورزان يك قطعه زمين را بعنوان جوبي براي خود و يك قطعه زمين را بعنوان پاداش براي سر آبيار جدا درو ­كرده و مي­كوبيدند و وقتي خرمن گندم را مي­كشيدند، مقداري را بعنوان ته خرمن بين خود تقسيم مي­كردند.  مرحوم پدرم وقتي گندم را درو مي­كرد ، مقداري از آن را روی زمين مي­گذاشت و وقتي از او سوال میكردم ،می گفت: اين هم سهم خوشه­چين است .هنگام جمع كردن درو هم تعدادی دسته­ گندم را جا مي­گذاشتند تا خوشه­چين­ها براي خود گندم جمع كنند . حتي از همه مهمتر موقع بذر پاشيدن اين كلمه را مي­گفتند: بسم الله الرحمن الرحيم، پرنده و چرنده  گويند لااله الاالله، يعني از كشتي كه مي­كنم بايد كليه موجودات و مخلوق خداوند استفاده كنند.خب با اين عقيده كه بني­آدم اعضاي يكديگرند ،كار را شروع مي­كردند و خداوند هم بركتي به آنها ميداد كه از همه مهمتر آرامش  بود و با همان غذاهاي ساده تا مرز صد سالگي پيش مي­رفتند . حتي گاهي اشخاص تا سن بالاي صد سال نزد دكتر نمي­رفتند و حتی يك قرص همنمي­خوردند .

خانه های روستایی

در قديم اكثر خانه­ها در خانه­هايشان تنور داشتند و نان را  خانم­هاي خانه­ مي­پختند . گندم را به آسياب آبي ­برده و پس از آرد كردن به خانه مي­آوردند . اين نان آنقدر بوي خوش و طعم خوبی داشت، كه وقتي در يك ده ،درچند خانه نان مي­پختند، وارد آبادي كه مي­شدي، مي­فهميدي دارند نان پخت مي­كنند . اين نان آنقدر مقوي بود كه بچه­ها با خوردن نان ،شير و ماست همه چاق و چله بودند .يادم هست مادرم چغندر قند را كه خودمان مي­كاشتيم ،مي­پخت و شربت آن را مي­گرفت و با شير مخلوط مي­كرد و آرد را به آن اضافه و از اين معجون برايمان نان مي­پخت كه باور كنيد از شيريني­هاي امروزي خوشمزه تر بود.  در بعضي منازل پالوه ، براي نگه­داري آردها داشتند.پالوه چيزي شبيه به تنوربود، منتها بزرگتر به اندازه­اي كه حدود 200 كيلو آرد  در آن جا مي­گرفت و تقريباً كار سيلوهاي امروز را ايفا مي كرد.اكثر خانه­هاي  روستا  به هم راه داشت. خانه افراد بي­بضاعتدو اتاق داشت كه يكي براي زندگي و یکی بنام صندوق خانه بود. گاهي در زمستان در همين خانه يك گوسفند هم براي زمستان خود نگه مي­داشتند . در وسط اتاق چاله­اي بنام چاله كرسي وجود داشتکه در آن آتش درست مي­كردند تا خانه گرم شود و وقتي خيلي هوا سرد مي­شد روي اين چاله، كرسي مي­گذاشتند .

 خانه­ افراد پولدار و ارباب ها داراي يك اتاق بزرگ بنام تالار و چند اتاق كه درهاي متعددي داشت ، بنام پنج دري بود. بعضي از خانه­هاي ارباب­ها و خان­ها داراي دو قسمت بود: اندروني و بيروني . اندروني مخصوص خودشان و بيروني مخصوص میهمانشان بود. اين اتاق­ها داراي دو رديف طاقچه بود كه به طاقچه­هاي ردیف دوم ،رف مي­گفتند . گاهي بالاي درها اتاقك كوچكي مي­ساختند كه به گنجه معروف بود و اشيا گران­قيمت را در آن نگه­داري مي­كردند .

حمامهای روستا

 حمامها بصورت طاقچشمه ساخته مي­شد . ابتدا وارد رخت­كن  و پس از آن وارد يك حوض بنام پاشوره كه در وسط طاقچشمه اول واقع بود،مي­شدند. بعد يك حوضچه كوچك بودو وقتي براي پوشيدن لباس از حمام بيرون مي­آمدند، پاي خود را در درون آن مي­گذاشتندتا تميز شود .بعد واردخزينه یا گرم خانه مي­شدند.اشيائي كه براي آب ريختن روي بدن از آن استفاده مي­كردند عبارت بود از: طاس ـ مشربه و دوليچه . دلاك­ها برای خانهاو اربابها  لنگ پهن ­كرده و آنها را گذشته از چرك كردن ،مشت و مال  هم مي­دادند .وقتی اربابها  و خانها  مي­خواستند براي پوشيدن لباس ،بيرون بیایند، جامه­دار را كه در رخت­كن بود ، با صداي بلند صدا مي­كردند :خشك بيار و او دو حوله­اي كه ارباب با خودش آورده بود را جلوي حوض كوچك پاشوره مي­آورد و يكي را به كمرو ديگري را روي دوش ارباب مي­انداخت و او را به رخت كن كه قديفه و پاخشك­كن روی آن پهن كرده بود، راهنمائي مي­كرد و باز دوباره او را مشت و مال مي­داد.

بازی های قدیمی

از باريهاي قديمی كه يادم هست يكي بازي يك قل دوقل بود كه با 5 سنگ گرد بازي مي­كردند .یکی بازي دوزبازي بود. بدين ترتيب كه هر كدام از بازيكن­ها سه عدد سنگ ريز برمیداشتند و بايد سه نقطه را با سنگ خود رديف كنند تا برنده شوند . يكي ديگر بازي استخوان مهتاب بود كه در شبهاي مهتابي بازي مي­كردند .يك دسته از بازيكن­ها يك استخوان قلم گوسفند را مي­انداختند ودسته دوم بايد آن را پيدا كند . هر تیم کهاستخوان را پيدا مي­كرد، از تيم بازنده كولي مي­گرفت .یکی ديگر از بازيها ،بازی پادشاه وزيري بود .بدين ترتيب كه روي یک طرف كبريت علامت پادشاه و يك روي آن وزير و يك روي ديگر آن دزد و يك روي ديگر آن عاشق را نشانه مي­گذاشتند و بازي بدين ترتيب بود كه كبريت را آنقدر مي­انداختند كه تا پادشاه مشخص­شود. بعد كبريت را مي­انداختندتاوزيرهم مشخص شود. برای بار سوم  کبریت رامي­انداختند، اگر عاشق  مشخص مي­شد كه هيچ و لی اگر دزد مشخص مي­شد ،وزير مي­گفت: پادشاه دزد گرفتم . پادشاه مي­گفت :دزدت كيه؟ مي­گفت: اين شخص و آنوقت هر حكمي كه پادشاه مي­داد، بايد اجرا شود .بازی  جو غربيله بدين ترتيب بودكه هشت تا دهنفربه دو دسته تقسیم مي­شدند: يك دسته يك طرف و دسته ديگر طرف ديگر جمع مي­شدند . دسته اول مقداري جو را در گوش ياران خود مي­گفتند و بعد از بچه­هاي آنطرف مي­پرسيدند كه :جو قربيله به چند من ؟مثلا مقدار جوبازي شش من بود و آنها مي­گفتند: مثلا 4 من و اينها مي­گفتند: بالاتر و آنقدر ادامه مي­دادند تا شش من موردنظر را مي­گفتند . آن وقت مي­گفتند كولي كولي و از دسته بازنده كولي مي­گرفتند . بازي ديگربازی دبه بود كه بدين ترتيب انجام مي­شد . چند نفر جمع میشدند.یکی اوستا مي­شد و پاي چپ نفر دوم را مي­گرفت و هي همين كار را مي­كردند و آنوقت اوستا با مشت به كف پاي نفر دوم مي­كوبيد و مي­گفت: يك دبه و بايد همه همين را مي­گفتند . باز دو ضربه مي­زد و مي­گفت: دو دبه و همين­طورسه دبه و سه دبه و نيم ،سه سبد ،سه سيب شيرين، سه انار ترش و شيرين. بخورم مي­ميمیرم، نخورم مي­ميمیرم­.هاي دبه­ ،هاي دبه ، دبه گل ميخ، ميخ گل دبه . درنا بازي  دوجور انجام مي­شد :يكي بنام زن­دار و بي­زن .كه چند نفر متاهل و چند جوان مجرد با هم بازي مي­كردند . دايره­اي در وسط كوچه مي­كشيدند و يك نفر از طرفين بازي در درون دايره ميرفت و يك نفر بيرون دايره می ایستاد .او كه بيرون از دایره بود بايد با كمربند فرد داخل دایره را بزند، تا فرد داخل دایره كمربند را از دستش بگيرد و آنوقت او بيرون مي­آمد و يكي ديگر مي­رفت داخل دايره و همين­طور ادامه پيدا تا يك گروه برنده شود .

يادميرصادق رحيمي بخير و خداوند او را بيامرزد .او لطيفه­هاي زيبايي مي­گفت:

لطيفه­خروسها  مرغها

مثلا مي­گفت : در آن روزگار اكثر خانه­ها مرغ و خروس داشتند و هنگام صبحانه و نهار مرغ­ها به داخل خانه مي­آمدند ، صاحب خانه مي­گفت: كيش، يعني مرغها بيرون برويد. خروسها  مرغها همهبيرون مي­رفتند و از یکديگر مي­پرسيدند: نام تو كيش است؟ مي­گفت: نه و بعد يكي يكي از هم همين را سوال مي­كردند و با هم مي­گفتند: ای بابا با ما نبوده اند و دوباره همه با هم بداخل خانه هجوم مي­آورند و باز صاحب خانه با عصبانيت مي­گفت: كيش ،بیرون برويد و لی باز همان كار تكرار مي­شد .

لطيفه الاغها

شما اگر عرعر كردن الاغ نر را ديده بوديد ، الاغباصداي بلند عرعر ميکند و بعد تون صدايش را پايين ­آورده تا قطع ­شود. او مي­گفت :شيطان در گوش الاغ نر مي­گويد :هرچه الاغ ماده است ،همه مردند و در اين موقع صداي الاغ نر بلند مي­شد كه آخ آخ و فرياد ميزد و در اين موقع شيطان  در گوشش مي­گفت: حالا ناراحت نباش چند الاغ ماده باقي مانده است و آن وقت الاغ نر مي­گفت: آخي آخي .

 براي آدمهای بد اخلاق و اخمو مي­گفت:  فرض كنيد این آدم بداخلاق  اسمش عبدالله میباشد ،اگر كسی جفت­گيري كلاغ و خنده عبدالله را بيند، هرچه بخواهد ، خدا به او مي­دهد .

مي­گفت :يك اصفهانی مي­خواست از اصفهان  به شاهين شهربرود. آن وقتها كرايه تاكسي دو تومان بود. البته تاكسي­ها با اين مبلغ كمتر هم به اين شهر مي­رفتند. او سوار تاكسي می شود و راننده می پرسد :كجا ميرويد؟  او میگويد: شاهين شهر. راننده مي­­گويد: آقا پياده شو نمي­روم . مسافر مي­گويد: نمي­روي؟ ولی من شما را مي­برم .راننده مي­گويد: مگر شما سرهنگي كه مرا مي­بري؟مسافر مي­گويد: از سرهنگ هم بالاترم .راننده مي­گويد: تيمساري؟ مسافرمي­گويد: از تيمسار هم بالاترم .راننده مي­گوید: شما نخست­وزيري؟ مسافر مي­گويد: من از نخست­وزير هم بالاترم . راننده وحشت مي­كند و مي­گويد: نكند شما شاه باشي؟مسافرمی گوید: از شاه هم بالاترم و در اين موقع يك اسكناس بيست توماني از جيبش بيرون مي­آورد و مي­گويد :من اينم و راننده با خنده مي­گويد: نوكريتم بزن بريم .

دوران مدرسه

در سالهای23 ـ 1322 پس از چند ماه مكتب رفتن به دبستان رفتم .در آن سالها در روستاهاي جنوب پيشوا فقط يك مدرسه در محمدآباد بود و ما بايد هر روز پنج كيلومتر را پياده برويم و برگرديم و چون مدرسه 2 شيفت بود مجبور بوديم ناهار هم ببريم. چون شرايط جوي آن روزگار با امروز خيلي فرق داشت. زمستان ها بسیار سرد و تابستان ها بسیار گرم بود. يادم هست در سالهاي 1325-1324 زمستان بسيار سرد شد و آنقدر برف باريد كه مدارس بمدت يك ماه تعطيل شد. چون تمام دشت و بيابان پوشيده از برف بود و چاه و چاله معلوم نمي­شد. پس از يك ماه يك قطار شتر تهيه كردند وبرفهای جاده بين بلعرض تا محمدآباد را شترها با پاهاي پهن خود كوبيدند و كوچه­اي درست شد و ما از اين كوچه رفت و آمد می کردیم. اين برف تا اسفند ماه روي زمين بود و حتی بعضي جاها كه و آفتاب نمي­گرفت ،زمین تا شب عيد پوشیده از برف بود . جاده فعلي محمدآباد رودخانه بود و ما بايد هر روز از اين رودخانه عبور مي­كرديم. بعضي روزها كه آب كمتر بود ورقه ورقه يخ مي­زد و اين يخ­ها پاهاي ما را مي­بريد . در مسيري كه هر روز به دبستان مي­رفتيم ،قلعه و برج قديمي بنام قلعه حرمين وجود داشت كه داراي قدمت تاريخي بود ولی متاسفانه در اثر بي­توجهي مسئولين،جویندگان گنج همه بناهاي آنرا خراب و اشيا گران­قيمت آنرابه غارت بردند .در مدت چهار سالي كه در مدرسه محمدآباد درس مي­خوانديم ،يك چيز نظر ما را جلب مي­كرد و آن وجود يك معلم و يك مدير بود كه بعدها فهميديم كه آنها  تبعيدي بودند. چون هر دوي آنها استاد دانشگاه و واقعاً با كلاس و با شعور بودند . مخصوصاً آن معلم كه بنام آقاي رفيعي بود.او خانواده­اش را نياورده بود و فقط يك نوكر داشت كه برايش غذا مي­پخت وغذايشهم درطول هفته برنامه­ريزي شده بود. در آن روزها غلات و حبوبات را بيشتر با شتر به تهران حمل مي­كردند. خصوصاً از ده خاوه كه پائين­تر از محمدآباد و مربوط به دربار شاه بود. قطارهاي شترپشت سر هم  حركت میکردند و ساربانان سر و گردن شترها را با زنگوله و منگوله آرايش مي­كردند، بطوري كه احساسات بچه­ها را برمي­انگيختند و بعضي از بچه­ها دور از چشم ساربانان منگوله ها را مي­كندند و گاهي با ساربانان درگير مي­شدند.

به راستي سطح فرهنگ چقدر پائين آمده ،كلاس پنجم به ما آلياژ درس مي­دادند و براي امتحان نهائي به ما از كتاب كليله و دمنه دیکته مي­گفتند. به هر جهت تا كلاس پنجم را در مدرسه محمدآباد و كلاس ششم را در مدرسه شيخ جنيد پيشوا تمام كردم و در سن شانزده سالگي وارد بازارزندگي شدم . در همان سال كه پيشوا آمديم، دایي ام يك باغ كه در نزديكي منزل فعلي خودمان است، و یک زمين كشاورزي بما داد . يك سال ارباب،كليد انبار غله را كه حدود 200 خروار( 60 تن )گندم در آن بود تحويل پدرم داد . گندم و غلات را در آن زمان با ترازو وزن مي­كردند . هر بار پنج من بود و بقول معروف هر سنگ يك یا دو مشتي اضافه تر مي­ريختند. به اين جهت وقتي كه تمام گندم انبار را حواله داد و ما حساب كرديم، چهارده خروار گندم اضافه آمد. ولي پدرم آن را قبول نكرد . هرچه ارباب گفت:  من 200 خروار گندم به شما تحويل دادم و همان اندازه هم حواله دادم، ولي پدرم قبول نكرد و اين در حالي بود كه  ما براي  30 من گندم از ايشان مساعده گرفته بوديم تا سر خرمن به اوبرگردانیم.كشاورزان در آن دوران سه مرحله داشتند: ابتدا برزگربودندو کارشان تر و خشك كردن گاوهاي نر بود كه با آن زمين را شخم مي­زدند و پس از گذشت چند سالي كه وارد به كارهاي كشاورزي مي­شدند، آبيار و بعد از چند سال سر آبيار مي­شدند.پدرم از سن 18 سالگي وارد کار كشاورزي شده و تا آخرين نفس كار كرد .  او از اوليا الله بود . براي تائيد حرفم چند نمونه از زندگيش را برايتان مي­نويسم . مثلا زماني كه پدرم هنوز ازدواج نكرده و در اوج جواني بود،اربابيك زن بدنام را از تهران آورده و با او خوش­گذراني مي­كرد. يك شب اربابتصمیم گرفت مرحوم پدرم را اذيت کرده و بداند كه او چكاره است؟ آخرهاي شب زن بدنام را ­ نزد پدرم میفرستدولی پدرم به آن زن مي­گويد : چون شما به من محرم نيستی، از من هيچگونه تعرضي به شما نمي­شود و مي­توانيد پايين لحاف من بخوابيد .آن زن تا صبح در پايين رختخواب پدرم مي­خوابد و صبح نزد اربابرفته و مي­گويد: نامردها من را نزد موسي بن جعفر فرستاديد؟

سال های سن خوري

زمانی که من كلاس دوم ابتدائي بودم ، وضع خوبي نداشتیم. چون دو سال متوالی سن خوري شده و  گندم كه خوراك اصلي مردم بود،راآفت سن نابود کرده بود. زمان رضاشاه بود. آنقدر آفت سن آمد و تخم­گذاري ­كرد كه از طرف دولت تخم سن را كه روي برگ گندم بود خريداري ­كرده و در چاه­هاي عمیقی  مي­ريختند . اكثر بچه­ها كارشان فروش سن و تخم سن به دولت بود و از اين راه امرار معاش مي­كردند . هنوز سم آفتکش موجود نبودلذا از هر روستا چند نفر را اجباراً به كوه­هاي قره قارچ مي­بردند كه سن­ها را آتش بزنند ولی باز هم حريف آنها نمي­شدند. تا اينكه آن برف شدید كه گفتم باريد و تقريبا چند سالي زراعت خوب شد .

 دربلعرض، دهي كه ما اول در آن زندگی میکردیم،مردم دو دسته بودند: پايين ده و بالا ده .آنها سالي چند بار  با هم دعوا مي­كردند و هنگامي كه كار بجاي باريك مي­كشيد، زن­هايشان با التماس از پدرم مي­خواستند كه آنها را آشتي دهد و پدرم شال سبزي را كه همیشه به كمرش مي­بست ، وسط كوچه ­انداختهو آنها از آن شال عبور نمي­كردند و دعوا خاتمه پيدا مي­كرد. ولي با اين که همه مردم ده احترام مرحوم پدرم را داشتند،اما او مانند پرنده­اي كه هر آن مي­خواهد از قفس فرار كند، هميشه از خدا تقاضا مي­كرد كه اورا از اين ده نجات بدهد .تا اينكه به قول معروف ازآنجا که گفته اند عدو شود سبب خير، اگر خدا خواهد ، ارباب يك آدم دو رو و شياد را از ده خودشان آورده و در گروه پدرم كه چهار نفر بودند ،اضافه كرد . اين فرد كارش دروغگوئي بود. حواسش جمع بود تا از كاه كوهي بسازد. يك روز كه مادرم به سيفي­مان، كه در نزديك منزلمان بود رفته و مقداري لوبيا تازه چيده بود ، آن مرد شياد سر مي رسد و لوبياها را از دست مادرم مي­گيرد. پدرم با اينكه بي­سواد بود ولی براي مادرم احترام زيادي قائل بود . در حالي كه اكثر مردها به خانم­هايشان ضعيفهمي­گفتند .لذا وقتی مادرم ماجرا را برای پدرم تعریف کرد، همان شب اسباب و اثاثيه را جمع و صبح روز بعد به پيشوا آمدیم. هنوز چند ماهي از آمدن ما نگذشته بود كه يك روز صبح پدرم از خواب بلند شد و به مادرم گفت : ما كه رفتني شديم. مادرم گفت: يعني چه؟ گفت: ديشب در خواب ديدم شاكري كه محضردار بود به من گفت :آقاحسين شما عمرت تمام شده و قلم قرمز روي اسم من كشيدولی گفت: چون تازه آمده­اي و هنوز بچه­هايت كوچك­اند، شش ماه به شما فرصت ميدهم و همان­طور هم شد و من با يك خواهر و برادر صغير و مادریبیمار و برادر بزرگم تنهاماندیم.

شاگردی برادر بزرگم

برادر بزرگم از بچگي نزد دايی ام کار می کرد. داستانش از اين جا شروع شد كه او با بچه­هاي ده به مکتب در زواره­ور نزد آقا صمد طباطبائي می رفت. چون هنوز مدرسه­اي وجود نداشت .يك روز برادرم با يكي از بچه­ها دعوايش شده بود و آن بچه كه فرزنديكي از دعواگران معروف روستا بود ، به برادرم ناسزا و حرف زشتی زده بود .برادرم ماجرا را به پدرم گفت . پدرم كه از حرفهاي زشت خيلي متنفر بود، فرداي آن روز برادرم را نزد دايی ام در پیشوا آورد وگفت: اين بچه نزد شما باشد چون در ده بد بار ميايد .لذابرادر بزرگمازبچه­گي نزد دایي بزرگم کار میکرد.دایی بزرگمصاحب پنج دختر بود.برادرم از کودکی با آنها بزرگ شدهودختر آخري دایی را مي­خواست.دایي هم خيلي  به اين كارمایل بود.خب معلوم بود كه بيشتر دل مي­سوزد  ولی خانم دایی با این وصلت موافق نبود زيرا كه دامادهايش یکی مالك ویکی دیگرخيلي شيك­پوش بود . آنها مي­خواستند كه داماد آخر هم مثل او باشد. خلاصه هر شب دعوا بود.دایی كه برادربزرگم را  خیلی دوست داشت به او مي­گفت: هر دختري را كه مي­خواهی من برايت درست می كنم البته مايل به اين كار نبود ولي تحت فشار خانواده و اوقات تلخي همه روز ه آنها این را می گفت.دایی تصميم گرفته بود با برپائي عروسي آبرومند به چشم آنها بكشد. خلاصه هر شب من بيچاره به عنوان وكيل مدافع برادرم به منزل دایي  رفته و تا آخر شب با دایي و چند نفر ديگر بحث و گفتگو مي­کردیم .آخر شب هم برادرم،دختر دایی را مي­خواست يا با بي­ميلي نام دختري را مي­گفت و فرداي آن روز  انكار مي­كرد .آخر شب با چشم گريان به خانه مي­آمدم  و به مادرم مي­گفتم: آخرما چرا اين قدر بيچاره هستيم كه دایي به تو و داداش و من هر چه مي­خواهد مي­گويد ؟ مادرم بلند می شد و چند بشكن ميزد و مي­گفت: از قديم گفته­اند: پشت سر شاه ، زن شاه . شب بعد كه باز من اعتراض مي­كردم و مي­گفتم: آخر تو هم مادري؟ يك پيغام براي برادرت بده. اوبشکن می زد و مي­گفت: به دایی ات بگو مادرم گفته : از ما كه بندش محكمه .مادرم ، من ،دایي و ديگران و وهمه  را سركار گذاشته بود و با خونسردي و زدن بشكن و با خونسردی اعصاب همه را خرد مي­كرد. تا بالاخره هم كار خودش را كرد . يك شب وقتي پيغامش را همراه چند بشكن به دایي ام دادم،او از ناراحتي از جايش بلند شد و گفت: مگر دستم به او نرسد وگرنه با همين دستهايم خفه­اش مي­كنم ولي مادرم خونسرد، به كار خود ادامه مي­داد. در نهایت هم آنها ­گفتند:ماکه چهار داماد پولدار داريم ،اين سيد بي­پول هم سرشكن آنها .ولی خداوند كار را به جائي رساند كه برادرم زندگيش از همه بهتر شد . مادرم  همیشه مي­گفت: با خدا باش و پادشاهي كن، بی خدا باش و هر چه خواهي كن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:16  توسط مریم طبا طبایی  | 

شماره 2

در تاریخ 18/5/1379 موضوع مسابقه: فقر چیست؟. من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم: یعنی کم بودن در آمد دربرابر مخارج زندگی که متاسفانه در کشور ما بعلت بها ندادن به کشاورزی که پایه و اساس اقتصاد کشور می باشد، روی داده است . چرا که بیشتر جوانان ما که نیروی کار مملکت را تشکیل می دهند، حاضر نیستند در امور تولید شرکت کنند وهمه مایلند در پشت میز اداره بنشینند و در نتیجه ما بجای صادره کننده، مصرف کننده شده ولذا فقر روز به روز چهره خود را آشکار تر می کند.

شماره 3

درتاریخ 29/5/1379 موضوع مسابقه: تند خوئی چه عواقبی دارد؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم: انسان تند خو از خلق خدا گریزان و خلق خدا نیز از او گریزان است . انسان تند خو همیشه تنها است و این تنهائی و بد خلقی، خمودگی و بدنبال آن پیری زود رس می آورد .در این مورد شاعر فرموده است:

 خلق خوش محمد و خوی خوش علی                معجز نما محمد و مشکل گشا علی.

شماره 4

درتاریخ 1/8/1379 موضوع مسابقه: قرض الحسنه چه فوایدی دارد؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم:خداوند در قرآن درباره قرض الحسنه سفارش نموده ولی متاسفانه امروز با کم رنگ شدن صداقت و درستی و تعهد دینی و اخلاقی این امر الهی بجای سعود نزول کرده ولی با زهم انسان تا می تواند باید گره گشای بندگان خدا باشد که خداوند خود گره گشای مخلوقات می باشد.

شماره 5

درتاریخ 17/10/1379 موضوع مسابقه :دوستی با افراد نادان چه تاثیری دارد؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم: انسان باید با افراد دانا و با خرد دوست شود تا از دانش و خرد او بهره مند شود نه اینکه با دوستان نادان و بی ادب و اگر به تناسبی یا بالاجبار مجبور به معاشرت با فرد نادان شدیم باید با ملایمت و صبر و حوصله او را نصیحت نمائیم و اگر دیدیم حرفمان ندارد و ممکن است ما خود تحت تاثیر اخلاق او قرار بگیریم، باید بلافاصله ترک معاشرت کنیم . در این باره گفته اند: با بدان کم نشین، که صحبت بد خوبی تورا خراب کند و یا گفته اند: دوستی با مردم دانا نکوست. دشمن دانا به از دوست نادان. دشمن دانا بلندت می کند  ،بزمینت می زند دوست نادان.

شماره 6

درتاریخ 12/11/1379 موضع مسابقه: علم بهتر است یا ثروت؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم: در دنیا بعد از علم ، پول مشگل گشا است.  در این باره گفته اند: پول دار کباب ، بی پول دود کباب  .یا گفته اند: اگر پول باشد می شود سرسبیل شاه ،نقاره خونه زد و باز گفته اند: بی پول اگر طاق بیاری ،همه جفت است ،چون پول نداری همه جا حرف تو مفت است .گویند: شخصی با لباس کهنه بالای مجلس نشست او را پائین آوردند.او لباس نو پوشید و پائین مجلس نشست، او را بالای مجلس  بردند . هنگام غذا خوردن ،آن شخص آستین خود را زیر پلو میزد و می گفت: آستین نو، بخور پلو گفتند: آقا این چکاری است که میکنی ؟گفت: این آستین نو بود که به من آبرو داد.

شماره 7

درتاریخ 1/1/1379 موضوع مسابقه: میدانی در جنوب غرب تهران ؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم:میدان ارک یا میدان 15 خرداد و جایزه آن یک ساعت مچی سو آچ سوئیسی بود.

شماره 8

درتاریخ 12/2/1380 موضوع مسابقه :عصر؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم: ایه تطهیر در قران است. جایزه آن یک لوح فشرده از شرکت کوثر بود.

شماره 9

درتاریخ 12/4/1386 موضوع مسابقه: بسیج دانشجوئی بود که من برنده یک ساعت مچی شدم که با پست برایم فرستادند.

شماره 10

درتاریخ 3/7/1387 از رادیو معارف  قم یک رادیو زیبا برنده شدم که با پست برایم فرستادند.

شماره11

در مسابقه ماه مبارک رمضان 1388 شرکت و برنده شدم که جوایز آن چند لوح فشرده بود و با پست برایم فرستادند.

شماره 12

در تاریخ 3/11/1388 راجع به ستاد اقامه نماز در مسابقه سراسری شرکت کرده و مقاله ای نوشته و برنده شدم . جایزه آن یک جلد قرآن ، یک جلد تفسیر نور،کتاب 400 نکته و یک تقدیر نامه بود که با پست برایم فرستادند.

قبل از انقلاب زمانیکه پوشیدن مینی ژوپ به اوج خود رسیده بود ،در امامزاده داود سیلی آمد و چند نفر از این مینی ژوپ پوش ها را آب برد. روزنامه فکاهی توفیق، برای این موضوع اشعار قشنگی نوشته بود که من چند بیت آنرا به خاطر دارم :

 بارالها ما همه موش توئیم بندگان حلقه در گوش توئیم

 از چه رو بی مهریت آغاز شد؟ ناگهان سوراخ آبت باز شد؟

 تو در بی مهریت را چفت کنشیر آب انبار خود را سفت کن.

دکتر محمد خان

یکی از برکات وجود مرقد پاک و مطهر امامزاده جعفر در همه دوران که خود من شاهد آن بودم،وجود افرادی نخبه و با ایمان و با سواد مثل مرحوم دکتر وحید که خداوند روحش را با اولیا محشور گرداند،بود که با کمترین امکاناتی که در این شهر وجود داشت، بیشترین خدمت را به مردم این شهر کردند . همه می دانند که در آن زمان کمتر دکتر تحصیل کرده و با نام ونشانی حاضر میشد در شهر کوچکی چون پیشوا به طبابت مشغول باشد ،مگر اول ایمان به خدا وعشق به اهل بیت که وجود نازنین پسر موسی ابن جعفر که یکی از آنهابود و دوم حس نوع دوستی که آنهم از ایمانی کامل سرچشمه میگیرد.شاید باورتان نیاید که وقتی روحانی با ایمان و سخنوری توانا مثل آقای مهاجری وقتی ماه مبارک رمضان در صحن مطهر امامزاده سخرانی میکرد ،مردم با امکانات اندکی که در راس آن دو چرخه بود از قرچک گرفته تا دور ترین روستاهای ورامین استقبال میکردند به طوری که صحن مطهر پر از جمعیت میشد.

سالها پیش سه پزشک در پیشوا طبابت می کردند: دکتر وحید،دکتر مقبل و دیگری بنام دکتر محمد خان یا دکتر مجرب که واقعآ هم مجرب بود ولی کسی جرآت نداشت روی حرفش حرف بزند . منشی او میر صادق نام داشت.میر صادق که فردی بذله گو و شوخ بود، از دوران منشی گریش خاطرات شیرینی داشت .او می گفت: یک روز بیماری که سفلیس داشت،جهت درمان مراجعه کرد. دکتربه او گفت: شلوارت را پائین بکش ولی بیمار از این کار امتناع کرد.دکتر با عصبانیت گفت: به تو می گویم بکش پائین و وقتی مریض شلوارش را پائین کشید ، ما با تعجب مشاهده کردیم که روی ران راستش نوشته بود: زلیخا مرد از این حسرت، که یوسف گشت زندانی  ، چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی . دکتر او را با اردنگی از مطب بیرون انداخت. همچنین تعریف میکرد :یک بار بیماری به مطب آمد . پس از معاینه و نوشتن نسخه ،به دکتر گفت: آقای دکتر غذا چی بخورم ؟دکتر گفت: شوربا با گوشت کوبیده که به صورت کله گنجشکی داخل آش میریزی .بیمار گفت:آقای دکتر کله گنجشک کوهی یا معمولی ؟

از بیماریهایی که  خیلی سخت درمان می شد، سیاه زخم بود که از دام مخصوصآ گوسفند به انسان سرایت می کرد . چون در آن زمان اکثر مردم  دامدار بودند،این بیماری خیلی شایع بود .دکترمحمد خان سیاه زخم را با سوزاندن درمان می کرد . او سیخ را روی آتش گذاشته تا سرخ شود و بعد آن را روی این زخم می گذاشت و آنرا می سوزاند .پشت چشم چپ من سیاه زخم شد و مادرم که شنیده بود این بیماری به این سختی مداوا می شود،به امام هشتم متوسل می شود .مادرم میگفت : صبح که از خواب برخواستیم،دور این زخم مثل چشم گوسفند حلقه زده و بیرون آمد.  ولی پس از بهبود کامل بیماری،پوست پشت چشم چپم کوتاه شد و بعد از آن،در هنگام خواب ، چشم چپم کمی باز می ماند.

غروب دهکده

در سالهای 1323 تا 1328 که ما هنوز در ده زندگی می کردیم صبح و شامش پر از خاطره بود. آنوقتها اذان صبح را که می گفتند، کمتر کسی بود که خواب باشد زیرا همه برای نماز بیدار می شدند و اکثراهم کار داشتند . آنهائیکه کشاورز بودند باید برای کار به صحرا بروند و عده ای هم مجبور بودند دامهای خود را تحویل چوپان بدهند. زنها و دختر ها هم برای آوردن آب خوردن مجبور بودند صبح زود که هنوز آب قنات تمیز هست ،کوزه های سفالی را بر دوش خود گذاشته و از سر دهانه قنات آنجائیکه آب از اولین چاه قنات بیرون می آید آب بیاورند که این ضرب المثل که می گویند :عاشقم پول ندارم، کوزه بده آب بیارم ریشه اش از همین جامی باشد . عده ای که دامهای بیشتری داشتند خود یا فرزندان آنها باید تا هوا خنک بود دامهای خود را بچرانند .خلاصه سر و صدایی  راه می افتاد. صدای خروس ها وصدای دامها که با بچه های خود خداحافظی می کردند، صدای زنگ آنها و این هیاهوی افراد که همدیگر را صدا می زندند،  حال و هوایی داشت و این کار تا چند ساعت از روز ادامه داشت تا ده در یک سکوت چند ساعته فرو می رفت و شب با غروب خورشید چادر سیاه خود را بروی دشت و دمن میافکند و باز فردائی دیگر با حال و هوائی پر شور تر شروع می شد .شب دامها با پستان پر از شیر به خانه بر می گشتند و با صدای مخصوص بچه های خود را برای خوردن آن دعوت می کردند و جالب اینکه این دامها بدون راهنمائی اشخاص هر کدام بسوی خانه خود می رفتند ،در این موقع بچه ها با صدای بچه گانه خود جواب مادرشان را می دادند و زنها هم بادیه بدست به همراه بچه ها به استقبال دامها می رفتند و شروع بدوشیدن آنها می کردند .بعضی  از خانمها برای دامهای خود این طور می خواندند :گولوگولو مار جان ،دوست دارم عزیز جان. تا ساعتی این سرو صدا ادامه داشت . دختران خانه با پاک کردن شیشه چراغها که عبارت بود از لامپ های 7 و چراغ بادی که برای غذا دادن دامها و سر آب رفتن جالیز بود،روشن می کردند . روشن کردن سماور زغالی و قل قل کردن آن فضای شاعرانه ای بوجود می آمد .همه افراد خانواده دور هم جمع می شدند . مثل امروز نبود که یک خانواده 5 نفری یکی یک بعد از ظهر و یکی 5/2 و یکی 4 بعد از ظهر بیایند و با یک دنیا صفا شام می خوردند و پس از شام شب نشینی شروع می شد .چون آنروز ها رادیو و تلویزیون نبود که همه را بخود جلب و رفت و آمدها و محبت ها کم شود . فامیل و گاهی دوستان و رفقا دور هم جمع می شدند خصوصآ در شبهای زمستان دور کرسی می نشستند و ضمن در آوردن غوزه پنبه از شب چره که عبارت بود از انجیرخشک ، تخمه آفتابگردان، انار ، گردو و امثال اینها استفاده می کردند و نمک این شب نشینی ها قصه های زیبائی بود که توسط پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها بطور خاصی بیان می شد .مثلآ پدر بزرگ قصه ها  را شروع می کرد و همه رامجذوب خود می نمود آنوقت می گفت: بقیه اش را یک شب دیگر می گویم و صدای التماس همه در می آمد. مانند سریالهای امروزی که بجای حساس می رسد قطع می شود.خلاصه شب نشینی ها همه صفا و خوراکها همه طبیعی و گفتار ها همه متین و همراه باپند و اندرز بود. دختران خانه کمتر در جمع بزرگ تر ها، خصوصآ مردها حاضر می شدند چون خیلی با حیا و معتقد به محرم و نا محرم بودند. بعضی شبها ی تابستان که هوا خیلی گرم می شد، باید به پشت بام می رفتند و این کار هم به عهده دخترها بود . جالب اینکه هر شب که باداز سمت غرب می آمد،می گفتند این شب، شب خواب است چون باد شهر یاری می آمد و هرشب که باد از سمت شرق می آمد، می گفتند خدا بدادمان برسد چون امشب باد خشو می آید و گرم است و ضرب المثلی بود که می گفتند امشب باید تا صبح چاقو دسته کنیم . اما درمغازه های ده تا غروب هیچ خبری نبود وبا آمدن دامها و چوپان و کشاورزان رونقی پیدا می کرد و خرید و فروش شروع می شد که عبارت بود از حبوبات ، نفت ،شیشه چراغ ، قند ، چایی و کمی هم برنج. چون آنروز ها مثل امروز نبود که برنج کیسه ای و قند و چایی کیلوئی باشد و خرید  مردم برای یک یا دو روز بود و سبک خرید این طور بود که بچه ها می آمدند به کاسب می گفتند : بابام گفته 5 سیر قند ،نیم سیر چایی ، شیشه نفت ، یک سیر زردچوبه ، 5سیر نخود لوبیا ویک شیشه چراغ بده وچون پول هم کم بود همه اینها نوشتنی بود تا سرخرمن حساب کنند.برنج را بیشتر با حبوبات و بلغور گندم مخلوط می کردند که به آن دم پخت می گفتند و بیشتر ین خوراک مردم طبقه سوم و یا کشاورزان بود . در درجه اول لبنیات بود چون اکثرآ خود کفا بودند و دردرجه دوم گوشت گوسفند بود که بصورت قرمه درست می کردند بدین ترتیب که اول زمستان که میوه جات و سبزی جات و لبنیات کم می شد، یک بره را در منزل می بستند و بقول معروف پرواربندی می کردند تا نزدیکی های شب چله زمستان که آنرا می کشتند و دو سه شب را با جگر و کله پاچه گذرا می کردند و سپس گوشت آنرا کاملآریز میکردند و روغن آنرا می گرفتند و باروغن دنبه آن مخلوط نموده ودر پستو های سفالی یا در شکمبه خود گوسفند که تمیز کرده و آنرا باد کرده بوده و خشک شده بود ،می ریختند و در آنرا می بستند و دردو چنبلهایی که بهسقف اطاق آویزان و کار یخچال را می کرد می گذاشتند که از دست بچه ها و گربه هادر امان باشد و هر وقت می خواستند قسمتی از آنرا می بریدند و داخل دم پخت می ریختند و یا با آن اشکنه درست می کردند .گوشتمرغ و خروس از مرتبه بالایی برخوردار و برای میهمانهای درجه 1 بود و معروف بود که می گفتند :فلانی دیشب میهمان داشت و برایش مرغ کشته بود .مرغها را پهن پازن هم می گفتند چونمدفوع دامها را بیرون می ریختند تا خشک شود و مرغها و خروسها آنها را بر هم میزدند تا دانه های داخل آنرا بخورند و به این خاطر به آنها پهن پازن و به خروسها اذان گو هم می گفتند چون اکثر مردم صبها با صدای خروس از خواب بیدار می شدند .

دوست دارم که عیب من را دوست   هم چو آئینه روبرو گوید 

 نه که چون شانه با هزار زبانپشت سر رفت ،مو به مو گوید.

شعر های داماد عمویم

عمویم دامادی داشت که به او عمو قلی می گفتند . عمو قلی با اینکه سواد نداشت اما تعدای تصنیفهای قدیمی را حفظ کرده بود که خالی از لطف نبود. مثلآ این تصنیف را می خواند:

آی چه خوش بودم تا بی عیال بودم                راستی راستی آنروز ها چه بیخیال بودم

بچه های محل دورو برم نشستند این طوق شادی را برگردنم بستند 

گفتند:باید زن بگیری این کارو تو گردن بگیری

مشکل است بی زن زندگی کردن زنو بر من چه؟ من و بر زن چه؟

 بیت آخر را همه با هم می خواندیم .اومانند خواننده ها که بعد از خواندن تصنیف با ترانه چند غزل رابه صورت آواز می خواند:

 سحر برخیز و کوه بیستون را آب و جارو کن ،که امشب یار می آید، رطیل بی مروت از کش دیوار می آید.

 سحر برخیز و کوه بیستون را بار یابو کن ،که روباه بر سر جانکندن کفتار می آید.

 یا اینطور می خواندند :

دیشب که بدست ما چیق بود، حمام نظامیا قرقبود. آهای سلمونی دزده ،میره ریش بزنه ،سیبلو میدزده.

 یا شیرینی سرکه از زغال است ،مغز سر گربه پرتقال است و آخر همه با هم می گفتیم: هارو لای لای لای .بعددو بار ه تکرار می کردیم .

او این غزل را با آواز می خواند: کدوی حلوائی دارم شیرینه، کدو تنبل اگه می خواهی همینه

خیار دارم خیار سبز دولاب، هویج دارم هویج زرد پر آب .البته به کدو تنبل که میرسید به یکی از افراد چاقاشاره می کرد.

 این هم یک تضیف که با این سبک می خواند:

 یک الاغ داشتیم خاکستری بود ،ممد حسن بقال بما فروخته بود، پولشو گرفته و گریخته بود. دزد بی انصاف اونو دزدیده بود ، برده بود بازارو اونو فروخته بود .یک نشانی داشت بین الاغها، چند تا مو از زیر خایش سوخته بودو این بیت آخر را همه با هم تکرار می کردیم این شعررابالهجه اصفهانی برای اصفهانیها می خواند:

 چند روزه دل من هوای بچه کرده ست، از بسکی دویدم پاهام آبله کرده ست.

 خربزه ترک دار نشون از لب یار است، اصفهونی ببینید چقدر حوصله کرده است . در آخر همه می گفتند:هارو لای لای لای .

 یا می خواند:

 آنچه در جوی میرود آب است آنچه در چشم می رود خواب است

 آنکه در کوه می دود آهو است آنکه بر چرخ بسته است یابو است

و باز همه می گفتند: هارولای لای لای .

یا اینکه :

بلعجایبها که من از نون سنگک دیده ام در میان دیزی گل گشت شیشک دیده ام  صبح جمعه رفته بودم حضرت عبدالعظیم در میان گلدستهاش حاجی لک لک دیده ام و همه می گفتند: لک دیده ام ،لک دید ه ام.

نعمت بزرگی که از دست رفت

آسمانی آبی با ستارگان بی شمار و باران شهاب سنگ . آنقدر ستاره در آُسمان پیدا بود ، مانند پارچه مخمل آبی که یک مشت اکلیل نقره ای روی آن پاشیده بودند . در یک مترآُسمان با چشم غیر مصلح ،صدها ستاره کوچک و بزرگ دیده می شد .یکی دیگر از چیزهای جالب ،دیدن شهاب سنگ بود که اکثر شبها اتفاق می افتاد ومردم ساده دل و با صداقت معتقد بودند که اینها امامزاده ها هستند که بدیدن هم می روند و معتقد بودند که اگر هفت قدم به دنبالش بدوی ،حاجت روا می شوی. مثلآ اگر شهاب سنگی بزرگ از سمت پیشوا به سمت محمد آباد می رفت می گفتند: امامزاده جعفر به دیدن امامزاده محمد آباد میرود.

 شما را دوست دارم بخاطر شباهتی که به ما ه دارید ،با این تفاوت که ماه سه حرف  دارد ولی شما حرف ندارید.

مهمان حبیب خداست

یک روزصبح در حال صبحانه خوردن بودم که تکه پنیری از دستم افتاد ونشست. یادم آمد که در گذشته می گفتند :اگر نان بنشیند، میهمان می آید  ولی امروز چی؟ آنروزها میهمان حبیب خدا بود و چه کسی از حبیب خدا بدش می آید؟ دلیلش هم این بود که میهمانها ی آنروز برای دیدن صاحبخانه که یا ازفامیل یا از دوستان وگاهی هم رهگذر بودمی آمدند، و نه برای دیدن وسائل منزل .در گذشته بدی ها را با جارو دور می کردند ولی امروز بدی ها را بسوی خود می کشد .امروز میهمان را به چشم مزاحم می بینند چون آنقدر تجملات زیاد شده که هم میزبان و هم مهمان هردو ناراحتند.

فرق نان و آب گذشته و امروز

 نانهای آنروز به برکت خدا معروف و پخته تر، مغزدار و معطرتر بودند. مثل نانهای امروز نبود که بعضی مانند مقوا و بعضی مانند پلاستیک می ماند .پزنده و خریدار به این برکت خدا احترام می گذاشتند و اگر یک لقمه آنرا در کوچه میدیدند ،آنرا بر داشته و می بوسیدند و روی دیوار می گذاشتند .یادم می آید بچه که بودم  ،وقتی مادرم نان می پخت، من کنار ه های نان را که قهوه ای شده بو، می خوردم .او همیشه به من اعتراض می کرد و می گفت: چرا این کار را می کنی؟ خب یک تکه نان را جدا کن و بخور و لی منگوش نمی کردم. حالا چرا این کار را می کردم؟ چون کناره نان طعم زردهتخم مرغ می داد . گندم که سبز می شد، سم پاشی نمی شد و هیچ گونه کود شیمیایی درپای آن ریخته نمی شد وگندم رابا آسیاب آبی آرد می کردندو بقول مادرم روغن آن گرفته نمی شد و خمیرآن مایه خمیر محلی و طبیعی بودو مثل امروز نبود که گندم به زور کود شیمیایی و سم رشد و با آُسیاب موتوری آرد می شود و مایه خمیر ش غیر طبیعی بوده و با تنور گازی پخته می شود و سبوس آن که منبع ویتامین می باشد رااز آن جدا می کنند. نان در آنزمان آنقدر احترام داشت که اگر تکه ای از آن در کوچه یا خیابان افتاده بود، بندگان خدا آنرا بر داشته،بوسیده و در گوشه ای قرار می دادند و می گفتند: خدایا این بندگان ناسپاس چرا برکت تو را احترام نمی کنند. مگر نانهای امروز برکت خدا نیست که این طور در کوچه و خیابان ریخته و مردم بی اعتنا از آن می گذرند و گاهی هم پا روی آن می گذارند؟این برای من که آنروز ها را دیده ام ،جای سئوال است .شاید دلیل اینکه اکثر مردم امروز آرامش ندارند ، بقول بزرگان کفران نعمت است.

در گذشته اعتقاد داشتند آب مهریه حضرت زهرا (س)است و آلوده کردن آن گناه است و می گفتند: هر کس آب را آلوده کند، باید روز قیامت با شره چشمش آنرا تمیز کند. خب آن آرد و آب که با هم مخلوط می شد ،آن نان خوشمزه بوجود می آمد. ولی امروز چی ؟

لبخند را فراموش نکنید زیرا اگر فراموش کردید، لبخند از گوشه لبانتان افتاده و پژمرده می شوید. امید است که این طور نشود.

بالا رفتن سن ازدواج و زیاد شدن طلاق

چرا سن ازدواج بالا رفته و اشکال پیدا کرده است؟ اول نداشتن توکل به خدا .یعنی اینکه نسل جوان از معنویات دور و به زرق و برق و مادیات دنیا روی آورده اند. البته به همه توهین نشود. دوم رنگ خدایی از زندگی گرفته و رنگ مصنوعی بخود گرفته است که در زمانی کوتاه این رنگ کور شده و گاهی هم از بین می رود در حالیکه رنگ خدایی ماندگار خواهد بود . در گذشته تعاون بمعنی واقعی آن که خداوند در قرانفرموده: التعاون و بروالتقوا . یعنیاگر تقوا دارید  همه به یکدیگر کمک کنید و همین طور هم بود.یعنی وقتی یکی از همسایه ها می خواست برای پسر یا دخترش  مجلس عروسی برگذار کند به او پیشنهاد می کردند که منزل مامتعلق به شماست و در گفتار خود هم صادق بودند و فرش و اثاثیه را به یکدیگر قرض داده و خودشان هم کمک می کردند .بدین ترتیب که شب عروسی، داماد را قبا پوشان می کردند یعنی او را در مکانی که قبلآ تهیه دیده بودند می نشاندند ودو ساقدوش در دو طرف او قرار گرفته و ساز و دهلی هاهم شروع به بنواختن می کردند بعدهر کس مبلغی هدیه می داد ویک نفر با صدای بلند مبلغ را می گفت و حضار می گفتند :خونش آبادون . حتی همسایه هاظرف و ظروف را می شستند و بهم کمک می کردند . پیامبر فرمود: اگر بعضی از مسائل نبود،همسایه از همسایه ارث می برد .به همین سادگی یک مجلس عروسی بدون ورودی سالن و کرایه ظرف و چیزهای دیگر به پایان می رسید بدون اینکه داماد تا خرخره زیر قرض برود . اگر داماد منزل نداشت، پدر و مادر داماد چند سالی آنها رادر منزل خودشان نگه می داشتند تا زندگی کردن و عروس خانم هم پخت و پز را یاد بگیرد و پس از چندسال ضمن اینکه صاحب خانه شده بودند از تجربه بزرگان خود هم بهره مند می شدند.ولی امروز بعضی جوانها گوش به حرف پدر و مادر و بزرگترها نمی دهند و گاهی از روی هوا و هوس آَنی خیابانی زندگی را شروع کرده و گاهی پدر و مادر را تهدید می کنند که باید به این وصلت رضایت بدهند و این بندگان خدا هم مجبور می شوند رضایت بدهند و لی هنوز پای عروس به خانه داماد نرسیده اول از داماد ماشین و وسائل آنچنانی می خواهد و هر شب به بهانه ای می گوید: شام را بیرون بخوریم و دو ساندویچ که عبارت است از یک نان گرد که مغز آن خمیر است و چند خیار شور ، تخم مرغ ، گوجه فرنگی و کالباس را با مبلغی که با آن پول می توان یک شام خوشمزه درست کرد، می خورند و دست از پا دراز تر به خانه بر می گردند و عروس خانم که شوهر داری ، غذا پختن ،قناعت کردن و احترام به بزرگتران را بلد نیست آقا داماد را بزیر بارقرض می برد و از اینجا ست که بگو مگو شروع می شود و عروس خانم مهریه که پشتیبان زندگی شیرین می باشد، را به اجرا می گذارد و بعد هم راهی دادگاه می شوند و در نتیجه 40% طلاق ،آنهم در حکومت اسلامی بوجود می آید و آنوقت کاسه و کوزه ها را بر سر دین و اسلام می شکند . آنوقت شاعر از همه جا بی خبر می فرماید: شب زفاف کمتر از صبح پادشاهی نیست ،بشرط آنکه پسر را پدر کند داماد.

در سال 1382 یک شب که دور هم جمع بودیم بچه ها گفتند :مامان آقا در جوانی هم مثل حالا بود؟ که اوگفت: چون ما بچه عقب مانده داشتیم ، من بخاطر این بچه نمی توانستم با او به مسافرت بروم واز این بابت شاکی هستم .من خیلی ناراحت شده و این اشعار را برایش سرودم که هم خدا داند و هم ایشان از من راحت شوند.

ای همسر خوب و باوفایم العفو وی دوست خوب و باصفایم العفو

کردم بجوانی بتو من ظلم اگر العفو                         ا کنون بزنم بوسه به پایت العفو

ای سید اولاد علی مرضیه جان ای نام تو هست نام زهرا العفو

نه کربلا و نه حج برفتم بی توسوریه اگر رفتم بی تو العفو

گویند بهشت زیر پا ی تو بودبی تو بهشت کی روم من؟  العفو

حدیث عشق زحافظ شنو نه از واعظ ،اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد.

دوران کرسی و لحاف کرسی و تنور زمینی

در گذشته کرسی و لحاف کرسی ارج و قربی داشت .با شروع زمستان ،کارو بار لحاف دوز ها هم سکه می شد .آنهابعد از ظهر ها در کوچه ها داد می زدند: لحاف دوزی .البته دوزی آخر را می کشیدند. حالا چرا آنهابعد از ظهر شروع به کار می کردند؟برای اینکه به شب بکشد و شام را هم مهمان صاحب خانه باشند. طرز دوختن لحاف این طور بود که اول پنبه آن را با کمان زده و بعد آستر و رویه لحاف را می دوختند که به آن قلیفی می گفتند .ابتدا استاد پنبه ها را داخل لحاف می کرد و آنقدر با ترکه بلندی که داشت روی آن می زد تا صاف شودو گاهی هم استاد لحاف دوز خاطراتی از زندگی خود برای صاحب خانه تعریف می کرد تا شب هم کوتاه شود.

تنور مالها

آنها هم مانند لحاف دوز ها بعد از ظهر شروع به کارمی کردند .اول گل آنرا که عبارت از خاک رس و مقداری موی بز بودبا هم مخلوط می کردند و آنقدر با پا آنرا لگد می کردند که بقول خودشان گلش ور بیاید ووقتی گل ور می امد که دیگر بدست و پا نمی چسبید و آنوقت روی تخته ای آنرا لوله کرده و این رشته لوله ها را روی هم می پیچیدند و بعد با تخته کوچکی که خیلی صاف بود ، این رشته لوله ها را به یکدیگر وصل می کردند ،طور یکه معلوم نشود و کاملآ آنرا صاف می کردند . اینها هم آنقدر کارشان راادامه می دادند تا شام بخورند و شب نشینی هم بکنند. اگر منزلشان نزدیک بود،به خانه می رفتند و اگر دور بود شب را همان جا می خوابیدند . در تمام این مدت تنور مالها برای صاحب خانه از گذشته خودشان تعریف می کردند تا بدین وسیله شب را کوتاه کنند.

اسامی حیواناتی که سال روی آن ها تحویل می شد

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار   زین چهار چو بگذری نهنگ آید و مار 

وانگاه به اسب و گوسفند است شمار     همدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار

اسامی ماههای قمری

از محرم که گذشتی ،بود ماه صفر   دو ربیع و دو جمادی زپی یکدیگر

رجب است از پی شعبان رمضان و شوال    پس به ذیعقده و ذیحجه کن نیک نظر

واین شعر:

پیری گذری هست که پیوند ندارد    ویران شود آن خانه که یک پیر ندارد.

خداوند را فراموش نکنید که فراموش خواهید شد.

پندشیطان به فرعون

روزی شیطان یک خوشه انگور رانزد فرعون برد و گفت: این خوشه انگور را به مروارید تبدیل کن .فرعون گفت: من نمی توانم این کار را بکنم. شیطان وردی خواند و خوشه انگور را به مروارید تبدیل کرد . فرعون گفت: تو چه استادی هستی ؟ شیطان در جواب گفت:خداوند من را با این استادی به بندگی قبول ندارد.توی نادان چطور ادعای خدایی می کنی؟

یک استاد دانشگاه گفته است:بعضی چیزها از کوچکی دیده نمی شوند و بعضی از بزرگی.

  از خشم دوری کنید که اولش دیوانگی و آخرش پشیمانی است. ضمنآ شعله خشم با یک لیوان آب خاموش می شود. پس چرا نمی طلبید؟ بجنبید.

خاطره ای از شعر و گل

اوائل انقلاب و نیمه های جنگ ایران وعراق، یاد و نام شهدا حال و هوایی داشت . مردم هر چه می توانستند از جان و مال خود برای تصلای دل خانواده های شهدا خرج می کردند . من که از نوجوانی علاقه زیادی به گل و گیاه داشتم، یک پیاز گل کوکب در گوشه حیاط کاشته بودم و چون زمین حیاطمان که از برگ درختان پوشیده بود، خیلی آماده بودو  در مدت کوتاهی این گل رشد زیادی کرد و یک روز صبح که توی حیاط آمدم ،دیدم حدود 40 تا 50 گل و غنچه باز ونیمه باز دارد. قدری تماشا یش کردم و یاد این شعر شیخ اجل سعدی افتادم که فرموده :گل همین پنج روز و شش  باشد. به فکر فرو رفتم که چکار کنم که هم اجر دنیوی وهم اجر اخروی داشته باشد و لذا یک لحظه به فکرم آمد که چه خوب است اینها را خرج شهدا کنم . تقویم را  نگاه کردم ودیدم 3 روز به عید غدیر باقی مانده است . شب عید غدیر ساعتی به اذان صبح آنها را هر شاخه ای که دارای یک گل و غنچه بود با قیچی چیده و با برگ گل زنبق در یک کیسه ی پلاستیکی گذاشته و داخل صحن مطحر امامزاده جعفرآمدم. فقط یک نفر در کفشداری بود.  بر روی قبر هر شهید یک برگ زنبق و یک شاخه گل کوکب که دارای گل و غنچه بود،گذاشتم. تا اذان صبح آنجا بودم و بعدبه منزلرفتم .صبح روز عید سعید غدیر که خانوادهشهدا برای زیارت و دیدار با عزیزان خود وارد صحن می شوند،گلها را مشاهده می کنند و از هر که می پرسند چه کسی این کار را کرده؟ همه اظهار بی اطلاعی می کنند و یکی از خدام که من را دیده بود، می گوید: من آقا رحیم طباطبائی را دیدم که این جاها می پلکد و این عزیزان خیلی خوشحال میشوند و حتمآ در دلشان من بیچاره را دعا می کنند که اگر چنین شده باشد چه می شود ؟و من هنوز لذت آن کار را از یاد نبرده ام و می گویم: خوشا بحال آن گلهای شهید که به بهشت رفتند و من بیچاره هنوز گرفتار این دنیا هستم.

شاعر فرموده :فکرم غنچه ای است ،گل در آن باید کاشت و انگاری علف هرز در آن می روید.

خاطره ای از مادر شهید

زمانیکه آقای کاشانی ریئس بنیاد شهید ورامین بود ، من یک روزبه مناسبتی به اتفاق آقای اصلانی و چند نفر از دوستان چند دقیقه ای در منزل ایشان بودیم و آشنائی بنده با ایشان همین بود.  این مقدمه بود تا اینکه یک روز که در مغازه تنها بودم ، مادر شهید ی که نمی خواهم نامش را ببرم چون ممکن است راضی نباشد و شاید غیبت هم باشد.او که سالها با من سلام و علیک داشت و خانم بسیار مومنی بود ،پس از سلام و احوالپرسی گفت: آقا شما شوهر من را که مردی کم رو و باصداقت استمیشناسی ؟ گفتم :بله . او ادامه داد: ما فردا 50 هزار تومان چک داریم و پول هم نداریم و خدا می داند اگر این چک برگشت بخورد چه اتفاقی خواهد افتاد .هنوز حرفش تمام نشده بود که اشک در چشمانش حلقه زد . در دلم گفتم :خدایا آبروی مرا پیش این مادر شهید نبر که اگر این چنین شود خودت میدانی و در این حال نامه ای به آقای کاشانی نوشتم که شما مبلغ 50 هزار تومان پول به این مادر شهید بدهید  و خودم را با  حاج آقا اصلانی که باجناق اوبوداشنا،معرفی و نوشتم من هر مبلغی که بخواهید ضامن او می شوم .نامه را به اوداده و گفتم :نامه رابدست خود ایشان میدهی ،حتی به منشی او هم نده و اگر آقای کاشانی نبود نامه را بیاور. او رفت و ساعتی بعد با خوشحالی آمد وگفت :سید یک سوال دارم: گفتم :بفرمایید:  گفت :شما از مسئولین هستی ؟ من خندیدم و گفتم :خواهر گرامی زن و بچه ای که خرجشان رامی دهم ،من را بریاست خانه قبول ندارند. چرا این سوال را می کنی ؟فرمود :آخر اوحتی نگفت که ضامن شما چک یا امضاییداده و بلافاصله مبلغ 50 هزار تومان پول بمن داد و حتی از من امضا هم نگرفت. اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم :خدا را شکر که مشکل شما حل شد .من او را زیر نظر داشتم تا بیرون رفت وبا پدر شهید صحبت کردو آمد و سلام کردم و دسته چکم را به او دادم و گفتم :خیلی ممنون هر چه می خواهید بنویسید . او چکم را پس داد و هر چه التماس کردم قبول نکرد. گفتم :آخر چرا ؟گفت: نمی دانم در این نامه چه نوشته بودی که من اصلآ درک نکردم .چند روز بعد موقع تشعیع پیکر یک شهید من به مردم قران میدادم و قران تعارفش کردم و خدا را شاکرم که قران رابرداشت.من به خیلی از این عزیزان قران دادم و این یکی از افتخاراتم می باشد. همان روز در دفترم نوشتم: خدایا زبانم را گویا کن و کسیکه به واسطه من بتو متوسل می شود حاجتش را بده که من روسیاه نشوم و دعایش را به اجابت برسان که بزرگان فرموده اند: اگر می خواهی نانت درروغن باشد تملق دنیا و دنیا پرستان را بکن و اگر می خواهی نامت در روغن باشد ستایش خدا و خداپرستان را بگو.

بهترین خاطرات دوران جوانیم

خدا رحمت کند حاج میرزا احمد به مقدار که یک مسلمان واقعی بود.او  هر روز که بهنماز جماعت در صحن مطهر می رفت ، ما چند نفر جوان را هم با خودمی برد و پس از نماز اول من را وادار می کرد که برای فقرا پول جمع کنم .خدا میدانداولین روزی که این کار را کردم چقدر خجالت کشیدم چون غرور جوانی داشتم ولی این کار تا کنون که در سن 76 سالگی هستم ،ادامه دارد .این از الطاف خداوند می باشد که نصیب من شده و از دعای این عزیزان است که این بنده رو سیاه تا حالا زنده مانده ام .

 دوستتان دارم همیشه ،هرکی میگه نمی شه ،بگین آقام گفت: میشه.

بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا         زپشت پرده غیبت بما نظر دارد

سخت ترین دوران زندگیم

اول مرگ پدرم بود که خدا رحمتش کند .او از اولیاء اله بود و هنوز پس از 60 سال که از فوتش می گذرد، مردم از مزارش حاجت می طلبند و نتیجه هم می گیرند  .بعد مرگ مادرم بودکه خداوند با مادرمان حضرت زهرای اطهر محشورش بگرداند، که چقدر زحمت کشید چون در آمد پدرم کفاف خرج زندگیمان را نمی داد.ا و پس از فوت پدرم گرفتار بیماری شد و ما تمکن مالی نداشتیم تا زحماتش را جبران کنیم.

پروانه به آتش زند از بهر تو خود را   ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

آمد صبا عزیزان به پا شوید         از هر چه هست بگذرید و به سوی خدا روید

وفاداری حیوانات به صاحب خود

بین اصفهان و یزد قلعه ای بنام قلعه باز وجود دارد. می گویند: وقتی شاه عباس از اینجا عبور می کرد، دستور داد اینجا اطراق کنید و از چشمه ای که در این نزدیکی است ،آب  خوردن بیاورید. آب آوردند .ولی وقتی شاه خواست آب بخورد، باز معروفش که بیشتر اوقات روی شانه اش می نشست ،با بال خود آب را ریخت .دوباره آب آوردند و لی باز مجددا بال خود را به ظرف آب زد و آنرا ریخت . دفعه سوم آب آوردند و باز  آب را ریخت و شاه نتوانست آب بخورد . شاه از این کار باز خشمگین شد و سر او را برید و پس از ساعتی که خشمش نشست ،با خودگفت :نکند رمزی در این کار بوده؟ بروید و ببینید آب چشمه چه اشکالی دارد ؟وقتی رفتند دیدند اژدهایی در آب افتاده و آب را آلوده کرده است. شاه بسیار ناراحت شد و دستور داد بازش را همان جا دفن کنند و قلعه ای بنامش بنا کنند .

می گویند: پادشاهی از جایی عبور می کرد. پسر بچه ای به او سلام کرد . شاه خوشش آمد و دستور داد مقداری پول به او بدهند ولی پسرک پول رانگرفت .شاه پرسید :چرا پول رانمی گیری ؟گفت :مادرم گفته از کسی پول نگیر . شاه گفت: به مادرت بگو این پول ها را شاه به من داده . پسر بچه گفت :دیگر بدتر شد . شاه گفت: چرا؟  پسر بچه گفت: آنوقت مادرم می گوید: اگر او شاه بود پول بیشتری به تو میداد . شاه خیلی از پسرک خوشش آمد و دستور داد پول بیشتری به او دادند.

خداوندا در کمال  عجز و بندگی تو را شاکرم که سال 1388را با یادو نام تو به پایان رساندم و در حالی وارد سال 1389 شدم که در صحن مطهر امام زاده جعفر در حال خواندن نام تو بودم .لذا از تو عاجزانه تقاضا دارم در این سال مانند سالهای گذشته یک آن من را از یادنبری که اگر چنین شود دیگر چه غم دارم . بسیار خوشحالم که در سال 1388 ودر سن 74 سالگی به عنوان بزرگ فامیل همه نوه ها و فرزندان و خواهرو برادر و فرزندان آنها و فرزندان برادر مرحومم بدیدنم آمدند و من بعنوان عیدی که یک سنت خوب است ،بهر کدام از آنها یک اسکناس نو دادم و هر عیدی که به این عزیزان میدادم احساس خوشحالی بمن دست می داد و امیدوارم شما هم این سنت ملی را ادامه دهید  .

دوستتان دارم خیلیبه خوشگلی لیلی

 دوستتان دارم یک عالمه  آش ها رو بریز تو قابلمه.

زندگی برای مردم از نوشته های خودم:

بعضی از مردم زندگانی شان برای مردم است، یعنی اینکه وقتی از آنها می پرسی شما که می توانی خانه ای بخری ،چرا مستاجری ؟می گویند: پول ما به آن خانه ای که   می خواهیم نمی رسدووقتی می گویید :خب به اندازه پولتان خانه بخرید، در جواب می گویند: آنوقت مردم چه می گویند؟ وقتی از آنها سوال می کنید: شما که مدرسه دولتی نزدیک منزلتان است، چرا اسم بچه خود را در مدرسه غیر انتفاعی نوشتید؟ می گویند: ای بابا مردم چه می گویند؟ می گویید: شما که می توانی یک ماشین دست دوم بخری، می گویند: مردم چه می گویند؟ و الا ماشاالله و در آخر به آنها می گویید:شما برای خودتان زندگی می کنید . چکار به مردم دارید ؟می گویند:ای بابا مردم چه می گویند ؟و چنین است که که می گویند: بعضی از مردم برای مردم زندگی می کنند نه برای خودشان انشااله که ما برای خودمان زندگی کنیم.

منزل ابراهیم کجای یزد است؟

یک روز یک نفر وارد مسجدی در یزد شد و گفت: آقایان من می خواهم به شهرمان بروم و پول کرایه ندارم . شخصی گفت: حتمآ ناهار هم نخورده ای؟ گفت: بله .این آقا گفت: بیا به منزل ما برویم وناهارت را بخور بعدمنتو را به ترمینال برده و بلیط شهرتان را هم برایت می خرم  .آنهابا هم به منزل آن شخص رفتند. مرد خیر ضمن خوردن ناهار  از ثواب میهمانداری صحبت کرد  و گفت: حضرت  ابراهیم هیچ وقت ناهاررا بدون مهمان نمی خورد و اگر روزی مهمان نداشت ،به جلو در منزل میامد و مردم را به خانه اش دعوت می کرد . میهمان گفت: حالا منزل ابراهیم در کجای یزد است؟

 

استاد علی کفاش

خدا رحمت کند استاد علی کفاش را که  پیرمرد سرحالودر همسایگی مغازه من بود .او خیلی بمن لطف داشت چون من به پند و اندرز هایش گوش می دادم و به او خیلی احترام می گذاشتم. این پیرمرد لطیفه وداستانها ی واقعی و غیرواقعی زیادی بلد بود و برایم تعریف میکرد . ای کاش آنروزها دستگاه ضبط صوتوجود داشت و آنها را ضبط می کردم .

او می گفت :یک روز مطربهای قم خواستند یکی از روحانیون معروف و با معلومات قم را اذیت کنند. لذا نقشه ای کشیده و برای اوکارت دعوت برده و با کلی التماس و در خواست گفتند: بچه مانرا سنت کرده ایم و می خواهیم شما هم در  مجلس ما حضور داشته باشید. هر چه او انکار کرد آنها اصرار کردند تا بالاخره رضایت می دهد . در آن شب هر کدام یک آلت موسیقی  جلوی خود می گذارند. او وارد شده و بدون اینکه ناراحت شود، بالای مجلس می نشیند .برایش چایی می آورند.او چاییرا خورده و به بزرگ مطرب ها می گوید: خوب حالا باید چکار کرد؟آنها که از حوصله او تعجب کرده بودند می گویند: شما با کدام آلت موسیقی آشنا یی دارید؟ او با کمال خونسردی می گوید: من مهمان هستم، شما شروع به نواختن کنید تا نوبت من برسد . آنها بیشتر تعجب می کنند .نوازنده ویولون شروع به نواختن می کند و او گوش می دهد. آنها با تمسخر می گویند: آقاویولون که اشکالی نداشت ؟او با وقار و بزرگواری می گوید: چرا چند اشتباه داشت .آنها که از تعجب بقول معروف شاخ در آورده بودند ،می گویند :چه اشتباهی؟ او جواب می دهد و آنها از خجالت و شرمندگی سربرزیر برده و به پایش می افتند و می گویند: آقا مگر شما موسیقی هم بلدید؟ که ایشان می گوید یک مسلمان واقعی باید عالم به هر فنی باشد تا بتواند مردم را براه راست هدایت کند.

 یکی از کارهای استاد علی کفاش  این بود که پک محکمی به سیگارش می زد و حلقه دود10 سانتی متری که کلفتی آن از انگشت دست کلفت تر بود،درست میشد . این حلقه شروع به فر خوردن می کرد و بزرگ می شد تا حدود 50 سانتیمتر می شد. آنوقت به من می گفت: آقا رحیم بفرمایید داخل حلقه. من با سر داخل حلقهمی رفتم وحلقه پاره میشد .اینجا بود که کسبه التماس می کردند: استاد علی یک حلقه دود هم برای ما درست کن و لی اومی گفت: امکان ندارد ، این حلقه مخصوص آقا رحیم است و وقتی آنها خیلی اصرار می کردند، می گفت: باور کنید که قالبش بهم خورد.

یکی از بزرگان و مداحان و روضه خوان ها که امام حسین(ع) را به عناوین مختلف شهید می کنند و کسی گریه نمی کند می گفت: یکی از مجتهدین 10 روز اول محرم در منزلش مجلس روضه خوانی داشت و صبحانه هم به مردم نان  روغنی با چای شیرین می داد .هرروز یکی از مداحانبالای منبرمی رفت. یک روز مداحان با هم همقول شده و تصمیم گرفتند که شبی آقا را بالای منبر بفرستند وهمین کار را هم کردند .آن فرد مجتهد پس از سخنرانی گفت: در این که قیام امام حسین(ع) در کربلا بوده شکی نیست و در این که ابوالفضل دستانش  در کنار نهر علقمه جدا شده ،هنوز نگفته بود شکی نیست، که از منبر پائین افتاد ه و بیهوش شد. مردم برای ساعتی گریه می کردند و کسی نمی توانست آنها را آرام کند.

قهوه خانه دایی جواد

دایی جواد که روبروی مغازه من قهوه خانه داشت ، انسان بسیار مهربان و خوبی بود و حتی مشتری های قهوه خانه اش همه افراد خوش نام بودند. مشتریهای قهوه خانه های بازار بر خلاف قهوه خانه های بیرون دو نوع بودند .نوع اول ،مشتری های بودند که او قات بیکاری خود را در این قهوه خانه ها که خلوت تر بود، با خوردن چایی و کشیدن سیگار و قلیان و گپ زدن می گذراندند و مشتریهای دوم ، بازاریانی بودند که برای مشتری های خود سفارش می دادند و وجه آنرا این طور حساب می کردند. قهوه چی ها مهر های حلبی داشت که هر کاسب به نسبت مشتریانش ،تعدادی از مهر های حلبی را از او می خرید. مثلآ آنها یکه مشتری زیادی داشتند تعداد 100 عدد مهر را بمبلغ 100 ریال می خریدند . هر دفعه که قهوه چی چایی می آورد ،به تعداد چایی مهر می دادند تا مهر هاتمام شود .رمزی بین کاسب و قهوه چی وجود داشت،باین ترتیب که کاسب صدا میزد: چند عدد چایی بیاور. اگر کاسب دست خود را بسمت عقب میبرد، یعنی چایی رانیاور، چون مشخص نبودکه این مشتری جنس میخرد یا نه ولی اگر دست خود را بسمت جلو می برد، یعنی چایی بیاور. سفارش چایی بهمعنی احترام به مشتری بود .

رفتاردایی جواد با من خیلی خوب بود وما با هم مزاح می کردیم . او هر روز صبح که درب مغازه اش را باز می کرد،  می گفت: الهی به امید تو، نه به امید آقا رحیم.او هرروز این کار را تکرار می کرد .برنامه کاری او این طور بود که بعد از باز کردن در مغازه،ابتدا سماور راروشن می کرد و سیگاریآتشزده و جلو در قهوه خانه می ایستاد تا سیگارش تمام شود و بعد قهوه خانه را آماده می کرد .تا اینکه روزی کلید را داخل قفل کرد و گفت :خدایا امروز نه به امید تو، نه به امید آقا رحیم و مثل هر روز در را باز کرد و سیگارش را آتش زد و پکی به سیگار زد ولی ناگهان به سرعت بطرف منزلش دوید . من گفتم :کجا می روی؟گفت: می روم کلید رابیاورم . گفتم: برگرد و درب مغازه ات رانگاه کن . او وقتی نگاه به در قهوه خانه کرد و کلید را در قفل دید گفت: خدایا نفهمیدم، غلط کردم .من به او گفتم :این شوخی ای بود که با خدا کردی، اگر جدی گفته بودی چه اتفاقی می افتاد ؟او تا زنده بود به من گفت :آقا من این ماجرا ازیادم نمی رود،فقط دعا کن خدا مرا ببخشد .من هم میگفتم: خداوند رحیم است.

حروف ابجد

ابجد=الف 1-  ب 2-  ج 3 -  د 4

 هوز= ه 5  - و6-  ز7

 حطی= ح 8- ط 9- ی10

 کلمن= ک 20-  ل 30-  م 40 - ن 50

 سعفض= س 60 - ع 70 -  ف 80- ض 90

 فرشت= ف 100،  ر 200 - ش 300- ت 400

 ثخز= ث 500-  خ 600 -ز 700 

ضظغ= ض 800 - ظ 900- غ 1000

ماجرای برنده شدن ساعت سوآچ

سال 1379 چند شب به عید فطر، در شبکه رادیو تهران مسابقه ای برگذار شد و ، جایزه برنده مسابقه یک ساعت مچی سوآچ بود . من در این مسابقه شرکت کردم. سوال مسابقه این بود: نام میدانی در جنوب غرب تهران چیست؟  مجری آن  علیقلی بود. چند نفری زنگ زدند ولی نتوانستندجواب صحیح را بگویند . من  زنگ زده و گفتم: نام این میدان، ارک است .مجری مسابقه گفت:نام دیگر این میدانچیست؟ گفتم :15 خرداد . .او قبول کرد. بعد از مدتی درشبکه تهران  قانونی مصوب شدکه یک نفر در سال بیش از سه جایزه نمی تواند ببرد و این جایزه هم چهارمین جایزه من بود وجایزه را به من نمیدادند. بنابرین نزد خانم تاتکه ورامینی و در قسمت اهدای جوایز بود ،رفتم. او گفت: شما باید این جایزه را بگیری. من هم کمک می کنم و دخترش را که آنجا بود با من به دفتر رئیس شبکه فرستاد و گفت: اتاق رئیس را به او نشان بده وبرگرد . من داخل اتاق رئیس رفته وسلام کردم .اوگفت: بفرمائید. گفتم :من از پیشوا آمده ام .گفت: برای ساعت سوآچ آمده اید؟ گفتم: بله . او گفت: متاسفانه طبق قانون جدید شما در یک سال بیشتراز سه جایزه نمی توانید بگیرید .هنوز حرفش تمام نشده بود که گفتم: اجازه می دهید چند دقیقه وقتتان را بگیرم؟ گفت: بفرمائید. گفتم :آقا من بچه دهات هستم. همان دهاتی که گوجه فرنگی می کارند . ما دهاتیها بدون دعوت به جایی نمی رویم . من امروزرادیو را که روشن کردم ،گفت: اینجا تهران است، صدای جمهوری اسلامی ایران ،شبکه تهران ،آقای سید رحیم طباطبائی شما برنده جایزه ساعت سوآچ شده اید، به شبکه مراجعه و جایزه خود را تحویل بگیرید و حالا من آمده ام و شما می فرمایید: متاسفانه شما برو این 8 ملیون و به روایتی دیگر 12 میلیون انسان با سواد شدید در تهران و آب سد لار و لتیان راکه مخصوص کشاورزی ما ورامینی هااست می خورید، آنوقت نتوانستید جواب  را بدهید و حالا که من جوابش را داده ام  و شما خیال می کنید برای چند هزار تومان قیمت آن تا اینجا آمده ام .او گفت: پس برای چه ؟گفتم :من اینها را در کتاب خاطراتم می نویسم که بعد از فوتم ، فرزندانم بگویند: پدر ما با شش کلاس سواد چندین جایزه از رادیو برد.  او ناراحت شد و زنگ را فشار داد وگفت: ساعت را به او بدهید تا برود . من ساعت را گرفته وخدمت خانم تاتآمدم.او با خوشحالی گفت: دست شما درد نکند آبرویمان را خریدید.

زیارت کربلای معلا در زمان صدام

خدا را سپاس که ما را مورد لطف خود قرار داد تا به زیارت عتبات عالیات مشرف شدیم و از کرم مولا علی و ائمه اطهار همسفرانی همه با حال و مومن نصیبمان شد، ، روز دوشنبه 10/4/1381 ساعت 8 صبح ازتهران مقابل آژانس دور دنیا به مدیریت حاج آقا اصلانی حرکت و ناهار را در سرچشمه همدان خورده و  نماز مغرب و عشا را در سر پل ذهاب در حرم احمد بن اسحاق خواندیم و بسوی قصر شیرین حرکت کردیم . ساعت 9شب وارد قصر شیرین شدیم .شام را در هتل نخل طلائی خورده و خوابیدیم  . صبح روز سه شنبه وارد مرزعراق شده و پس از تعویض اتوبو سها وارد گمرک عراق شدیم . ما را به یک رستوران عراقی خیلی زیبا راهنمائی کردند . به هرکدام از ما 33 دینار عراقی نو و تا نشده دادند .پس از صرف صبحانه ما کاملآ در اختیار دومامور عراقی  ، یک راننده و یک فیلمبردار که تا آخرین روز مراجعت با ما بودند،بودیم. ظهر وارد هتل بغداد شده و پس از جابجایی ساکها و استراحت وارد سالن شدیم. بعد از ناهار ساعت 5/5 وضو گرفته و غسل زیارت کرده وعازم کاظمین شدیم . کاظمین و بغداد به هم وصل هستند. جای شما خالی، وارد حرمین امام موسی ابن جعفر و امام جواد شدیم و چون آن ساعت حرم خلوت بود زیارت دل چسبی کردیم. صبح فردای آنروز عازم سامرا شده و ساعت 9 به سامرا رسیدیم . پس از زیارت و فیلم برداری از حرمین امام عسگری و امام هادی، حاج آقا اصلانی مفصلآ شرح داد که خلفای بنی عباس این دو امام را اذیت کردند و کنار رود دجله که سامرا را از بغداد جدا می سازد، 11 کاخ و در کنار این کاخ ها برجی به بلندی 52 متر ساختند که از بیرون بطور مارپیچ با پله های کوچک دیده میشدکه با اسب تا بالای برج می رفتند و با دوربین همه جا را زیر نظر داشتند که آن برج هنوز هم وجود دارد. پس از فیلم برداری همه داخل حرم رفتند ولی من و حاج آقا اصلانی وسید جعفریان که اهل بابل بود، به اتفاق فیلم بردار با توضیحات آقای اصلانی از ایوانهای حرمین فیلم برداری کردیم و در آخر من این بیت حافظ را گفتم: مگر بخواب بینم جمال دوست، اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست . جالب اینکه صبح هم بود .خلاصه حال و هوایی داشت که قابل ذکر نیست پس از زیارت و نماز عازم حرم سید محمد ،پسر امام هادی پسر عموی امام زمان شدیم .  ساعت 5 بعد از ظهر وارد هتل در بغداد شده و پس از استراحت برای خرید به بازاررفتیم. صبح روز پنج شنبه به طبقه پائین هتل نزد سید عبدالحسین طباطبائی که ساکن بغداد بود و در کنار هتل پارچه فروشی داشت،آمده و به  گفتگو پرداختیم . جوان خوش سیمایی که او هم در آنجا پارچه فروشی داشت ،به جمع ما وارد شد و سیگار خود را روشن کرد . من به او اعتراض کردم . او به زبان عربی گفت: خسارت ؟ من در جوابش گفتم :خسارت :گفت :چرا؟ گفتم: ازدواج کرده ای؟ گفت: نه .گفتم :خب وقتی برایت خواستگاری میروند دهانت را بو می کنند و چون بوی سیگار می دهد، به شما زن نمی دهند . او بلافاصله سیگارش را خاموش کرد . گفتم :حالا بشین تا شعرش را که شاعر ما حافظ فرموده برایت بخوانم  . او پذیرفت وگفتم: آینه ای بیاورید ،آوردند. بدستش دادم و گفتم: در آینه نگاه کن و این شعر را برایش خواندم که جناب حافظ می فرمایند: آینه ای طلب کن تا روی خود بینی ، کز حسن خود بماند انگشت بر دهانت. او خیلی خوشش آمدو گفت: حافظ کجاست؟ گفتم: در جیب من و تقویمی راکه در جیب داشتم و در هر صفحه آن دو بیت شعر حافظ  نوشته شده بود،و بنا به خواهش آقای طباطبائی یک جلد مفاتیح هم که همراهم بود، به او هدیه دادم .

حدود ساعت9 صبح زیارت سید رضی و سید مرتضی و اولاد موسی ابن جعفر رفتیم و تا ظهر آنجا بودیم وبعد از نماز به سوی نجف حرکت کردیم .نجف دارای نی زارهای زیادی بوده و مولا علی را در این نی زارها دفن کرده بودند تا قبرش مخفی باشد، تا این که یک روز هارون الرشید و همراهان برای شکار در این محل دنبال آهویی کردند . شکار واسب هارون در این محل ایستاد ند و هر چه کردند ،حرکت نکردند. هارون گفت :اینجا سری هست و دستور داد چند تن از ریش سفیدان را آوردند و از آنها سوال کرد و آنها گفتند: اگر امان نامه کتبی بما بدهی، می گوییم . هارون قبول کرد و گفتند: اینجا محل دفن مولا علی است . هارون دستور داد که بر مزار ایشان مرقدی بنا کنند.

 شب را در هتل نجف استراحت کرده و ساعت 4 صبح در مسجد کوفه نماز خواندیم و بعد مقام حضرت ابراهیم ،جبرئیل ، نوح، آدم ، دکت القضا ، امام صادق ، امام زین العابدین و مرقد مسلم ابن عقیل ، هانی العروه، میثم تمار ومختار را که هر کدام دو رکعت نماز و دعا داشت ،انجام دادیم .در وسط مسجد جایی است که می گویند کشتی نوح به گل نشسته است . یکی از همراهان که خیلی ساده بود می گفت :هنوز نم آب هست ،که یکی دیگر گفت: این نم آب شلنگ است. به گفته آقای اصلانی ، این سفر، سفر استثنائی بود که نماز صبح در مسجد کوفه ونماز ظهر را در مرقد مولا علی و نماز مغرب و عشا را در مقام امام زمان خواندیم. روز جمعه به مسجد سهله که چند مقام بود ،رفتیم ونماز خوانده و زیارت کردیم و برای نماز صبح به حرم مولا علی رفته وتا ساعت 9 صبح انجا بودیم. بعد درهتل صبحانه خورده و به بازار رفتیم .بعد ازبرگشت از بازار نماز ظهر را در حرم مولا خوانده و در هتل ناهار خورده و  استراحت کردیم. ساعت 5/4 بعد از ظهر بسوی کربلا حرکت کردیم.

ساعت 9 شب به حرم امام حسین(ع)رسیده و زیارت کردیم و برای شام رفتیم. فردای آنروز به بازار وحرم امام حسین (ع)و ابوالفضل رفتیم .جای شما خیلی خالی بود . برایتان خیلی دعا کردم . بعد از صرف صبحانه به حرم حر ابن یزید ریاحی ، عون ،عبدالله، جعفر طیارو دوطفلان مسلم در شهر مصیب رفتیم . ساعت 12 ظهر  به حرم ابوالفضل و تل زینبیهرفته و پس از صبحانه به حرم امام حسین(ع)رفتیم.بعد به هتل آمده و بعد از ناهار عازم ایران شدیم .چون این کاروان ویژه ای بود، آقای اصلانی برای همه آنها شعری سرودند که برایتان مینویسم:

دهم تیر ماه از شهر تهران  سفرکردیم سوی کوی جانان

گذردر کاظمین افتاد مارا سپس دیدم شهر سامرارا

بسرداب عقده دل وانمودیم کنار جاده غیبت جانمودیم

در آنجا ذکرماوبن الحسن بودتمام خلق با ما هم سخن بود

وز آنجا در نجف ما را مکان بودکه شادان قلب هرپیر و جوان بود

به کوفه با غمها بیشتر شد بدل هر لحظه ای صد بیشتر شد

بیاد غربت جان سوز مسلمبه اشک چشم خود گشتیم محرم

درون مسجد کوفه صفا بودبه سهله صعصعه دل آشنا بود

زکوفه کربلا ما را گذر شد دل از یاد شهیدان شعله ور شد

در این رو همسفر بسیار بودیم که نام نیک ایشان سرودیم

رحیم و احمد طباطبائی زواره مرضیه یک هم عطائی

دو سید جعفریان امیری  صمدی آنکه میباشد بشیری

سه کوکب زاده و منصوره در راه چهار اعوانی و سیفش همراه

تمام قاسمی ها پنج بودند که در خوبی همه چون گنج بودند

مهین دخت و دگر مرجان زند است که بی حد لطفشان بر مستمند است

بود مریم به جمع ثروتیهاکه یا رحمت علی پنجید یکجا

حسین زاده بهمراه بهاریبجز ذکر و دعاشان نیست کاری

موحدین بهمراه نیافر                                                لطیفیان که نامش هست اختر

همه زوار خوب کاردانند تمامی نکته سنج و نکته دانند

دگر استاد حسین نیک فرجامکه با هم سازند در این سفر گام

همه دلدادگان کوی یارندهمه سر گشته روی نگارند

خدا زیشان پذیرد این سفر راکند روزی سفر های دگر را

دعای آشنا این است یاران خدایا این سفر مقبول گردان

در وصف امام خمینی (ره)

اماما راست گفتی ،راستی عین مرامت بود، که گفته است شاعر شیرین سخن سعدی شیرازی :راستی کن که راستان رستند، راستان در جهان قوی دستند.اماما از اول با صداقت  گفتگوکردی تو با مردم ،سخن کزدل برخیزد نشیند لاجرم بر دل. اگر جدت رسول الله را امین گفتند، تورا   چون راست میگفتی امام مسلمین گفتند. اگر جدت رسول الله ابر قدرت بزانودربیاوردی، تو هم غرب و ابر قدرت شیطان بزرگ خواندی. اگر جدت رسول الله بوحشی مردم آنروز داد عزت،  تو با گفتار نیکویت شهادت را بها دادی . اگر جدت رسول الله دعا در حق امت کرد ، تو هم رزمندگان دین را دعای خیر بنمودی ، اگر جدت رسول الله اویس و میثم و مسلمان اباذر تربیت بنمود،  تو هم سردارهائی هم چو ستاری و همت کشوری و نامجوها تربیت کردی .خداوندا به حق جده اش زهرا و شویش حضرت مولا، تو پرونده اش بده روز قیامت خدمت آقا رسول الله . الها رسول الله و مولا و دو فرزندش طبائی را بیامرز و ببخش بر مادرش زهرا.                                        مورخ  5/3/1388

ضرب المثل ها

گربه را باید دم حجله کشت

می گویند: شب عروسی ، هنگامی که عروس و داماد را دست بدست میدادند، گربه ای وارد حجله شد و داماد از این موقعیت استفاده کرد و خطاب به گربه گفت : اگر بار دگر بدون اجازه وارد منزل شوی، خونت پای خودت می باشد و خیلی چیز های دیگر و آخر به گربه گفت: حالا برو و یک لیوان آب برای ما بیاور.  گربه بیچاره که جای خوبی پیدا کرده بود، همانطوربه داماد نگاه می کرد . داماد با عصبانیت با چوب به فرق گربه کوبید و گربه دردم مرد و بدین طریق داماد از عروس زهر چشم گرفت و این ضرب المثل از آنجا درست شد که باید گربه را دم حجله کشت.

خر ما از کره گی دم نداشت

میگویند:الاغ شخصی با بار به زمین خورد .یک نفر آمد کمک کند .صاحبش سر الاغ و دومی دم الاغ را گرفتند تاالاغ را بلند کنند که ناگهان دم الاغ کنده شد . آن شخص فرار کرد و صاحب الاغ به دنبالش میدوید.در بین راه به یک  یهودی برخوردندو او به زمینخورد و چوبی که دردستش بود ،به چشمش رفت و یک چشم او کور شد .او هم بدنبال آنها دو نفر شدند . همین طور که میدویدند، درب خانه ای باز بود و او از ترسش داخل خانه رفت و خانم صاحب خانه که حامله بود با آن مرد برخورد کرد و بچه اش افتاد و شوهر زن  هم بدنبال مرد و سه نفر شدند. همانطور که می دویدند درب خانه قاضی باز بود و او داخل منزل قاضی رفت و قاضی رامشغول کار خلافی دید و قتی قاضی  چشمش به اوافتاد، گفت: چی شده؟ . مرد ماجرا را تعریف کرد. قاضی گفت: اگر چیزی را که دیدی ندیده بگیری، من کارت را درست می کنم . او قول  داد . قاضی شاکی یهودی را احضار کرد و به او گفت: چون تویهودی هستی، دیه ات نصف است پس باید این آقا چشم دوم تو راهم کور کند . آنوقت تو می توانی یک چشم او را کور کنی وباید 20 درهم هم به او بدهی.مرد یهودی از شکایت خود گذشت . بعد قاضی شاکی دوم ، مردی که خانمش بچه انداخته بود را خواستوگفت :تو باید خانمت را طلاق بدهی و شاکی خانم ات را به عقد خود در آورد . وقتی این خانم حامله شد آنوقت تو بهخانمضربه محکم می زنی تا بچه اش بیافتد . شاکی هم شکایت خود را پس گرفت و قاضی او را به 50 درهم محکوم کرد .نفر سوم که دم الاغش کنده شده بود ،فرار می کرد و می گفت: خر ما از کره گی دم نداشت.

خدا از سلطان محمود بزرگتره

می گویند: پادشاهی از جایی عبور میکرد. یک کارگاه نجاری نظرش را جلب کرد و از نجار خواست  یک گونی جو از چوب برایش درست کند . هر چه نجار بیچاره التماس کرد شاه قبول نکرد و یک ماه به او فرصت دادوگفت: در غیر این صورت بسختی مجازات می شود. مردبیچاره با حالتی محزون شب به منزل آمد . خانمش پرسید: چه شده ؟چرا اینقدر غمگین هستی ؟مرد نجارگفت: بدبخت شدم .خانم گفت :چرا؟ او جریان را برای خانمش تعریف کرد.خانم با کمال خونسردی گفت :خدا از سلطان  محمود بزرگتر است . هر چه نجار بیشتر ناراحت می شد ،خانمش با خونسردی همان جواب را تکرار می کرد .هر روز که به روز موعد نزدیک تر می شد،نجار ناراحت تر میشدولی خانمش با همان خونسردی می گفت :خدا از سلطان محمود بزرگتر است. یک ماه مهلت نجارتمام شد و ماموران پادشاه به خانه نجار آمدهو در زدند.نجار رو به خانمشکرد و گفت: کاغذی بیاور تا من وصیت نامه خود را بنویسم ولی باز هم خانم همان حرف را تکرار کرد . مرد که از کوره در رفته بود گفت: برو در را باز کن ببین خدا از سلطان محمود بزرگتر است؟ زن در را باز کرد و گفت : چکار دارید؟ ماموران گفتند: سلطان محمود از دنیا رفته به شوهرتان بگوئید بیاید وبرایش تابوتی بسازد . زن با خنده و خوشحالی آمد و گفت :خدا از سلطان محمود بزرگتر است. بیا برو و برایش تابوت بساز و پولش را هم بگیر .این است توکل واقعی بخدا وند متعال. آهای مردم یاد بگیرید.

یک بام و دو هوا

میگویند: سالها قبل ، مردم در تابستان برای فرار از گرما روی پشت بام پشه بند میزدند. خانمی که عروس و دامادداشت،به پشت بام رفت و دید پتو از روی دامادش کنار رفته است.پس پتو را رویش انداخت و گفت: بچه ام سرما می خورد و آنطرف بام رفت و دید عروسش پتو را رویش کشیده پس پتو را کنار زد وگفت:در این هوای گرم ،چرا پتو را روی خود انداختی؟ در این میان همسایه خوش ذوق که شاهد این ماجرا بود گفت: قربان میرم خدا را ، یک بام و دو هوا را، این ور بام  سرما ، آن ور بام گرما.

قسم حضرت عباس را قبول کنم یا دم خروس را؟

میگویند: شخصی خروسی دزدید ه و آنرا در پارچه ای پیچده بود ولی دم خروس بیرون بود. صاحب خروس که دنبال خروسش می گشت،خروس را زیر بغل دزد دید.پسبه دزد گفت: فلان فلان شده چرا خروس من را دزدیدی؟ دزد گفت :به حضرت عباس قسم می خورم،من خروس شما را ندزدیده ام .صاحب خروس گفت :قسم حضرت عباس را قبول کنم یا دم خروس را؟

با یک دست نمی شود دو تا هندونه برداشت

لباس بعد از عید، برای گل منار خوبه

لاف در غربت، گوژ در بازار مسگرها

ماما که دو تا شد ،سر بچه کج می شه

کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می خواهد و مرد کهن

گاو تا شاخش نبینه ،نمیره شب چره

زور به گاو میاد ناله اش و چرخ میکنه (در قدیم خرمن را با چرخی که دو گاو آنرا می کشیدند، می کوبیدند و چرخ صدای جیر جیر می کرد).

مثل گاونه من شیر میمونه: به افرادی میگویند که کاری را انجام می دهند ولی آخرکاررا خراب می کنند.

عاشقم پول ندارم، کوزه بده آب بیارم(در آنزمان دختر ها با کوزه های سفالی از قنات آب می آوردند و پسرها ی عاشق کوزه آب نامزد خود را برای او می آوردند).

از کوزه همان برون تراود که در اوست

با توکل زانوی اشتر ببندند

شتر سواری که دولا دولا نمیشه

مثل خر دیزه میمونه، که بر مرگ خودش و ضرر صاحبش راضی است

گربه دستش به گوشت نمی رسه، میگه بو میده

از سه کس باید ترسید: دیوار شکسته ،  زن سلیطه و   سگ دریده

خداوندا سه درد آمد به یک بار : زن زشت و خر لنگ و طلبکار، زن زشت و خر لنگ به درک، خداوندا چه سازم با طلبکار؟

انسان از سه چیز سیر نمی شود: نون جیبی ، آب مشتی،  ماچ دزدکی

در گذشته مردم از دهیبه ده دیگرپیاده می رفتند وهمیشه کمی نان در جیب کت خودشان می گذاشتند ووقتی گرسنه می شدند ،نان را لقمه لقمه می خوردند . هنگام تشنه گی همچون لیوان نبود،آب رابا مشت خود از قنات می خوردند . برعکس امروز که دختر و پسر با یکدیگر حتی جلوی پدر و مادر  شوخی کرده و همدیگر را می ببوسند،در قدیم جوان های عاشق برای یک بوسه خیلی عذاب می کشیدند.

یک ماچ تو توالت بهتر از ماچ توی حجله است

مال عاشق خوردنی است، ریش عاشق فلان کردنی است

دندانها ی اسب پیش کش را نمی شمارند (در قدیم اسب حکم یک ماشین را داشت ونباید دندانهایش را دید که اسب پیر یا جوان است)

مثل خروس بی محل می ماند : به افرادی که بی موقع کاری را انجام می دهند.

عروس خیلی خوشگل بود آبله هم در آورد

 عروس روی تخته ،نصیب کدام بدبخته

کاسه ای بیار آرک وارک، تو پر کنی و پرترک : در قدیم اگر خوراک خوبی می پختند، مقداری از آنرا برای همسایه می بردند.

پشمی که برای صاحبش پشم نکنه، برای دیگران کشک هم نمی کنه

اینکه زاییدی بزرگ کن

می گویند: شب عروسی بادی ازعروس خارج شد و او خیلی خجالت کشید. مادر شوهر که خواست کار عروس را رفو کند،گفت: ناراحت نباش ما شگون داریم ، شکم اول پسر می زایی .عروس خوشحال شد و  گفت: پس یک باد دیگه هم بدهم؟ مادر شوهر گفت  : این که زاییدی بزرگ بکن.

درهر کاری بگو: انشاالله

مردی خواست از منزل خارج شود . زنش پرسید :کجا میروی؟ گفت: می خوام بروم ویک الاغ بخرم. خانمش گفت: بگو انشاالله . مرد گفت :پول در جیب من و الاغ هم در میدان دیگر انشاالله برای چه؟مرد به میدان رفت، دست بر قضا پولهایش را دزدیدند.بهمنزل آمد و خانمش گفت :پس الاغت کو ؟گفت: اگر انشاالله دزد پولهایم را بیاورد، یک الاغ خوب می خرم.

شغال بیشه مازندران را، نگیرد جز سگ مازندرانی

 دردیزی بازه ،حیای گربه  کجا رفته؟

 خیز گربه تا لب تاقچه است

هر که خربزه می خوره ،پای لرزش هم میشینه

از درویش چه یک نون بگیری، چه یک نون بهش بدی

ماستی که ترشه از تغارش پیداست، دختر که زشته از برارش پیداست

هفت باجناق را در باغ شغال خورد و همدیگر را خبر نکردند

هفت باجناق را داخل یک تخم مرغ کردند  و وقتی آنرا شکستند، همه آنها پشتشان بهم بود

همسایه را مشکی ما را کشکی (یعنی همسایه مشک داشته باشد که ماستهای خودش را بزند، مقداری از دوغ را به همسایه میدهد که با آن کشک درست کند)

از آتش خاکستر عمل می اید( این ضرب المثل برای فرزندانی است که نا اهلند ولی از پدران خوب می باشند)

عسل در باغ هست و غوره هم هست ، زلیخا هست و فاطمه کوره هم هست

آب که سربالا میره ،غورباغه ابو عطا می خونه

من می دونم کجاش می سوزه

مرد ثروتمندی نوکری داشت .او خیلی نوکرش را اذیت می کرد و نوکر نمی توانست تلافی کند. تا اینکه روزی ارباب به دستشوئیرفت.نوکررا صدا زد: آفتابه را آب کن بیاور. نوکر آفتابه را پر از آب جوش کرد و به او داد .مرد ثروتمندتا آب را به خودش ریخت، سوخت و با عصبانیت شروع به  کتک زدننوکرکرد.مردم جمع شده و گفتند: چرا این بیچاره را کتک میزنی ؟ با کمال تعجب دیدند که نوکر می گوید: بگذارید بزند. من میدانم کجایش می سوزد.

زن بابا اگر بخواد نون بده، لب تنور هم میتونه بده

اگر بچه کوچک جارو کند، مهمان می آید

 اگر ظرف ردیف شود ، مهمان می آید

زمین و پلاس، خوشگل میکند انسان را لباس

هر چیز از نازکی پاره می شه ،الا انسان که از کلفتی

انار دختر حمومی:(به اناری که پوسته قشنگ ولی دانه های خوبی ندارد ،می گویند. چون دختر حمومی ،حمامش مفت است)

دو بازی و موسیقی قدیمی

ریوریو

فلزی بود که بین دندانها می گذاشتند  و با دست به آن می زدنند و صدائی که ار آن در می آمد ریو ریو شنیده میشد.

در کما جدون

دست چپ را بصورت قیف درست کرده و لپها را پر باد می کردند و با دست راست روی لپ راست میزدند و انگشت ها را باز و بسته می کردند و آهنگی ایجاد میشد که به آن در کما جدون می گفتند.

آستین نو بخور پلو

می گویند: یک نفر در یک مهمانی لباسش نو نبود پس او را پائین اتاق بردند .او رفت و یک لباس نو پوشید و به میهمانی آمد. او را بالای مجلس بردند .اوهنگام غذا خوردن آستین قبایش را زیر پلو  می بردو میگفت :آستین نوبخورپلو.

دو تصیف خیلی قدیمی

گندم گل گندم

گندم گل گندم ای خدا ،دختر مال مردم ای خدا، گندم روچی میخوره ؟موش می خوره. موش و گندم گل گندم ای خدا، دختر مال مردم ای خدا، موش رو چی می خوره؟ گربه . گربه و موش و گندم گل گندم ای خدا، دختر مال مردم ای خدا، گربه رو چی می خوره؟ سگ می خوره. سگ و گربه و موش و گندم گل گندم ای خدا ، گندم گل گندم ای خدا، دخترمال مردم ای خدا، سگ و گربه و موش روچی می خوره ؟گرگ می خوره . گرگ و سگ و گربه و موش و گندم، گندم گل گندم ای خدا ، دختر مال مردم ای خدا، گرگ و چی می خوره؟ گرگ رو شیر میخوره. شیر و گرگ و سگ و گربه و گندم ، گندم گل گندم ای خدا، دختر مال مردم ای خدا، شیرو چی می خوره؟ شیرو شمشیر می خوره. شمشیر و شیرو گربه و سگ چی می خوره؟ دختر مال مردم ای خدا.

آی تو بباغ رفته بودی؟

آی تو بباغ رفته بودی؟ بله بله بله رفته بودم، یار مرا دیده بودی؟  بله بله بله دیده بودم، کجای یارم درد می کرد؟  سر یارت درد می کرد ، سر یار سرور می خواد ،سرور و بالا سر می خواد  . آی تو به باغ رفته بودی؟ بله بله بله رفته بودم، کجای یارم درد می کرد؟ابروی یارت درد میکرد، ابروی یار وسمه می خواد ، سر یار سرور می خواد ،سرور و بالا سر می خواد .آی تو به باغ رفته بودی؟ بله بله بله رفته بودم، کجای یارم درد می کرد؟چشم یارت درد میکرد،چشم یار سرمه می خواد ، ابروی یار وسمه می خواد ،سر یار سرور می خواد ،سرور و بالا سر می خواد .آی تو به باغ رفته بودی؟ بله بله بله رفته بودم، کجای یارم درد می کرد؟لب یارت درد میکرد،لب یارماتیک می خواد ، چشم یار سرمه می خواد ،ابروی یار وسمه می خواد ،سر یار سرور می خواد ،سرور و بالا سر می خواد .آی تو به باغ رفته بودی؟ بله بله بله رفته بودم، کجای یارم درد می کرد؟صورت یارت درد میکرد،صورت یارسرخاب می خواد ، چشم یار سرمه می خواد ،ابروی یار وسمه می خواد ،سر یار سرور می خواد ،سرور و بالا سر می خواد .

ای چه خوش بودم تا بی عیال بودم

ای چه خوش بودم تا بی عیال بودم ، راست راستی آنروز ها چه بی خیال بودم،  بچه های محل دوروبرم نشستند،  این طوق شادی را بر گردنم بستند،  گفتن باید زن بگیری  این کار و تو گردن بگیری ،مشکلاست بی زن زندگی کردن، دختر نگو چه دختر ، سنش زچهل زیاد تر،  هم چو مقبولی  مثل یک غولی

تابستون شده و اول گرما

با ز فصل تابستون شده و اول گرما ست ، آستین های پیراهن زنها همه کوتاه ست،   در توی خیابون،خانم شده عریون ،  از گرما شکاره ،  شبها تو خیابان ،ویلون و پلاسه ، روز ها توی استخر، با مردها می لاسه ،  پشتک میزنه وارو ، یکهو میبینه یارو.

درروز جمعه 1/5/1386در میگون و کنار رودخانه این اشعار را سرودم:

بمیگون رفتمی در روز جمعه  ،  نخوردم می ولی خوردم کلمپه (  کلمپه نوعی شیرینی کرمانی است).   کنار رودخانه اش چو نشستم،  یکی  شاخه گلی دادند بدستم . گفتم: این طراوت از چه باشد،   که از زیبائی او بنده مستم ؟ بگفتا: از هوای پاک میگون،  نه اینکه نو، من شهروند مستم. خداوندا چه زیبائی و خوبی ، ز لطف و خوبیت من خوب هستم   .فرو رفتم بر از خلقت تو،   بخود کردم نگه، دیدم که هستم  . بگفتم: بار الها من چه بودم ؟ که اکنون این چنین هوشیار و مستم . ندا آمد :که اول خاک بودی ،  تمیز و پاک در افلاک بودی  ، ندانستی تو قدر خود ای انسان،   ولکن من تو را همراه هستم .

و شاعر چنین می فرماید: 

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است      شمشیر روز معرکه زشت است در بنام

اشعار و دل نوشته ها

دل شب یاد خدا افتادم،  بیدار شدم واین سخنان را گفتم :

خلوتگه عشاق بود در دل شب  ، معشوق بود خدا که اینها گفتم ، اندر دل شب گنج سعادت خفته است ،  این نکته ز حافظ است که من هم گفتم،  هر شاعر و هر عارف و هر زنده دلی ،اندر دل شب در دل مردم رفته است ، هرنکته که با یاد خدا گفته شود،  چون در به جهان مانده که من هم گفتم ،   من گفته خود را نه ز خود می گویم،   از قول امام و جد خود من گفتم ،  سادات طبائی ام از نسل حسن ، فرزند حسین این سخنان را گفتم.

( حسین نام پدرم می باشد).

و این هم یک طنز:  یک روز که خسته بودم، خانه نشسته بودم ،تا که صدای در شد، در را کمی باز کردم، انگار سکته کردم ، چون پشت در عزیزی، از دوستان سابق ،او کرد بر من سلام ،او را تعارف کردم ،داخل که شد بخانه، کردم تعارفش من، با یک قدح شربت ،کرد او گلو تازه ،گفتم: بگو بدانم چو ن هست حال و روزت؟ گفتا :تو را که دیدم خوب است و حال و روزم

خرداد 1389.

قصه ای از گذشته

چه روزگاری داشتیم، شام و نهاری داشتیم ، صبح با صدای خروس ،از خواب بر می خواستیم، اول نماز می خواندیم ،بعد میرفتیم تو حیاط ،هوای پاک می خوردیم ، زغال توی سماور می ریختیم، فوت می کردیم ،چایی که حاضر می شد با نون و ماست و سرشیر، نونش نگو چه نونی؟ تا نخوری ،ندونی، ماستش کزل کما داشت ،نمی دونی چقدر صفا داشت،  بعد می رفتیم سر کار، بودیم تا وقت ناهار، نهارشم آبگوشت بود،آبگوشت به این لذیذی ، پس زنده باد دیزی  ،  آبگوشت گوشت شیشک ، همراه با نون سنگک ، با نخود و لوبیا، سیب زمینی و پیاز، همه زهم بی نیاز،  تو دیزی سفالی ، قل قل می کرد چه عالی، بخور بگو یا علی، خورشید که پنهان می شد، شب واردده می شد،  می آمدند از صحرا، چوپانها با دامها، با صداهای مخصوص، مثال مرغ و خروس، می گفتند با بچه ها ،ما آمدیم از صحرا ،با سینه های پر شیر  . این قصه از ویژه برنامه بهارانه رادیو پیام پخش شد .

1- کزل کما :علف خوشبوئی است که در لار می روید 2- شیشک :بره شش ماهه.

شب 19 ماه مبارک رمضان

خداوندا شب قدر خواندن جوشن صفا دارد ، الهی در شب قدر لعن بر فرزند ملجم قاتل مولا صفا دارد

  خداوندا شب قدر خواندن دهها استغفار صفا دارد، الهی گفتن الغوث الغوث خلصنا صفا دارد

 خداوندا به سر گذاشتن قرآن و نامت بر زبان گفتن صفا دارد، الهی گفتن نام پیامبر بعد نام تو صفا دارد

خداوندا توسل بر علی ابن ابیطالب و زوجش حضرت زهرا صفا دارد ،الهی گفتن ده نام اولاد علی و حضرت زهرا صفا دارد، الهی تا دل شب با تو بودن، با تو گفتن ،هم صفا دارد

 خداوندا شب قدر با ملائک هم صدا گشتن صفا دارد، الهی التماس از ماه و گفتن استجب از تو صفا دارد.

ولادت حضرت زهرا(س)

روز ولادت حضرت زهرا(س) در مغازه نشسته بودم .رادیو از عظمت دریا صحبت می کرد . من برای مادرم حضرت زهرا چنین گفتم:

روی دریا نوشته است :زهرا روی عرش خدا نوشته است: زهرا

به در خانه علی مولا کف مولاست حضرت زهرا  بین محراب و منیر بابا نوشته است :حضرت زهرا.

گل سرخ غنچه باز نموده، حرف او هست ،حضرت زهرا

گل لاله نشانه شهداست شاهد است بر شهادت زهرا

گل مریم معطر و زیباست همه زیبایش از زهراست

گل نرگس زمادر مهدی است همه زیبایش از زهرا است

 جنت است زیر پای تو ،مادر هر دو عالم است زهرا

چون طبایی سرود این اشعار ، گشت خرسند مادرش زهرا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:14  توسط مریم طبا طبایی  | 

شعار دادن در حرم امام هشتم

اوایل انقلاب با خانمم به مشهد مقدس رفتیم .در مشهد راهپیمائی میلیونی در حال حرکت بود. خدامها  جلوی جمعیت و مردم پشت سر آنها حرکت میکردند ولی راهپیمایی مدیریت خوبی نداشت و مداحی که شعار قشنگی بدهد نیزوجود نداشت. من ناراحت شده و به جمعیت پیوستم. قدری راه آمدیم که به خانمم گفتم :شما برو نزدیک سقاخانه من بعدابه آنجا می آیم .من راهپیمائی های کوچک را با شعارهای زیبا دیده بودم .یک باره این شعار در ذهنم خطور کرد . وارد صحن نوکه شدیم دیدم در گوشه ی صحن میز بزرگی گذاشته و با دسته گلی تزئین کرده بودند. میکروفونی هم روی میز گذاشته بودند تا نماینده مشهد سخنرانی کند. هر طور که بود خود را به میکروفون رساندم و از شلوغی استفاده کرده و گفتم : اکنون شعاری را که جدمان امام حسین(ع) در کربلا فرمودند سر میدهیم و بالحنی کوبنده گفتم :هیهات من الذله و میکروفون را گذاشتم و خودم رادر جمعیت پنهان کردم . مردم که از این شعار خوششان آمده بود تا 15 دقیقه شعار می دادند و هر چه مجری اعلام می کرد که توجه فرمایید نماینده مشهد میخواهد سخنرانی کند، گوش نمی دادند و هم چنان این شعار را تکرار می کردند .نزد خانممبرگشتم.او گفت: انگار صدای شما بود؟ گفتم: بله و کلی خندیدیم.

خواب دیدن پدرم

تازه وارد پیشوا شده و بقول معروف هنوز جاگیر نشده بودیم که روزی پدرم صبح از خواب بیدار شد و به مادرم گفت :شهر بانو من هم رفتنی شدم .مادرم گفت :همه رفتنی هستند . او گفت: نه. من شش ماه دیگر مهمان شما هتم . مادرم گفت: یعنی چه ؟ گفت: دیشب خواب دیدم شاکری بزرگ که مردی مومن و محضر دار بود، گفت: ببین آقا  حسین عمر شما تمام شده و خط قرمزی روی اسم من کشید ولیگفت: چون شما تازه وارد پیشوا شده ایدو بچه هایت کوچکند ، به شما شش ماه مهلت داده شده است.پدرم  شش ماه بعد از دنیا رفت .

اعتراف به گناه

درسال 1382 یک شب که همه دور هم جمع بودیم، بچه ها گفتند: مامان آقا در جوانی چطور بود؟ اوگفت: چون ما یک بچه عقب مانده داشتیم ، نمی توانستم همه جا با او بروم، و از این جهت خیلی ناراحت هستم . من ناراحت شده و این طور نوشتم :

ای همسر خوب و مهربانم العفو           وی دوست خوب و باوفایم العفو

کردم به جوانی بتو ظلم اگر                 اکنون زنم بوسه به پایت العفو

ای سید اولاد علی ،مرضیه جان           ای که نام تو هست نام زهرا العفو

نه کربلا نه حج برفتم بی تو                سوریه اگر بی تو برفتم العفو

گویند بهشت زیر پای تو بود               بی تو به بهشت کی روم من؟ العفو.

ماجرای بازار و دختر کرمانی

در سال 1345  مغازه  ام دو قسمت بود. یکی در اجاره من و دیگری در اجاره شاطر اکبرکه نان لواش می پخت بود من ابتدا مغازه خواربار و لبنیات داشتم .چه روزگار ی بود. وفور نعمت. چون پول کم بود، اکثر مردم خود کفا بودند و خرید و فروش کمتر بود. آنقدر لبنیات فراوان بود که گاهی پنیر و ماست فاسد می شد ومغازه داران مجبور بودند آنها رابه قیمت پائین بفروشند . روبروی مغازه من حاج حسین جنید ی و حاج میرزا آقا میرزائی بودند. آنها مشتری های روستائی داشتند که هر روز برایشان از روستا پنیر ، ماست وکره محلی می آوردند . گاهی نیز به من می فروختند.مثلا: پنیر کیلوئی 40 ریال، کره محلی کیلوئی 100 ریال ، خامه 80 ریال .من پنیر محلی خوب را سیری 5 ریال می فروختم . من به خاطر لبنیات مجبور بودم هر روز صبح خیلی زود به مغازه بیایم . صبحانه عبارت بود از یک نان سفارشی که شاطر برایم می پخت و من هم در برابر احسان او مقدار 2سیر پنیر خورد شده به او می دادم. مثل امروز نبود که مردم به خاطر چشم و هم چشمی زندگی را برای خود تلخ می کنند و با وجود در آمد کم چشم و دل مردم سیر بود. دزدی کمتر بود. مثلآ ظهر که می شد اکثر کاسب ها یک گونی  روی اجناس خود انداخته و به ما که مجبور بودیم تایک ساعت بعد از ظهر در بازار باشیم ،میسپردند و می گفتند: آقا مغازه ما را هم نگاه کن و به خانه میرفتند. بازار تا ساعت ها خلوت ولی مغازه ها باز بود . درب مغازه ها مثل امروز نبود که بتوان راحت بست. یا تخته ای بود یا باید همه اجناس را جمع کنند .یک روزساعت 5/1 بعد از ظهر جلوی مغازه چرت و با مقوائی خودم را باد می زدم. هوا گرم بود و مغازه هم پنکه نداشت. نا گهان دختری بسیار زیبا با چادری سفید و ظاهری آراسته آمد وبعد از سلام گفت: آقا شما شلوار لی می خری؟ من نگاهی به او کرده و گفتم :نه شما شلوار فروشی و نه من شلوار بخر. از کجا آمده ای و با کی کار داری؟ گفت: اگر شما شلوار بخری، شاید مشکل من حل بشود. گفتم: شما مشکلتت را بگو شاید من بتوانم حل کنم .او گفت: من از کرمان آمده ام و در شیر خوارگاه آنجا کار می کنم .پدرم از دنیا رفت و من با مادر و برادرم زندگی می کردیم . مادرم وقتیدید که با حقوق من چرخ زندگیمان نمی چرخد ، تصمیم گرفت شوهر کند وبامردی که ساکن یکی از روستا های ورامین بود ازدواج کرد وبه ورامین  آمد. مدتی گذشت ولی از او خبری نبود تا اینکه به دایی ام در شهر ری پیغام فرستاد . من به شهرری آمده و به اتفاق دایی ام به اینجا آمدیم .چون گفته بود روستا یی که زندگی میکند به نام  جعفر می باشد و مردم گفتند ممکن است امامزاده جعفر باشد و ما به اینجا آمده و به پرس وجو پرداختیم ولی همدیگر را گم کردیم . گفتم :نهار خورده ای؟ گفت :نه . گفتم : در یخچال نان ، پنیر ، خیار و گوجه هست.دوست داشتی ناهارت را همین جا بخور یا هر جای دیگر که می خواهی. مبلغی پول هم برای کرایه برگشت به شهر ری به او دادمو به او سفارش کردم که با اتوبوس برود و با خودرو های سواری نرود.او گفت: چرا؟   گفتم :چون راننده های این خودرو ها مورد اطمینان نیستند. او رفت . آقای میرزائی همسایه روبرویم به مغازه آمد. از او خواهش کردم سری به میدان بزند و ببیند دختر چه کار می کند. نکند او با سواری ها برود. اورفت. با خودگفتم: من وظیفه دینی و اخلاقی خودم را انجام دادم و همه چیز را به او گفتم حالامگر اشکالی پیداکند . فردای آنروز ساعت 2 بعد از ظهر جلو مغازه ایستاده بودم که قهوه چی روبروی مغازه ام که از موضوع اطلاع داشت، دختر و یک خانم دیگررا دیدکه به طرف مغازه می آمدند ،او با صدای بلند گفت :آقا رحیم دیروزی آمد . من تا بخود بیایم آنها داخل مغازه شدند.آن خانم بعد از سلام گفتند: آقا نترس من مادر این دختر هستم . ما آمده ایم از زحمات شما تشکر کنیم و هم پولی که به دخترم دادی را به شما برگردانیم. من گفتم :نه دختر شما فقیر بود و نه من صدقه دادم. فقط بگو ببینم چطوری به شهر ری رفتی؟ دختر خانم گفت: باید من را ببخشید که  به توصیه شما گوش نکردم ولی مقصر هم نبودم چون اتوبوس مسافر نداشت و راننده سواری هم داد می زد :  یک نفر تهران . من مجبور شدم سوارخودروهای سواری شوم تا زودتر به دایی ام برسم . از شهر که خارج شدیم آنها خواستند که به من تجاوز کنند ولی من از خودم دفاع می کردم تا نزدیک طالب آباد دایی ام را دیدم کهدر حال پنچرگیریی موتورش بود. در اینجا بود که قوت قلبی گرفته و با مشت به شیشه کوبیده و فریاد زدم :دایی به فریادم برس . آنها مرا از سواری بیرون انداختند و رفتند . اما بشنو از بقیه کار که گفته اند: تو نیکی می کن و دردجله انداز،که ایزد در بیابانت دهد باز .ما در سال 1378 خانوادگی بهمنزل دامادمان درکرمان رفتیم . پسر بزرگم که پزشک بیهوشی و در بیمارستان کاشانی کرمان مشغول خدمت بود و پسر کوچکم با دو ماشین به ارگ کرمان در بمرفتیم ولی داماد مان همراه ما نبود. بعد از ظهر  خواستیم به ارگ جدیدبرویم که ماشین دکتر خراب شد.ماشینرا به تعمیر گاه بردیمو تعمیر کار گفت: باید ماشینتعمیر شود . دکتر و پسر کوچکم در بم ماندند و ما  به ارگ جدید برای تماشای فیلم رفتیم.ناگهان  باران گرفت .ما تا ساعت 9 شب آنجا ماندیم .ساعت 10دکتر و پسر کوچکم آمدند . من به دامادم تلفن زده و ماجرا رابه او گفتم . او خیلی ناراحت شد و گفت : صلاح نیست که این وقت شب به کرمان برگردید و لی دربم خیلی مراقب  باشید .ما نزد مدیر ارگ جدید رفته و جریان را گفتیم . دکتر خودش را معرفی کرد . او گفت:  نزد نیروی انتظامی بروید.ما رفتیم و آنها به معاونت ارگ زنگ زدند .معاونت ارگ گفت: یک اتاق سه تخته داریم وشبی 25 هزار تومان هم کرایه اش هست . در حالی که ما 12 نفر بودیم .من خیلی ناراحت شده و گفتم :این اتاق هم مال خودتان وبه بچه ها گفتم :ماشین ها را روشن کنید.آنها  گفتند: کجا برویم؟ گفتم: من باید امشب  به شما ثابت کنم  که ما اولاد پیغمبریم . آنها خندیدند و گفتند :هر چه شما بگوئید. ساعت 11 شب بود و ما در شهربم سرگردان بودیم . دریک خیابان دو مغازه باز بود.به آنجا رفتیم . من به بچه ها گفتم: شما از ماشین پیاده نشوید. داخل مغازه که یک سوپرمارکت بودشده و با ناراحتی ماجرا را برای فروشنده میانسال تعریف کردم .وقتی او من را مضطرب دید گفت: آقا ناراحت نباش، شما سفارش شده اید.فقط چند دقیقه صبر  کنید تا درب مغازه را ببندم و با هم بهمنزل برویم .همه مضطرب و ناراحت بودیم چون دامادمان گفته بود خیلی مواظب خودتان باشید .ما با هم به منزل او رفتیم.او خانه ای ویلائی با درختان خرما و مرکبات داشت و گفت :ماشینهایتان را داخل حیاط پارک کنید.من گفتم: مثل اینکه شما تنها هستید ؟گفت :بله، خانمم به اصفهان منزل پدرشان رفته اند..او ما را داخل خانه راهنمائی کرد و گفت:امشب این خانهمتعلق به شما است .او درب یخچال را باز کرد وگفت : هر چه بخواهید دراینجا هست. من گفتم :ممنون ولی ما درماشین همه چیز داریم ولی او بهترین خرما و شیرینی و میوه را آوردو حتی گفت: اگر اهل دود ودم هستید، بهترین نوع آن اینجا هست . من تشکر کردم. شب رادر آنجا خوابیدیم .صبح که بیدار شدیم دکتر گفت: خیال نمی کنم او پولی از ما بگیرد چون خیلی آقا بود. گفتم: من دست در جیبم می کنم ومعلوم می شود ولی تا دست من در جیبم رفت ،او گفت: آقا من که دیشب گفتم : شما سفارش شده اید. گفتم :کی سفارش ما را کرده ؟گفت: صبح که  می خواستم درب مغازه را باز کنم ، خانمی گفت :امشب مهمان داری، از آنها پذیرائی کن .اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: پس من مبلغی به عنوان عیدی به شما می دهم چون ما همه از سادات هستیم .ولی هر چه کردم حتی یک اسکناس 1000 تومانی هم از من بگیرد، قبول نکرد در صورتیکه اگر آن شب صد هزار تومان هم از ما می گرفت زیاد نبود.دعا می کنم اگر زنده است خداوند عمرش را زیاد و اگر از دنیا رفته خدا رحمتش کند. قبل از زلزله  بم چند بارتلفن زدم وبه منزلمان دعوتشان کردم و خانمش می گفت :خیلی ناراحتم که آن شب من در منزل نبودم.

مناعت طبع و بزرگواری

خانمی که عمری با   نانوایی چند بچه یتیم را بزرگ کرده بود و من کاملآ او را می شناختم ، روزیبه مغازه آمد ودرحالی که گریه می کرد گفت :آقا رحیم من چکار کنم ؟. گفتم: اول حرفت را بزن ، بعد گریه کن. آرام شد و گفت: سقف اطاق مان چکه می کند و فعلآ پول ندارم .می خواهم فرش خانه مان را بفروشم ولیاز روحانی سوال کرده ام و او می گوید: چون بچه صغیر داری نمی توانی فرش را بفروشی برای همین آنقدر دلم گرفته که نزد شماآمدم تا  دلم را خالی کنم .اوکمی نشست و رفت . او آنقدر نان را عالی و تمیز می پخت که مردم نان راهمانجا لب تنور از اومی خریدند و اگر روزی چند قرص نان فروش نمی رفت،او نانها را به بازار میاورد و ما برایش می فروختیم . من نزد آقای خیری رفته و جریان را برایش تعریف کردم ولی نامآن خانم را به او نگفتم . چند روز بعد آن خانم دوباره به مغازه آمد .آنروز من  مبلغی پول  به او دادم .اوگفت: این پول کجا بوده و برای چیست؟ گفتم: برای آسفالت پشت بام خانه تان است. گفت: دستت درد نکنه، رفتی برایم گدائی کردی ؟حتمآ اسم مرا هم گفتی؟ من قسم خوردم که اسم او را نگفته ام ولی او با ناراحتی پول را روی میز گذاشت و گفت: من آمدم دلم را خالی کنم،آنوقت تو رفتی برای من گدائی کردی؟ پول را به صاحبش برگردان. هر چه التماس کردم،پول را قبول نکرد. اینجاست که شاعر گفته :تا توانی به جهان خدمت درویشان کن، بدمی یادرمی یا قدمی یا قلمی.

روضه خوانی در منزل دایی حاج حسن

دایی ام ،حاج حسن عطایی  هر سال ده روزاول ماه محرم در منزلش مجلس روضه خوانی داشت . حیاط خانه که در حال حاضر قسمتی از آن  مدرسه شده، بالای 1500 متر مساحت داشت. قسمت شمالی آن برای دامهایشان و بقیه برای اشجار بود.در حیاط یک خیابان دوطرفه با شمشادهای سر سبز و خرم که با سلیقه دایی آراسته شده بود،وجود داشت که به حوض نسبتا بزرگی می رسید. دور تا دور حوض را گلدانهای شعمدانی پوشانده بود . در وسط حیاط یک نهر آب قنات جاری بودو همه و همه جلوه خاصی به حیاط و خانه میداد .جلوی اطاق ها حدود 200 متر آجر فرش بود. من با پسر عمه ام که جوان و خوش سلیقه بودیم ،پذیرایی از میهمانهای امام حسین(ع)را بعهده داشتیم. پسر عمه ام  بعدها دامادش شد. عصر که میشد ما دو نفر روی آجرها آب پاشیده و درختان را می شستیم .بعد همه حیاط را با فرشهای ورامینی فرش می کردیم. مردها روی آجر فرشها و خانمها لابلای درختان می نشستند چون محفوظ بود.یک شب یکی از روحانیون گفت :این جوان ها که خود را درست کرده و به قسمت خانم ها می روند، درست نیست .ما با آن روحانی صحبت کرده و او را قانع کردیم .چون ما از هر لحاظ به پذیرایی وارد بودیم .مثلاسینی های چایی را که مستطیل شکل و هر کدام برای یک استکان بود، مانند قهوه چی ها هر چند بار چند تای آنها را روی دستمان می چیدیم و کاملآ ادب را رعایت می کردیم و به مدعوین و به مخلصین امام حسین(ع) خوش آمد می گفتیم . در آنزمان با آنکه جمعیت پیشوا کم  بود ولی حیاط خانه دایی پر از زن و مرد می شد . همه با میل ورغبت به مجلس روضه می آمدند چون آنجا هم حال و هوای روحانی و هم مناظر زیبای طبیعت را یک جا داشت.

شب نشینی و تعزیه خوانی

در سال 1324   سرگرمی مردم یکی شب نشینی بود که بقول معروف شب را کوتاه می کرد و دیگری بر پا کردن تعزیه خوانی که خیلی مورد علاقه مردم بود. چون هنوز رادیو و تلوزیون   نبود و اگر هم بود هنوز به روستا نرسیده بود . هر شب خصوصآ شبهای بلند زمستان خانواده ها ی فامیل دور هم جمع می شدند.  مثل امروز نبود که دور هم بودن خسته کننده باشد. در شب نشینی ها،ابتدا سماور زغالی راروشن می کردند که قل قل کردن آن درجمع صفائی داشت . بعد مقداری تخمه آفتاب گردان ، انجیر ، گردو ، انار و هندوانه که همه این ها از دست رنج خودشان و خریدنی نبود، را می آوردند. جالب اینکه در بیشتر خانه ها غوزه پنبه وجود داشت که آنها رادر سینی مسی بزرگ می ریختند و ضمن اینکه بزرگترها داستانهای شیرین می گفتند ،بقیه گوش داده غوزه ها را در می آوردند. اگر در منزلی غوزه پنبه نبود و حوصله شان سر می رفت، آنها ئیکه با تعزیه خوانی آشنا یی داشتند، داخل همان اطاق شروع به تعزیه خوانی می کردند . هر کسی نقشی را بازی می کرد که به قیافه و صدایش بخورد. مثلآ جوان های خوش صدا نقش حضرت عباس و علی اکبر و حضرت قاسم ،افراد میانسال که صدای خشن داشتند نقش شمر و ابن زیادو پیرمردهای خوش صدا نقش امام حسین (ع)و یارانش را بازی می کردند. این برنامه تا آخر شب ادامه داشت و مردم با اخلاص و علاقه مندی به ائمه اطهار گاهی در جاهای حساس تعزیه گریه می کردند.

گروه های تعزیه خوان

 گروه های تعزیه خوان ملا خان علی بود. وقتی آنها وارد ده می شد ند مردم از خوشحالی هر چه می خواستند در اختیار آنهامی گذاشتند .آنها معمولآ در مساجد ساکن می شدند ومردم غذا و رختخواب و وسائل آسایش آنهارا بطور کامل مهیا می کردند. مساجد بزرگ بود و داخل مسجد یا جلوی آن برنامه اجرا می کردند. یادم هست یک روز آفتابی پائیز جلوی مسجد تعزیه بازار شام خواندند . این تعزیه کمتر خوانده می شد زیرا باید با تشریفات باشد. مثلآ جلوی مسجد را با پارچه های رنگی بشکل بازار درست می کردند و اکثر مردم پارچه هارا روی آنها می انداختند و به شکل بازار در می آوردند .در این برنامه همه مردم روستا شرکت می کردند و لذا در تعین نقش آن دقت می کردند. یادم هست آنروز برای نقش شمر کسی پیدا نشد تا اینکه گدایی با درشت هیکل پیدا شد و مردم دیدند اوبرای این کار خوب است وقدری هم به خواندن آشنائی داشت. لذا مبلغی پول به او داده و از او خواستند نقش شمر را بازی کند . او هم قبول کرد . یک اسب زیبا که مربوط به یکی از خوانین ده مجاوربود برایش تهیه کرده و برنامه شروع شد.اما هنگام جنگ حضرت ابوالفضل و شمر، هنگامیکه  صدای طبل و شیپورها شروع شد، اسب شمر رم کرد و شمر را برداشت و به به طرف منزل خان رفت و تا مردم شمررا برگردانند،مجلس تعزیه از حال و هوا افتاد.

افتادن چوپان پیر در چاه به مدت 12روز

ارباب محمد امین خان یکی از مالکین بزرگ پیشوا بود .او تعداد زیادی گوسفند و یک چوپان پیرداشت.این چوپان حدود 60 سال عمر داشت و یک غده 500 گرمی زیر گلویش بود. این پیرمرد هر روز  گوسفندان را به صحرا برده و میچراند . یک باردر روز 19 ماه مبارک رمضان ، هنگامیکه اوگوسفندان را از صحرا برمی گرداند، در بالای ایستگاه راه آهن در یکی از چاه های قنات محمد آباد که خشک شده بود، می افتد. گوسفندان بدون چوپان برمی گردند. خانواده ارباب هر چه جستجو می کنند اثری از چوپان پیر پیدا نمی شود. فردای آنروز به محلی که چوپان دام ها را می چراند می روند ، ولی باز هم اثری از او نمی یابند و شایع میشود که او را گرگ خورده است.همه مایوس شدند. تا اینکه شب عید فطر  چند نفر از کشاورزان  که زمین را متر می کردند متوجه صدائی از از داخل چاه می شوند. یک نفر داخل چاه می رود و با کمال تعجب پیرمرد چوپان را در چاه می بیند . این بنده خدا را از چاه بیرون می آورند. به من که آن زمان خبر نگارروزنامه کیهان بودم، خبر دادند و من با اومصاحبه ای انجام داده و سوالاتی کردم که برای من و مردم واقعآ شگفت آور بود. از او پرسیدم: شما دراین دوازده روز چه می کردی ؟گفت: با خدای خود راز و نیاز می کردم. پرسیدم :شبها در این چاه تاریک و با وجود حشرات موذی چه میکردی؟ آیا وحشت نمی کردی ؟ او گفت: مار و قورباقه و دیگر جانوران در چاه بودند ولی به من کاری نداشتند .گفتم :در این مدت دهانت از تشنگی خشک نمی شد؟ چطور بدون غذا طاقت میآوردی؟ گفت :از خدای خود کمک خواسته و او کمکم کرد . گفته اند:گر نگه دار من آن است که من میدانم ،شیشه را در ذیل سنگ نگه می دارد.

به مناسبت سیزده بدر

یک بار سیزده بدر حدود 50 نفر از خواهر زاده ها و برادرزاده ها و بچه ها به صحرای اخوی رفتیم .همه ناهار آورده بودند. هر خانواده  غذا ی مخصوصی درست کرده وناهار ها متنوع بود . وقتی همه ناهارشان راکنار هم چیده بودند، منظره زیبایی شده بود. ناهار را که خوردیم ،حدود ساعت 4 بعد از ظهر بزن وبکوب شروع شد و تا ساعت 6 بعد از ظهر ادامه داشت . در این ساعت باران ،رحمت الهی شروع به باریدن کرد و صحرا حال و هوائی به خود گرفت . من از دیدن این مناظر زیبا و شادی عزیزان به وجد آمده و این ابیات راسرودم: ای دخترا، ای پسرا ،برید به سوی سبزه ها ،گره زنید به سبزه ها، نیت شوهر بکنید ، هی اینو تکرار بکنید :سیزده بدر تو سبزه ها ،بچه بغل یادت نره، ای پسرا، ای دخترا ،تاب بندازید، تاب بخورید، گره زنید به سبزه ها ،نیت همسر بکنید، اگر شدید حاجت روا، ما رو فراموش نکنید،سید اولاد رسول ، فرزند دلبند بتول ،زیر پوش و جوراب ندارم ،دعا براتون می کنم ،سال دیگر سیزده بدر ،بچه بغل تو سبزه ها ،گره ها را باز بکنید ،بنده را هم دعا کنید ،سال دیگر سیزده بدر تو سبزه ها ،گره زنید به سبزه ها، تا که شوند حاجت روا، همه بگید انشاالله . در آخر گفتم :بچه ها یک خصوصیت مشترک در بین شما هست و هر کس آن رابگوید من به اوجایزه می دهم . هر کس چیزی گفت ولی جواب صحیح نبود. جواب مسابقه این بودکه در بین ما یک نفرهم سیگاری نبود. امید است که هیچ مسلمانی گرفتار این بلای خانمان سوز نشود. انشاالله.

قصه عشق

من حدود50  سال پیش با کارهای طاقت فرسا که انجام دادم ،مبلغ سه هزار تومان پس انداز کردم و با این پول که در آنزمان چند هزار متر زمین به من میدادند که امروز هر متر آن چند هزار تومان قیمت دارد، خرج ازدواجمان کرده و با دعوت از فامیل و دوستان پولها را خرج کرده و داماد حاج سیدعلی طباطبائی محمدی شدم و 6 دانگ خانه ام را مهریه همسرم کردم .او چکار کرد؟ وقتی آن خانه را فروخته و خانه فعلی را خریده و بنام خودم کردم ،اواصلآ بروی من نیاورد. من چکار کردم ؟مغازه ای که در خیابان امام داشتم بنامش کردم و گفتم :کرایه اش را برای خودت بردار. او چکار کرد؟ با یک دنیا مهر و محبت به منزل من پا گذاشت و در رحمت خدا را برویم باز کرد. من چکار کردم ؟با اینکه تمکن مالی نداشتم ،اسم او را برای حج واجب نوشتم و با هم به شهر عشق رفتیم .او چکار کرد؟ چندین بچه قد و نیم قد، یکی بهتر از دیگری برایم آورد.من چکار کردم؟ هر چه پیدا کردم ،خرج بچه هایمان کرده تا بزرگ شوند. او چکار کرد؟ در حقشان دعا کرد وآنها در زندگی موفق شدند. من چکار کردم؟ روزتولدش چندبیت شعر گفته و باهدیه ای برایش بردم .او چکار کرد؟ روز پدر با پول کرایه مغازه اش ،اسم من را برای حج عمره نوشت وبا هم به حج عمره رفتیم. این بود قصه عشق و زندگی. آهای جوانها یاد بگیرید و زندگی شیرین خود را تلخ نکنید تا پدرو مادرتان هم به خوشی شما خوش باشند و درخاتمه بجز خداوند به کسی تکیه نکنید که پشیمان می شوید.

سئوال از آیت های خداوند و آنها را شاهد گرفتن

ای آسمان پر ستاره که ستارگانت در زیر غبار و دود پنهان شده که در گذشته مانند الماس درون مخمل آبی میدرخشید و نور افشانی می کردند ولی این بندگان نافرمان با پرده ای از دود و غبار آنها را پوشانده و ما را از منظره ی زیبای آن محروم کردند، گواه باش.

ای درختان و ای اشجار که با میوه های خوش طعم خود بندگان خدا را تغذیه و باعث شادابی جسم و جان آنها می شدید ولی بعضی از آنها با کفر این نعمتهای الهی باعث شدند در اثر سرما خشک شدید، گواه باشید.

ای قنوات و ای جویبارهای پر آب که باعث آرامش روح و روان بندگان خدا می شدید و بلبلان خوش الحان به شوق آمده، با صدای زیبای خود مردم را با تمنا بخود مشغول می کردند و لذت می بردند ولی در اثر آلوده کردن شما این ابرهای زیبا را تبدیل به زباله دانی کرده، و درختان زیبای کنار آن را خشک کردند گواه باشید

ای باغهای سر سبز و زیبا که با میوه های خوش طعم خود روح و جسم بندگان خدا را طروات میدادید و هوای آلوده را گرفته و بجایش هوای پاکیزه تحویل می دادید ولی بعضی از بندگان نا فرمان درختان شما را خشک و بجای آنها از سنگ و سیمان و آجر و آهن خانه های محقری بنام آپارتمان ساختند و بندگان خدا را در این خانه های خشک و بی روح زندانی کردند، گواه باشید.

ای زمین پاک که خداوند انسان رااز خمیر تو آفریدوتو را سجده گاه خود قرار داد و هرگاه کمی باران برویت میبارید از دل تو علفها و گلهای باطراوت میرویید که دامها از آنها تغذیه میکردند و با گوشت و پوست و لبنیات خوش طعم خودبندگان خدامیهمان می کردند ولی انسانهای ناسپاس روی تورا بازباله های بدبووپلاستیک های کثیف پوشاندندوباعث آزار بندگان خدا شدند،گواه باش.

ای دوستان ،ای فامیل ،ای آشنایان که هر شب دور هم جمع می شدید و می گفتید و می خندیدید و صفا می کردید و از همه مهم تر صله ی رحم بجا می آوردید و نگاه برفرش ودیوار و مختصر اثاثیه دیروز نمی کردید ،بلکه با مواد خوراکی طبیعی سالم  و قل قل سماور زغالی و انجیر خشک و تخمه آفتاب گردان شب را کوتاه می کردید،گواه باشید.

ای عزیزانی که با رعایت ادب و احترام به بزرگترها و سادات باعث میشدید که پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها به مرض آلزایمر دچار نشوند که مجبور شوید آنها را به مراکز سالمندان بسپارید و گاهی ماه ها و یا بیشتر نتوانید به آنها سری بزنید و یا با بوسه ای بر گونه های خشک شده آنها این بندگان خدا را که عمری با زحمات طاقت فرسا شما را بزرگ کردند و شما صاحب عنوان شدید ،گواه باشید .

 مباش جان پسر، غافل از مقام پدر، که شاعر می فرماید: واجب است بفرزند احترام پدر، اگر زمانه به نام تو افتخار کند، تو در زمانه مکن فخر جز بنام پدر.

ای دختران و ای پسران که سن ازدواج شما از سی سال هم تجاوز کرد و برای تشکیل خانواده عکس العملی نشان ندادید و هر گاه هم که پدر و مادر شما خواستند که این سنت الهی و سفارش پیامبر بزرگوار اسلام را انجام دهید، نداشتن ماشین و کرایه منزل و وسائل آنچنانی را به میان آوردید و یادتان رفت که شما بنده خداوند هستید و با توکل به خدا زندگی را شروع کنید، گواه باشید.

ای هوایی که باعث حیات مخلوقات خداوند هستید و هر گاه چند گرم آن  نرسد ، زندگی ساقط می شود و خداوند این نعمت بزرگ را مجانی در اختیار شما قرار داده اما بعضی از این اشرف مخلوقات تورا آلوده کرده و به حلق بندگان خدا فرو می بردند و بجای شکر الله از خالق این نعمت  طلب کار هم هست، گواه باش.

 ای روز که خداوند تو را برای بدست آوردن روزی حلال آفرید و خداوند در قرآن بتو قسم یاد کرده ولی بعضی از بندگان نا فرمان با متکی بودن به زرو زیور و به قدرت خود شب و روز خود را نشناخته و با حرص و طمع زندگی را برای خود و خانواده خود حرام کرده و از الطاف خداوند بهره نبرده و به مستمندان و بیچارگان کمکی نکرده و یک وقت بخود آمده که عزرائیل بالای سرش حاضر شده و او را برای رفتن به عالم دیگر می خواهد، در حالیکه دستش خالی و توشه ای برای این سفر دور و دراز ندارد،گواه باش.

ای شب که خداوند ترا برای استراحت روح و جسم بندگان خود قرار داد و زشتیهای شما را در تاریکی آن پنهان کرد و شما بجای اینکه در این خلوت شب با معشوق خود که خالق تو میباشد، راز و نیاز کنی و لذت ببری، اما تا پاسی از شب به فکر چاه وچاله کندن بندگان خدا بودی و هر شب از عزت خود کاهیدی و به ثروت خود افزودی تا یک شب به جنازه ای تبدیل شدی که شیخ اجل سعدی می فرماید: برای نهادن چه سنگ و چه زر، گواه باش.

ای خورشید  که هر صبح با نور خودت زمین و زمان را روشن و به بندگان و موجودات عالم حیات می بخشی و نمی گذاری پژمرده شوند و زندگی  به کامشان تلخ شود، گواه باش.

 ای بزرگان و ای بند گان و ای راضی بودن به رضای خداوند که عمری زندگی کردند و شکایت خدا را به بندگانش نکردند و جوانان و کم سن و سالها حاضر نشدند که حتی اندوخته های شما را که مجانآ به آنها عرضه کردید، بشنوند و آنها را با خود بگور بردند و زیر خروار ها خاک پنهان کردید، گواه باشید.

ای پرندگان که هر روز صبح در روی درختان تسبیح خدا را میگوئید و با صدای موزون خود روح و روان بندگان خدا را  جلا می دهید و با حرکات و رفتار خود آنها را بیاد خالق یکتا می اندازید، گواه باشید.

 که من بنده عاصی با عنایت پروردگار و کمک ائمه اطهار خصوصآ مادرمان حضرت زهرای مرضیه علیه السلام، تا این ساعت و در این سن 76 سالگی تا آنجا که مقدورم بوده، اطاعت از امرت را کرده و روزه های ماه مبارک  را گرفته و خدا را شاکرم و امیدوارم که مورد قبول درگاهش قرار گرفته باشد. انشاالله.

 انسان وقتی بدنیا می آید در گوشش اذان می گویند و وقتی از دنیا می رود برای او نماز می خوانند. عزیزان من حواستان را جمع کنید که این شعر حافظ شیرازی شامل حالتان نشود که فرمودند :

هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق ،هردونمرده به فتوای من نماز کنید.

چند روزی که از شدت پا درد درمنزل استراحت میکردم،این سخنان را ازبرای دل خود گفتم :

بار الها نشو ی غافل از این بنده خود ، التماس است که از دل بخداوند گفتم

من کجا کی بتوانم که زخود بیرون شوم ، جدمان گفت که من یاد گرفتم گفتم

لا تکلنی بخدا گفت رسول اکرم ، من بیچاره چه گویم؟ همین را گفتم

 که خدایا نشوی آنی زما غافل  ، که من بنده عاصی همین را گفتم

که اگراو نبرد بنده خود را از یاد،خوش بحالش که منهم همین را گفتم 

من بیچاره کجا؟ شعر کجا؟ پند کجا ؟، همه آموخته از مادر و جدم گفتم

من طبائی پسر دخت پیامبر باشم،  کین همه از کرم و لطف و صفایش گفتم.

جوایزی که از شبکه های رادیو برنده شدم:

شماره 1

درتاریخ3/3/1379 موضوع مسابقه: گل در زندگی شما چه تاثیری دارد؟ من جواب  مسابقه رااینگونه گفتم: زندگی با گل همسر شروع و با گل فرزند ادامه و با گل روی ائمه اطهار خاتمه می یابد که شاعر گفته :گل گفت: که من منصب و دینی دارم ،با آل رسول هم نشینی دارم، بویم ز محمد است و رنگم زعلی ،خلق حسن و خوی حسینی دارم. من در این مسابقه برنده شدم ولی شبکه تهران جایزه را نداد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:12  توسط مریم طبا طبایی  | 

مطرب های محلی

 آنها دو دسته بودند:یکی ضرب یا تنبک و دیگری کمانچه یا ویولن میزد و گاهی هم از تصنیفهای قدیمی می خواندند . یادم هست یکی از آنها کمانچه و دنبک قشنگی میزد و خیلی بامزه بود.او می گفت: شکرلله که در فقر برویم و اشد ، کاغذ قرارم گمشده بود، سکینه خانم پیدا شد .

قبل از عید نوروز، حاجی فیروز و کوسه هم به بازار می آمدند: یک فردی که خود را سیاه کرده بود بنام حاجی فیروز و یک سیاه دیگر که تعدادی زنگوله به خود آویزان کرده بود،به نام کوسه. یک کارگردان با دایره زنگی آنها را همراهی می کرد و این طور می خواندند : حاجی فیروزه، سالی یه روزه . یا کوسه اومد نترسید، کوسه ما رقاصه، غلام شاه عباسه. یا می گفتند: ارباب خودم سلام علیکم،ارباب خودم سرتو بالا کن.

یک سال درویشی غریب به بازارآمده بود واین بیت شعر را میخواند:نه درویشم ،نه غولم. زوارم و بی پولم . کاسب خوش ذوقی جوابش را اینطور داد: به تخمم و به دولم، من مثل تو بی پولم. یکی از کسبه بازار کارش  خرید ادویجات و مرغ و جوجه بود . او در آخر بازار انباری داشت .او مقدار زیادی فلفل قرمز میخرید و در آنجا انبار می کرد و نهایتا به تهران میبرد. وقتی او فلفل ها را خالی می کرد ، گونی خالی آنرا اول بازار تکان می داد و گردتند فلفل در بینی کسبه رفته و به عطسه و سرفه کردن می افتادند و می فهمیدند که کار او است. یکی دیگر از کارهای بامزه اوگذاشتن کله قند روی صندلی وتکه کردن آن از وسط با دست بود.

خاطره ای از کار کردنم در بازار

زمانیکه شاگرد  دایی کوچکم بودم،یک مشتری داشتیم که از سلمان آباد با یک یابو بزرگ به بازار می آمد. نزدیک مغازه که می رسید، دایی ام که با او شوخی داشت با لحن با مزه و با صدای بلندی به او می گفت: آهای نامت چنه؟ او می گفت: نامم علی .دایی می گفت:  قربان نامت که نام امامانه. پر قبانت چنه؟ او می گفت: مکیان .دایی  می گفت: های من خیالم نانه که آن قوت جانه. زمانیکه در بازار شاگرد دایی ام  بودم، چند نفراز دوستانکه آنها هم شاگرد بودند ، گفتند: بچه ها بیاید به  امامزاده شازده که در نزدیکی ورامین بود، برویم. آن زمان مردم ورامین  خیلی به این امامزاده اعتقاد داشتند . تا ظهر ما 17 نفر شدیم. یادم هست یک بزغاله  به مبلغ 13 تومان ، برنج  رشتی ، روغن محلیو زغال خریده و سیخهای کباب و فرش را برداشتیم و با یک آشپزآشنا،هر کدام سوار بردوچرخه به امامزاده رفتیم . جالب اینکه شب نهم ماه ربیع الاول بود واین شب به شب عمر کشان معروف بود.مابه امامزاده رفته و یک چهار دیواری بدون سقف از متوالی امامزاده گرفتیم و در آنجا مستقر شدیم . پس از زیارت امامزاده شروع به  بزن و بکوب کردیمطوریکه متولی امامزاده گفت :شما به زیارت یا مطربی آمده اید ؟

تخلیه بار در بازار

خدا رحمت کند حاج اکبر جعفری که به حاج اکبر شوقی معروف بود.ا ودر تهران مغازه لوازم یدکی داشت. در نزدیکی مغازه اش یک انبار اجاره کرده بود و بار بازار را آنجا جمع می کرد.او هرشب بارها رابا ماشین باریش به منزلشدر پیشوامی آورد. چند نفر بارها را خالی می کردند . این بندگان خدا که گاهی برای 100 گرم نخود یا دیگر اجناس درمانده بودند، اگر هنگام خالی کردن بار جنسی از گونی  می ریخت،آن را جمع کرده و به صاحبش برمی گرداندند.

 

بردن جهیزیه توسط باربرها از بازار

از کار های باربرها،بردن جهیزیه عروس بود.آنها که گاه تا 15 نفر می شدند ، هر کدام یک قلم از جهیزیه را در مجمعه ای حمل می کردند . یکی از آنها که مسن تر بود، در کنار آنها راه میرفت و با صلوات فرستادن جلوه خاصی به این برنامه می داد . یک نفر از خانواده عروس همراه این جمعیت بود . وقتی آنها وارد منزل داماد می شدند ، صلوات فرستاده و با هوی شاباش و رقصیدن با مجمعه، اجناس را پائین نمی گذاشتند تا خانواد داماد مبلغی پول به رئیس آنها که همان پیرمرد بود، میداد.بعدرییس آنها با ذکر صلوات اجازه بر زمین گذاشتن اجناس را می داد.یکی از باربرهاخیلی با مزه و شوخ بود و هنوز بازاریانی که سن بالائی دارند به نیکی از او یاد می کنند. از کارهای او این بود که وقتی مشتری با الاغ یا اسب به بازار می آمد،او مخفیانه  افسار الاغ را از گردنش باز کرده وبه گردن خودش می انداخت . صاحب الاغ تا بر می گشت ،او را میدید و می خندیدو چون همه او را می شناختند،از کار او ناراحت نمی شدند . یکی دیگر از کارهایش این بود که اول بازار داد میزد: گور بابای هر چی بیچاره .اولین روزهای پائیز، اگر هوا سرد می شد و باد می آمد، او با صدای بلند می گفت: آهای جوان ها، آهای جاهلها، باد آشتی کنان زد. بروید با ننه هایتان صلح کنید که دیگر نمی شود در بازار خوابید. خلاصه روزی نبود که کسبه از کارهایش نخندند. خدا اورا بیامرزد با این که وضع مالی خوبی نداشت ولی آنقدر مناعت طبع داشت که اگر مغازه ای را به او می سپردند و پول و جنس زیادی هم در آن بود، اصلآ به آنها نگاه نمی کرد . همه دوستش داشتند .او با اکثر کسبه شوخی می کرد . آنقدر خداوند به او قدرت بدنی داده بود که صد کیلو بار را با یک دست زیر بغل زده و داخل ماشینمی انداخت.

عید و گردش گری

عید گردشی  حال و هوائی داشت. چند روز اول عید، بچه ها که دستهای خود را حنا بسته و قرمز شده بود و لباسهای نوبه تن کرده بودند، اول به منزل پدربزرگ و مادر بزرگ می رفتند . آنها هم به بچه ها تخم مرغ رنگی و نان کسمه می دادند. در آن زمان پول خیلی کم بود و تنها خانها و ارباب ها پول داشتند. پس از عید گردشی خصوصی ،عید گردشی عمومی شروع می شد. بدین ترتیب که کدخدا به همراه چند تن از ریش سفیدان و سادات عید گردشی می کردند . آنروز ها زندگی مردم محدود بود. جمعیت وارد منزل که می شد، چند نفر از بزرگان و سادات چند شیرینی و یانقل بر می داشتند وبقیهمردم وارد خانه نمی شدند و به این ترتیب اکثر خانه های روستا را گردش می کردند و به آنها احترام می گذاشتند.

آمدن سن و نابودی گندم

درسال 1323 ما هنوز درده زندگی می کردیم و وضع مالی خوبی نداشتیم. چون دو سال متوالی سن خوری شده وآفت سن، محصول گندم را که خوراک اصلی مردم بود،  نابود کرده بود. زمان حکومت رضا خان بود. وقتی سن شروع به آمدنمیکرد،آنقدر زیاد بودند که صدای آنها محسوس بود . بطوری که می گفتند اینها از کوههای قره قاچ بود . در آنزمان امکاناتی که بتواند جلوی آنها را بگیرد وجود نداشت لذا دولت وقت دستور داده بود سن های زنده و تخم  آنها را که روی برگ گندم بود بخرند . کار مردم شده بود این بودکه با یک بادیهبه گندم ها میزدند و بادیه پر می شد و آنوقت آنها را در یک کیسه بزرگ می ریختند تا پر شود .مردم همچنین برگ گندم را که در روی هر کدام حدود 20 یا بیشتر تخم سن بود، چیده و دسته کرده و به کاسبها می فروختند . دولت از کسبه اینها را می خرید و در چاههای عمیقی می ریختند . وقتی چاه پر می شد، در آنرا می بستند .برگ ها را هم نابود می کردند. ولی بازهم حریف سن ها نمی شدند . لذا دولت از هر ده و روستا  چند نفر را به قول معروف اجیرکرده و به کوههای قره قاچ می بردند. می گفتند در آنجا بوته هائی بزرگ مثل بوته شور که در کویر میروید،وجود داردو سن ها زیر این بو ته ها تولید مثل می کنند.لذاروی این بوته ها نفت ریخته و آنها را آتش می زدند . بدین وسیله تا حدی از آمدن سن ها جلو گیری کردند ولی دو سال طول کشید، تا سن هاتا حدی کنترل شدند و این دو سال به سالهای سن خوری معروف شد.

بگو عاشقی تا سلامت کنم                   تمام دلم را بنامت کنم

بوی خوش محمد و خلق خوش علی                معجز نما محمد و مشگل گشا علی

طرز کشت و برداشت غلات

یکی از چیز هایی که در آن زمان باعث خیر و برکت بود، صداقت، ایمان و بفکر هم بودن بود. هر کاری از اول با نام خدا شروع می شد و به همین جهت خداوند به آن برکت می داد .یادم هست مرحوم پدرم موقع پاشیدن بذر گندم و جو با خلوص نیت می گفت: بسم الله الرحمن الرحیم ،چرنده و پرنده گویند لااله الا الله. یعنی تمام موجودات  باید از این کشت بهره مند شوند . بعد از کشت هم جوبهایی که آب از آنهابه گندم و جو میرفت، محصولش متعلق به کشاورزان بود. یک قطعه از زمین هم برای سرآبیار بنام پاداشت معروف بود . وقتی خرمن را پاک می کرد و می کشیدند، دو سه سانت گندم ته خرمن بنام ته خرمنی ،آنهم متعلق به کشاورزان بود . در مدت پاک کردن خرمن خرج خرمن که عبارت بود از غذا که اکثرآ آبگوشت بود. چون صبح مقداری گوشت ، نخود ، لوبیا و سیب زمینی را داخل دیزی سفالی ریخته و مقداری کاه دور آن آتش می کردند و آبگوشت تا ظهر قل قل کرده و میجوشید.این غذا آنقدر خوشمزه می شد که گاهی ارباب و یا افراد دیگر نیز از آن آبگوشت می خوردند. میوه هم که معروف بود به انگور شهریاری. گاهی سلمونیها سرخرمن رفته و سرو صورت کشاورزان را اصلاح کرده ومزد مقداری گندم یا جو می گرفتند . مرحوم پدرم موقع درو مقداری از گندم ها را روی زمین می ریخت . وقتی به او میگفتم: چرا این کار را می کنی؟ می گفت: این سهم خوشه چین است . موقع دسته برداشتن هم  مقداری از گندم را  زیر دسته های گندم می گذاشتند . یکی از سنتهای آنزمان این بودکه وقتی ارباب برای سرکشی جمع کردن خرمن به صحرا می رفت،کشاورزان یک دسته گندم جلوی پایش بلند می کردند و اونام چیزی را می گفت. مثلا یک دست کت و شلوار و آنوقت کشاورز دسته گندم را پائین می آورد . خوشه چین ها گندم های را که روی زمین ریخته بود، جمع می کردند. در طول جمع آوری گندم یک نفر بنام سقا که کوزه ای بدوش خود بسته بود ،مسئول آب دادن به کشاورزان بود.

تولد آخرین فرزند

آخرین بچه ام که عقب مانده ذهنی بود در یک زمستان سرد که حدود 30 سانتیمتر برف آمده بود، در بیمارستان مفتح ورامین بدنیا آمد. روزی که برای آوردن خانم و بچه به بیمارستان رفتم، دختر خاله ام هم همراهم آمد .کنار تخت خانمم ،خانم دیگری که آفتاب صورتش را به رنگ چادرش در آورده بود ،بستری بود . خانمم گفت: برو حسابداری و مخارج این خانم را هم حساب کن . منهم که از اول زندگی جز چشمگفتن چیز دیگری بلد نبودم، گفتم: چشم .ولی وقتی به حسابداری رفتم گفتند :  بیمارستان مخارج او را  قبول کرده و بنا به دستور ریاست بیمارستان مرخص شده است. بنا به درخواست خود ش اورا هم سوار ماشین کرده و به راه افتادیم .در راه گفتم:خانممنزل شما کجاست ؟گفت: شما برومن می گویم . دختر خاله ام که با ما آمده بود،به آرامی به من گفت :پسر خاله کارت در آمد . من ترسیده بودم.با خود گفتم :خدایا من برای رضای تو این کار را کردم کمکم کن. تا چالتاسیان آمدیم . او گفت:آقا ازاین راه برو . همه جا از برف سفید شده بود و فقط ردیک ماشین روی برف ها بود. او متوجه شد که من ترسیده ام . گفت :آقا نترس برو .من کمی  دلم قرص شد و براه خود ادامه دادیم تا به یک موتور آب که خاموش بود،رسیدیم. یک اطاقک در کنار موتور آب بود.آن زن گفت: همین جا برو.  من هم رفتم . ما هاج و واج مانده بودیم که این زن تنها با این بچه نوزاد چگونه می خواهد در اینجا زندگی کند؟ و ترس ما بیشتر شد. بنده خدا که متوجه ناراحتی ما شده بود گفت : نترسید و از خودرو پیاده شد وبه پشت دراتاقک رفته و شروع به در زدن کرد.من دیدم این بچه ممکن است از بی لباسی در این سرما از دست برودلذا به  دختر خاله که بخاطر  سرمای شدید هواتعداد زیادی لباس برای بچه آورده بود، گفتم:چندتا  از این لباس ها را به این خانم بده که بچه اش را درون آن بپیچد . پس از در زدن زیاد پیرزنی که از دوده هیزم مانند زنان آفریقائی بود و چند بچه قد و نیم قدبیرونآمدند و دور او حلقه زده و شروع به گریه کردند.  ما هم مطابق آنها گریه میکردیم. این برنامه نیم ساعت طول کشید تا همه ساکت شدیم. من از آن خانم پرسیدم: اینها کی هستند؟ این چه بساطی است؟ مگر شما شوهر ندارید؟ او گفت: این پیر زن مادرم و این بچه ها، بچه های خودم هستند. من به مادرم گفته بودم در را به جز من بروی هیچ کس باز نکند و هیزم های درون اتاق را بسوزاند که بچه ها از سرما از بین نروند.  شوهرم معتاد بود. ماموران او را دستگیر کرده و بردند .هر چه التماس کردم قبول نکردند . چند روز بعد درد زایمان به من دست داد . کسی نبود تا کمکم کند. هر طور بود خودم را به کنار جاده رسانده و با التماس جلو ماشینها را می گرفتم ولی آنها از ترس اینکه من کلاه بردار باشم،من را سوار نمی کردند.به وسط جاده رفتم. یک خودرو ایستاد و سوارم کرد . وقتی رانندهمتوجه شد من درد زایمان دارم سریع من را به بیمارستان رساند. وارد بیمارستان که شدم چون حالم خیلی بد بود فورآ من را به اتاق عمل بردند و بچه بدنیا آمد . من و دخترخاله ام به اوکمک کردیم تا بچه را در لباس بپیچد و با اعصاب درب و داغون راهی منزل شدیم. ما سه نفری تا منزل اشک می ریختیم . خانم می گفت: آقا کاری بکن . من که با بچه های کمیته امداد رفیق و در تماس بودم ،ماجرا را با گریه برای آنها گفتم و این عزیزان که به گفته هایم ایمان داشتند، بلافاصله چند بشکه 20 لیتری نفت ، نان و میوه و دیگر خوراکی ها راجور کردند و به اتفاق به آنجا رفتیم.  چند ماه بعد ،یک روز که در مغازه بودم خانمی آمد وبعد از سلام گفت:آقا مرا نمی شناسی؟ گفتم: نه. گفت: من همان زنی هستم که در آن روزبرفی من را به خانه ام رساندی . یادم آمد وگفتم : این بچه همان نوزاد است؟ گفت :بله .  بچه تپل و دوست داشتنی بود. گفتم :حالا حال و روزت چطور است ؟گفت: با زحمات شما خوب است . از کمیته امدادبرایم همه چیز می آورند . گفتم: کار دیگری از دست من بر می آید که برایت انجام دهم  ؟گفت: خدا عمرت بدهد من آمده ام از زحمات شما تشکر کنم . خیلی خوشحال شدم و تا چند سال بعد نمی توانستم آن ماجرا را بدون گریه تعریف کنم.

معجزه ای از مادرمان حضرت زهرا(س)

سه روزبه عید با پسر خواهر و باجناقم می خواستیم باقطاربه زیارت امام هشتم برویم  ولی بلیط گیر نمی آمد . من با رئیس ایستگاه پیشوا رفاقتی داشتم  وگفتم حتمآ سه بلیط به ما می دهد. سه نفری به ایستگاه رفتیم . چند نفردیگر که بیشتر آنها خانم های مسن بودند،نیز در ایستگاه حضور داشتند. چند نفر از آنها که مرا می شناختند، گفتند: آقا رحیم بلیط نیست. ولی من با خاطر جمعی داخل دفتر رئیس رفتم چند نفر از کارمندان هم آنجا نشسته بودند.با رییس ایستگاه سلام و احوالپرسی کردم. گفت :بفرمائید. گفتم :می خواهم به مشهد بروم و سه بلیط قطار می خواهم . او با لبخند تمسخر آمیزی گفت: می توانم به سه نفرتان یک بلیط ایستاده بدهم. آنقدر خجالت کشیدم که انگار سقف روی سرم خراب و صورتم سرخ شد . با عصبانیت گفتم :امروز من باید به شما ثابت کنم که اولاد حضرت زهرایم . او گفت: بر منکرش لعنت. گفتم: پس هر کاری می گویم انجام بده. گفت: چشم. گفتم :به رئیس ایستگاه ورامین تلفن کن و بگو آقا رحیم طباطبائی می خواهد به مشهد برود و یک کوپه در بست می خواهد . گفت: یکی را در ده راه نمی دادند، سراغ منزل کدخدا را می گرفت . گفتم: یا این کار را بکن یا خودم انجام می دهم . او گوشی را برداشت و به رئیس ایستگاه ورامین زنگ زد و گفت : آقا رحیم طباطبائی می خواهد به مشهد برود و یک کوپه دربست می خواهد . دیدم رنگ از صورتش پرید . گفتم :هر چه می گوید حتی اگر حرف بد هم می زند با صدای بلند بگو که همه آقایون بشنوند . گفت:میگوید سه کوپه برای یک نفر نگه داشته بودم ولی تا الان او نیامده و قطار هم در حال حرکت است.من گفتم :بگوهر سه کوپه را بفرستد . آقای رئیس گفت: خوب بعد چیکار کنم ؟گفتم: یک کوپه 6 نفری را به این خانمها و کوپه دوم را هم به ما بده و بقیه اش هم مال خودت که بدانی حضرت زهرا(س) کیست.

یک خاطره قبل از انقلاب

قبل از انقلاب روز تولد شاه را در مسجد صحن مطهر امامزاده جعفر جشن گرفته بودند و یکی از روحانیون در باری مشغول سخنرانی بود . این نامرد کار را بجایی رساند که گفت :همانطور که خداوند به پیامبر می فرماید: اگر مولا علی (ع) را به جانشینی خود برنگزینی، رسالت خود را به پایان نرسانده ای و در آخر آِیه می فرماید: نترس من شما را یاری می کنم و این آیه در شآن شاهنشاه هم آمده است. در دلم گفتم :خدایا رسوایش کن. در این مجلس رئیس ساواک ،فرماندار ، روسای ورامین و عده ای از بزرگان ومعتمدین پیشوا حضور داشتند. من هم که خبرنگار روزنامه کیهان بودم .کمی بعد پیر مردی وارد مجلس شده و درگوشه ای نشست .او پس از خوردن چایی با صدای بلند گفت: فاتحه.ناگهان همه چشمها بسوی او خیره شد . رئیس ساواک دستور داد تا او را باز داشت کنند. شهردارپیشوا و چند نفر از بزرگان شهر به رییس ساواک گفتند: این پیرمرداختلال حواس دارد و فکر کرده این جا مجلس ختم است . خلاصه با کلی خواهش و تمنا موضوع خاتمه یافت .و از نفس خیر این بنده خدا فاتحه شاه هم خوانده شد و همه حضار بجز چند نفری خوشحال شدند.

رفتن به مشهد مقدس به همراه بچه های شهدا

یک روز تلفن زنگ زد .گوشی را برداشتم .باجناق بود. پس از احوالپرسی گفت :آقا می خواهیم با بچه های شهدای مدرسه مان به مشهد برویم. شما حاضری مآمور خرید ما شدهو خرجتان را هم مهمان ما باشی؟ گفتم: بله که حاضرم ،خرجم هم با خودم باشد.به مشهد مقدس رفته و مدرسه بزرگی را در انتهای بازار رضا تحویل گرفتیم. حدود 130 نفر بودیم. یک آشپز ویک سرایدار مدرسه که به عنوان کمک آَشپز بود،نیز حضور داشتند . سرایدار مدرسه انسان درستی نبود و خیال می کرد من هم برای کاسبی آمده ام و به آشپزگفته بود: اگر می توانی او را دک کن. همه به حرم رفته بودند . من و آشپز در مدرسه ماندیم.آشپز از من پرسید: آقا شما چکاری بلد هستی ؟ گفتم :هر کاری بخواهید، در حالیکه وظیفه من این کار ها نبود و لی بخاطربچه شهدا حاضر بودم هر کاری انجام دهم .او حدود 5 کیلو سیب زمینی جلوی من گذاشت و گفت :این ها را پوست بکن و خلال کن . من این کار را انجام دادم . اوتعدادی پیاز هم آوردو گفت: این ها را هم خورد کن. این کار را هم کردم .آشپز گفت:میتوانی لپه هم ریگ شور کنی؟ گفتم :شما بگوئید چطوری بایدانجام بدهم. گفت: لپه ها را در یک آبگردان بزرگ بریز و آب روی آن ریخته و آنرا تکان بده و چند بار خالی کن تا لپه های آن بیرون بریزد و ریگهای آن ته آبگردان بماند. اینکار را هم کردم . او که خیلی خوشش آمده بود گفت :یک کاردیگرهم مانده که با ید این کار را هم قبول کنی. گفتم: شما بفرمائید . گفت : من یک خواهر زن دارم که ترشیده و در خانه مانده است، باید با او ازدواج کنی . من با خنده گفتم :من حاضرم ولی یک شرط دارد. گفت: چه شرطی ؟گفتم: خواهر خانمم ،خانم آقای نور محمدی اینجاست، اگر این دو نفر مخالفت نکنند، مسئله ای نیست . او آقای نور محمدی و خانمش را صدا زد و گفت : من هر کاری به آقای طباطبائی گفتم انجام داد،در حالیکه این کارها وظیفه او نبود و حالاهم می خواهم خواهر زنم را به او بدهم ولی او می گوید: رضایت باجناق و خواهر خانمم الزامی است . همه گفتند: ان شا الله که مبارک است.من تا نزدیک ظهر آنجا بودم . موقع کشیدن ناهار داخل اطاق پیش خواهر خانم وباجناق رفتم. غذا را که چلو مرغ بود آوردند . آورنده غذا گفت:آشپز گفته این غذا مخصوص آقای طباطبائی می باشد. وقتی برنج ها را کنار زدم، دیدم برای همه یک ران مرغ ولی برای من یک ران و یک سینه گذاشته بود.همه اعتراض کردند.ولی آشپز گفت:چون آقای طبا طبایی شوهر خواهرم می باشد. بعد از ناهار به آستان قدس رفتیم.در آنجابه ما که تعدادمان 130 نفربود،140 بلیط غذا دادند. من به مدیرمدرسه گفتم:اگر اجازه بدهید من این  10 بلیط غذا را به10 نفر که مشتاق غذای امام هشتم هستند، بدهم . او که انسان مومنی بود،بسیار خوشحال شد و چهار سال بعد هم مجددامن را با بچه های مدرسهبهاردو بردند.

ماجرای زن دومم

چند وقتي بود که ميديدم خانمهای فامیل جور دیگری به مننگاه کرده وباهم پچ پچ مي­كنند .تا اينكه يك شب جمعه کهبه زيارت  امامزاده جعفر رفته بودم ، خواهرم من را دید وگفت :داداش چرا این کار را کردی؟ گفتم :مثلا چه كار؟ گفت: مگر شما از خانمت ناراضی هستی که زن دوم گرفته ای؟ من ديدم فرصت خوبي است كه اينها را سركار بگذارم لذا گفتم:خواهرجان جد ما 9 تا زن گرفته.آنوقت  حالا من بیچاره این دومین زنم میباشد.او ناراحت شد و دیگر چیزی نگفت و رفت خانه و براي آنهائيكه باور نداشتند، گفته بود: باور كنيد كه آقا رحيم زن دوم گرفته است و شايعه همه جا پخش شد .چند روز بعد دختر خواهرم نزد من آمد و گفت :دایي اين چه كاری بود كه شما كردي؟ گفتم: چه كاری؟ گفت :زن دایی به اين خوبي ،باز رفته­اي زن گرفتي؟ من هم  او را سرکار گذاشته و او هم اشك مي­ريخت. در اين موقع خانمم  گریان وارد مغازه شد. دختر خواهرم او را بغل كرد و گفت: زن دایي جان نارحت نباش، كاري كه نبايد بشود، شده ولی انشا اله درست مي­شود. در آن روزها ما يك بچه عقب افتاده داشتيم كه خانمم خيلي او را دوست داشت . خوراك این بچه فقط شير خشك بود و شيرخشك هم دربازار كمیاب شده بود. آن روز خانمم همه داروخانه­ها را گشته ولی شيرخشک پيدا نكرده بود . خانمم كه فهميد اوراجع به موضوع  ديگري حرف مي­زند، گفت:  شما راجع به چه حرف میزنید؟ دختر خواهرم گفت: مگر شما براي  زن دوم گرفتن  دایی گريه نمي­كني؟  خانمم گفت: برو خدا پدرت را بيامرزد، من براي شير خشك بچه­ام گريه مي­كنم . من زدم زير خنده و دختر خواهرم فهمید سرکار بوده است وتا مدتها ماجرا را برای فامیل تعریف میکرد .

امامزاده سید

در نزدیکی روستای سوره ،امامزاده ای بنام امام زاده سید بود که رشته قناتی از جلوی آن می گذشت. یک بارمیرابی چند پله را برای آب خوردن و کارهای دیگر کنده و آن طورکه می گفتند ذرات طلارا داخل ماسه ها یافته بوده است .بعد از آن بعضی مردم به امامزاده آمده و این ماسه ها را می شستند و ذرات طلا را از آن جدا می کردند.  همین باعث شد تا نظر شیادانی که به دنبال دفینه و عتیقه بودند،به امامزاده جلب شود.آنها نقشه جالبی کشیدند و مرده ای را که شب قبل دفن شده بود را از قبر بیرون آورده و همانجا انداختند .نزدیکان آن مرحوم صحنه را مشاهده کرده و خیلی ناراحت شدند و شیادان شایعه کردند که امامزاده به خواب آنها آمده و گفته که از این تاریخ مرده قبول نمی کند. مردم ساده دل هم قبول کرده وبعد از آن مرده هایشانراآنجا دفن نکردند و شیادان با خیال راحت دفینه ها را در آوردند .مدتها بعدمردم فهمیدند که این یک حقه بوده است.

رفتن مردها به حمام زنانه

در گذشته که من هنوز نمایندگی روزنامه کیهان را داشتم ،پیشوا دارای دو حمام بود. یکی بنام حمام زنانه و دیگری به نام حمام اصفهانی ها که حمام  مردانه بود. مدتی بود که حمام اصفهانی ها خراب شده و درحال تعمیر بود و حمام زنانه دوشیفت شده بود. صبح تا ظهر زنانه و بعد از ظهر مردانه بود . من هم که آنوقت ها در پی خبر های داغ بودم که روزنامه را بخرند با هم فکری دوستان این خبر را که( مردها به حمام زنانه می روند) برای روزنامه فرستادم و آنها هم با خط قرمز درشت در روزنامه نوشتند( مردهای پیشوا به حمام زنانه می روند ) شب که روزنامه آمد سرو صدائی به پا شد. عده ای جلوی مغازه آمده و با داد و فریاد گفتند: این خبر را کی نوشته ؟ من گفتم :من نوشتم . گفتند:  شما با چه مجوزی این کار را کردی؟ گفتم :مگر حمام زن حاجی معروف به حمام زنانه نیست؟ گفتند: چرا. گفتم :مگر شما به این حمام نرفتید؟ گفتند: چرا .گفتم: خوب کجای خبر اشکال دارد؟ و همه خندیدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:9  توسط مریم طبا طبایی  | 

آسیاب موتوری

بعد از برگشتن به پیشوا،برادر بزرگم یک آسیاب موتوری خرید و در منزلمان کار گذاشت و با هم شروع به کار کردیم .دوران سختی بود چون آسیاب بیرون از بازار و در یک کوچه خلوت بود. در آن زمان جمعیت کم و رفت و آمد هم خیلی کم بود. من مجبور بودم گونی های گندم را که هر کدام 100 کیلو بود به تنهایی حمل کنم . روزها گندم مردم راو شبها برای خودمان آرد می کردم و گاهی تا ساعت 10 شب گرفتارکار بودم .در این دوران خانمی با مادرم دوست بود.او یک دختر داشت وهمیشه به من می گفت: شما دامادم هستی و گاهی دور از چشم مادرم، برایم تخمه بو داده و انار و انجیر می آورد.مادرم با این کار موافق نبود .او خیلی مواظب من بود و تمام رفتارم را زیر نظر داشت. یک روز در بازگشت ازتهران، خانم همسایه و یک دختر مانتو و روسری که آنروزها خیلی کم بود ،را دیدم.آن دختر زیبا و مودب بود و مهرش در دلم نشست.وقتی به منزل آمدم،به مادرم گفتم :مادر من این دختر را می خواهم.او گفت :خیلی خوب فردا می روم و او را می بینم .من گفتم: نه، باید همین امشب بروی و او را برایم خواستگاری کنی .هر چه مادرم عذر آورد ،من قبول نکردم .مادرم رفت و پس از ساعتی برگشت و گفت: دختر گفته حرفی ندارم ولی چون من تازه دردانشگاه قبول شده ام،پسرتان باید دو سال صبر کند. من قبول نکردم ولی از آن به بعد سوژه دست بچه های فامیل شدم . در آن زمان رادیو و تلویزیون نبود وما هر شب دور هم جمع می شدیم .کسی به فرش و ظاهر نگاه نمی کرد. همه می خواستند بگویند و بخندند و شب را کوتاه کنند . در این میان من بیچاره سوژه آنها شده بودم .فامیل دو دسته بودند:دسته اول آنهائی بودند که خیر من را می خواستند و دسته دوم آنهایی بودند که می خواستند بدینوسیله تحقیرم کنند.یک شب نوبت دسته دومی ها بود و آنها دختر بدنامی را که وضع خوبی نداشت ،به من پیشنهاد کردند. خدا میداند چه حالی پیدا کردم. از آنجا بیرون آمده و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن و با خدا دردودل کردن و گفتم :خدایا تو قادر مطلق هستی وهر کاری را می توانی بکنی ، از تو می خواهم یک دختر پیدا شود که  پدر و مادر و پدربزرگ و مادر بزرگش حاجی باشند. خلاصه آن شب با خداوند صحبتها کردم .شاید شما باور نکنید ولی کمتر از یک هفته بعد، پسر خاله ام آمد و گفت: پسر خاله ازدواج نمی کنی؟ گفتم :پول ندارم. گفت: پول نمی خواهد ،شما بله را بگوئید، باقی کار با من است.گفتم: حالا این دختر از کدام خانواده است ؟ گفت: از خانواده حاج علی آقا طباطبائی می باشد. گفتم :پسر خاله، ما کجا آنها کجا ؟او گفت: شما اگر بله را بگوئید کار تمام است . من هم گفتم اختیار با شماواو رفت و کار را درست کرد. این آخر خط جوانی من بود.چند روز بعد دایی بزرگم نزد من آمد و گفتک آقا حالا ما برویم و این دختر حاجی را برایت خواستگاری کنیم،شما  از عهده خرجش بر می آیی؟ من با اعتماد به نفس کامل گفتم: بفرمائید  تا حالا شماخرج ما را داده  اید؟ بنده خدا گفت :نه، پس ما برای خواستگاریمی رویم. چند روز بعد برای شیرینی خوردن رفتیم .مادرم از این وصلت خیلی خوشحال بود، چون حاج علی آفا پسر عمه اش بود و از طرفی هم به قول خودش من 25 سالم شده و جز ترش کرده ها رفته بودم .مادرم می گفت :دختربعد از 20 سال و پسربعد از 25 سال ترش کرده هستند .مادرم هر هفته من را وادار می کرد تا یک فلا کس بستنی برای خانواده عروس ببرم . من هم همین کار را میکردم ولی آن روزهامثل امروز نبود که پسر و دختر قبل از خواستگاری با هم آشنا باشند. آنروزها مردم معتقد بودند تا صیغه عقد جاری نشود، دختر و پسر به یکدیگر محرم نمی شوند .خانواده عروس بستنی ها را میخوردند بدون اینکه حتی من یک نظر عروس را ببینم. وقتی از محمد آباد به منزل برمیگشتم، به مادرم می گفتم: من دیگربه محمد آباد نمی روم .مادرم  با شوخی وخنده می گفت: تا هفته دیگر 7 روزباقی مانده است و یادت میرود. بعد میگفت: حالا بیا شعرش را برایت بخوانم . من از همه جا بی خبر می گفتم: بخوان و او این طور می خواند: مال عاشق خوردنی است، ریش عاشق کردنی است. باعث این ازدواج این بود که من در جوانی خیلی با سلیقه بوده و اکثر مجالس فامیل رامدیریت می کردم . در عروسیدختر خاله ام که برای شام سفره می انداختم، مادر خانم من را پسند کرده بود. آنقدر به فکر آبروداری بودم که حتیمجلس عروسی خودم را هم مدیریت می کردم طوریکه دایی خانمم که سرهنگ ارتش بود، من را صدا زد و گفت: آقا مگر شما داماد نیستی؟ گفتم: چرا. گفت: پس چرا نمی روی یک جا بنشینی؟ من در جواب گفتم: آبروی دو خانواده مهم تر از این است که من به عنوان داماد یک جا بنشینم . این حرف من آنقدراورا خوشحال کرد که پس از چند ماه برای عروسی دخترش من را به تهران دعوت کرد.در عروسی دخترش یک شب افراد فامیل و شب دیگر هم رفقای ارتشی اش با خانمها یشان دعوت بودند که خیلی هم تشریفاتی بود . او به من گفت: دلم می خواهد مثل عقد کنان خودت مجلس را مدیریت کنی و هر چه می خواهی به حمید پسر بزرگم بگو برایت تهیه کند. مجلس با شکوهی رابه کمک پسرش و دو نفر که از طرف داماد آمده بودند،مدیریت کردیم طوری که دخترش تا سالها بعد هر وقت مرا می دید اظهار محبت می کرد و میگفت: من زحمات شما را فراموش نمی کنم . دایی سرهنگ پس از عروسی ما را به قول معروف پاگشا کرد و برایمان یک بره کشت و گفت:  هر کس هر طور که دلش می خواهد از خودش پذیرایی کند . مادر خانم هم می گفت: از قدیم گفته اند: قوم زن لقمه بزن، قوم شو بلبشو .

ننه آقا

خانمم مادر بزرگ ناتنی داشت که به او ننه آقا می گفتند.او بسیار تمیز ، مودب ، با سلیقه و مهربان بود .اوچون بچه نداشت، بچه های پدر خانم را بسیار دوست داشت . من که هم داماد اول و هم از سادات بودم ،من را هم خیلی دوست داشت .ما هر وقت به محمد آباد می رفتیم،اودلش می خواست ما چند شب آنجا بمانیمولی من باید روزهابه بازاررفته و شبها برگردم و از طرفی هم نمی خواستم دل این پیرزن را بشکنم، فکر کردم که چکار کنم و فکری به ذهنم خطور کرد و گفتم: ننه  آقا ما که از ماندن نزد شما بدمان نمی آید،ولی یک اشکال دارد. گفت :چه اشکالی؟ گفتم: مگر شما نمی دانی عروس و دامادی که تازه عروسی کرده اند اگر سه شب از خانه خودشان بیرون باشند عقدشان باطل است و باید دوباره عقد کنند . این بنده خدای ساده هم قبول کرد و از آن شب به بعد شب دوم که تمام می شد با لحن صادقانه ای می گفت :مرضیه جان پاشو اثاثیه ات را جمع کن و برو و ما هم خوشحال می شدیم وبه خانه مان می رفتیم. مادرخانم که از موضوع خبر نداشت چیزی نمی گفت،اما مانده بود که چرا ننه آقا که این همه ما را دوست دارد، ما را بیرون می کند .تا این که یک شب همه در محمد آباد دور هم جمع بودیم و شب دوم ما هم تمام شده بود. گفت: آقا شما مگر نمی خواهید  به خانه تان بروید؟ من گفتم :نه  . مادر خانم با تعجب پرسید: چرا آنها را بیرون می کنی؟ او با صداقت گفت :آخر عقدشان باطل می شود . همه خندیند وگفتند:چگونه عقدشان باطل می شود؟ وقتی اوماجرا را گفت، کلک ما لو رفت.

خانواده استاد غلامحسین

واقعآ چه روزگاری بود. همه صفا و صمیمیت و یکدلی و یک رنگی و صداقت. یکی از فامیلهای پدر خانم بنام استاد غلامحسین که حدود 15 نفر زن و مرد و عروس و داماد بودند، سالی دو بار یکبار ایام عید و یکبارهم موقع رسیدن انار و انجیر به محمد آباد می آمدند. منزل پدر خانم باغچه چند هزار متری داشت که دارای درختان میوه متنوعی  بود. آنها می آمدند وچند روزی میهمان بودند. شاید شما فکر کنید این تعداد مهمان آنهم چند روز؟ بله. نه تشریفاتی بود و نه کسی به فکر غذا بود. همه می خواستند بگویند و بخندند.صبح بابازی عمو زنجیر باف وگرگم به هوا شروع می شد و یک وقت متوجه می شدیم  که ظهر شده و غذا تنها یک دیزی آبگوشت بود . هرکس به فکر ناهار برای خودش می افتاد. یکی تخم مرغ نیمرو، یکی نان و پنیر و سبزی درست می کرد.هر کس غذای مورد علاقه خود را می خوردند . شب ها شام پلو با روغن محلی و خورشت های خوب مثل  بادمجان و قرمه سبزی بود. همه مواد غذایی طبیعی و بیشتر از همان باغچه بدست می آمد .پدر خانم  دام هم داشت و ماست و پنیر و سر شیر و تخم مرغ و جوجه و همه چیز آماده و خود کفا بودند.آن روزها مثل امروز نبود که برای هر نفر که می خواهد میوه بخورد،یک بشقاب و کارد مجزاویک میزبان لازم باشد. هر کس هر میوه ای را می خواست ،بایدخودش از درخت بچیند.ضمنا میهمانها باید به مرغها و دام ها هم رسیدگی کنند. شب های سردهمه دور کرسی می خوابیدند و اگر جمعیت زیاد تر بود،عده ای در رختخواب می خوابیدند.البته  انداختن و جمع کردن رختخواب هم  با میهمانها بود .درشب های گرم تابستان ، هر سه یا چهار نفر یک پشه بند میزدند. خلاصه میهمان و میزبان همه با هم در کارها شریک بوده و کسی مسئول پذیرایی از کسی دیگر نبود.

بازی ها و سرگرمی ها

ترنا بازی

دو مدل انجام می شد.مدل اول جوان ها بازی می کردند و طرز بازی آن به  این صورت بود. یک دایره به قطر دو متر روی زمین می کشیدند . یک نفر درون دایره میرفت و نفر دوم با کمربند به او حمله کرده و اورا میزد تا موقعی که نفر دوم کمر بند را از نفر اول بگیرد. آنوقت باید او داخل دایره برود.مدل دوم زن دار و بی زن بود که یک نفر متاهل و نفر دوم بدون زن بود.

بازی جوغربیله به چند من

طرز اجرای این بازی این طور بود که هشت تا ده نفر جمع می شدند. پنج نفر آنها سمت راست و پنج نفر سمت چپ می ایستادند. هر گروه یک استاد داشت. گروه اول مقدار جو را تعین می کرد.مثلآ 15 من و بازی شروع می شد. استاد از گروه دوم می پرسید: مرد، مرد من، آنها جواب می دادند: لب، لب تو .بعد استاد می گفت: جوغربیله به چند من؟ مثلا می گفتند: 12 من و استاد می گفت: بالاتر .نوبت گروه دوم میشدکه از گروه مقابل می پرسید و آنقدر این کار ادامه داشت تا یک گروه جواب صحیح بدهد. آنوقت می گفتند: کولی ، کولی شما و آنها می آمدند و از گروه مقابل کولی می گرفتند .

دوز بازی

 بدین ترتیب که هر نفر سه ریگ داشتند و باید یکی از چهار گو شه مستطیل را ردیف کند تا برنده شود . این بازی  در تلویزیون هم اجرا شد.

بازی استخوان مهتاب

این بازی شب بود و در شبهای مهتاب انجام می شد .بازیکنان دو دسته می شدند. هر دسته چند نفر بودند. دسته اول استخوان را که یک قلم گوسفند بود، می انداخت و هر دو گروه شروع  به پیدا کردن آن می کردند . هر گروهی که استخوان را پیدا می کرد از گروه مقابل کولی می گرفت .

بازی پادشاه و وزیری

این بازی بیشتر  شبها  انجام می شد . به این ترتیب که یک قوطی کبریت را برداشته و روی یک طرف آن پادشاه و طرف دیگر وزیر را علا مت می زدند. در قسمتیازکبریت که جیوه داشت پادشاه و طرف دیگر وزیر و قسمت نوشته آنرا عاشق و قسمت پشت آنرا علامت دزد می گذاشتند.بعدآنقدر کبریت  را می انداختند تا پادشاه و وزیر آن معلوم شود و باز انداختن کبریت ادامه داشت تا آنروی کبریت که علامت دزد بود، می آمد. آنوقت وزیر میگفت: پادشاه دزد گرفتم . پادشاه می گفت: دزدت کیه؟ می گفت: این آقاست و شاه هر حکمی می داد،وزیر باید اجرا میکرد.

بازی هر چی دیدی دم نزن

این بازی در شب نشینی ها انجام می شد. به این ترتیب که همه در اتاق می نشستند و هر کدام یک نعلبکی در دست داشت . اولین نفر استاد بود که در نعلبکی او مقداری دوده بخاری وجود داشت . استاد انگشت اول خود را درون نعلبکی کرده و به صورت بغل دستی خود می مالید و می گفت: هر چی دیدی دم نزن، بازی رو بر هم مزن. البته این کار را طوری انجام می دادند که فرد بغلی نبیند . همه همین کار را می کردند با این تفاوت که آنها نعلبکی هاشان خالی بود . وقتی بازی تمام می شد ائینه می آوردند و می گفتند: حالا خودتان را ببینید . فرد اول سیاه شده بود و همه می خندیدند .

بازی دو جن

 در مجالس عروسی عده ای مثل تاتر امروز، بازی های متنوع انجام می دادند . یکی از آنها خیلی جذاب  و به نام بازی دو جن بود . دو نفر خودشان را به صورت جن درست کرده وبرهنه با صورتی سیاه یکباره به وسط جمعیت حاضرمی دویدند و همه جیغ زده و فرار میکردند .

 یکی ازاین دو جن تعریف می کرد:وقتی به سربازیرفته بودم،شبی به فرمانده مان گفتم :اگر اجازه بدهید من می خواهم به داخل لامپ برق آسایشگاه بروم. فرمانده گفته بود: این کار امکان ندارد .او گفته بود: شما بچه ها را خبر کنید. همین کار را میکند بعداو به فرمانده می گوید: باید همه پاک باشندو اگر کسی در جمعیت ناپاک باشد هم خودش سیاه می شود و هم من آسیب می بینم . او می گفت: یکی از بچه های خودمان را پای کلید برق گذاشته و یکی از سربازان که سرش کچل بود، در وسط آسایشگاه نشست و یک نفر از بچه ها را هم با مقداری دوده کنار او نشاندم و به او گفتم :هنگامیکه  من به سوی لامپ خیز برمی دارم،دوده را به صورت فرد کچل بمال وکسی هم که کنار برق است، لامپ را خاموش کند .اومی گفت: کارها را مرتب کرده و روبروی لامپ ایستاده و دعا خواندم.بعد یک باره بسوی لامپ خیز برداشته و خودم را به زمین زده و شروع به ناله کردن کردم و در این موقع لامپ را روشن کردیم . فرمانده و سربازها از خنده ریسه رفتند . فرماندمان چند روز مرخصی به من داد.

لطیفه مرغ ها و الاغ ها

 در آن زمان تقریبآ همه خانواده ها مرغ و خروس داشتند که صبح و ظهر موقع غذا خوردن ، به داخل اتاق هجوم می آوردند .در این هنگام صاحبخانه می گفت :کیش، بروید بیرون و مرغ و خروس ها بیرون می روند و از هم می پرسیدند: اسم تو کیش است ؟می گفت: نه.بعد یکی یکی از هم می پرسیدند و همه می گفتند: نه. آنوقت مرغ و خروس ها می گفتند: بابا با ما نبوده و دوباره به اتاق هجوم می آوردند و باز صاحب خانه می گفت: کیش بروید بیرون و این کار چند بار تکرار می شد . این لطیفه هم مربوط به الاغ ها است. شیطان در گوش الاغ نر می گوید: خبر داری؟ می گوید: نه .شیطان میگوید: تمام الاغ ها ی ماده را کشتند . الاغ نر فریاد می زند: آخ آخ .بعد شیطان می گوید: حالا چند تا دیگر باقی مانده است و آنوقت الاغ نر می گوید: آخی آخی.

بازار در گذشته

نیم قرن پیش بازار حال و هوائی داشت.اکثر مشتری ها با الاغ  برای خرید به بازارمی آمدند . وسیله حمل و نقل آنزمان، الاغ و اسب وشتر بود. در سالهای 1330 پیشوا قطب منطقه ورامین بود ومردم روستاها ی ورامین مثل جلیل آباد ،شوران ، پوئینک، طارند، کریم آباد ، قشلاق ، پلیس راه و گاهی از مامازن و پاکدشت هم برای خرید با اسب و الاغ به بازار پیشوامی آمدند . اینها مانند خودرو های امروزی پارکینگ می خواستند .برای همین هم اول بازار کاروانسرائی بود که طویله، باربند ، قهوه خانه بزرگ و جائی برای بار ها داشت.حق پارکینگ هر الاغ یا اسب 2 ریال بود . آنهائی که کارشان تا ظهر تمام نمی شد، ناها ررا هم در قهوه خانه میخوردمد.ناهار دیزی با گوشت های خوشمزه 10 ریالی بود.هر استکان چایی هم 1 ریال بود .افرادی که از دماوند بارزال زالک ، خربزه ، هندوانه ، طالبی و امثال اینها را می آوردند ، بارشان رابه بار فروش می فروختند . بعضی از مشتری ها ی زرنگ که می خواستند از 2 ریال حق پارکینگ الاغ خود فرار کنند، ضمن خرید، الاغ خود را جلوی مغازه نگه می داشتند  .آنها گاهی سگ اشانرا با خود به بهزار می آوردندکه مورد سرگرمی بازاریها قرار می گرفت.بازاریها این زبان بسته را دوره می کردند،طوریکه مجبور بود بداخل یکی از مغازه ها پناه ببرد .چه روزگاری بود. وفور نعمت. هر روز روستاییان، مقدار زیادی ماست، پنیر ، کره ، کشک ، پوست ، جگر گوسفند ، مرغ ، جوجه و تخم مرغ را برای فروش به بازار می آوردند  یادم هست فروش اجناس در آن زمان حال و هوائی داشت. مثلآ میوه فروش ها میگفتند:بادمجونه، مرغ سیاه بی جونه.یا شهریاری دارم انگور، انگور که با نون میخوری. خیار سبز دولاب . بقالها هم داد می زدند: ماست تازه،  پنیر پر چرب . آنطرف بازار داد می زدند: سبزی خوردن، سبزی تازه، یخ بلوره(آن زمان یخ را از یخچالهای زمینی وآن قسمت یخچال که آب صاف یخ زده و بلوری بود،می آوردند)آنطرف داد میزدند : سیب گلابه ، هلو پر آبه و یکی هم داد می زد: زالک، زال زالکه ،میوه باغ ملکه و یکی هم داد می زد :نون گندم ، نون تازه .البته اکثر مردم نان رادر خانه هایشانمی پختند.خلاصهتانزدیک ظهردربازار سر و صدایی برپا بود. یکی از عجایب این بودکه در بازار همیشه یک دیوانه وجود داشت . بامزه ترین شان فردی به نام حاجی دیوونه بود.او گاهی برهنه از این طرف بازار به آن طرف می دوید و میگفت: حاجی لختش قشنگه و کاسب ها هم که بیکار بودند با او هم صدا می شدند . این برنامه تا ساعتی ادامه داشت.

سلمونی های سیار

دربازار همیشه یک سلمونی سیار وجودداشت . آنها با یک کیف که در آن یک تیغ ،چند شانه ، یکی دوتا قیچی ، یک کاسه استیل کوچک ، یک فرچه و یک صندوق تاشووجود داشت، دائم در حال قدم زدن  در بازاربودند تا شکاری به تور بزنند . شکار آنها اکثرآ پیرمردها یا افرادی که از روستا می آمدند، بودند.وقتی شکار در تور می افتاد ، بلافاصله صندلی تاشو باز می شد و شکار روی صندلی می نشست و سلمانی در همان بازار لنگ را بدور گردن او میبست و شروع به کار می شد و پس از اتمام کار با همان لنگ پر از موبه سر و صورت او زده و مبلغ 5 ریال مزد آنرا دریافت می کرد. در این رابطه لطیفه ای هم گفته اند که خارج از لطف نیست. می گویند یکی از همین سلمونی ها دوره گرد صورت شخصی را می تراشید ولی چون تیغش خوب نبود ، نصف صورت او را تراشیده و چند جای آنرا زخم کرده و روی آنها یک تکه پنبه می گذاشت که طرف بلند شد و لنگ رااز گردنش باز کرد که برود . سلمونی گفت: آقا هنوز نصف صورت شما مانده . طرف گفت: می دانم، نصفش را شما پنبه کاشتی ، نصف دیگرش را خودم پشم می کارم.

شکستن تخم مرغ در بازار

حدود 50 سال قبل یک روز در مغازه نشسته بودم که خانمی با بچه کوچکی در بغل را در بازار دیدم. بچه آنچنان گریه می کرد که دل هر بیننده کباب می شد. مادر بیچاره درمانده شده بود و بانگاه خود به همه التماس می کرد . من گفتم: خواهر بفرمائید داخل مغازه . او بدون حرفی داخل مغازه نشست . من بلافاصله رفتم ویک تخم مرغ خریدم.بعد چند خط با زغال روی آن کشیده و یک سکه2 ریالی روی آن گذاشتمودر حالی که تخم مرغ را روبروی بچه نگه داشته بودم، اسم همسایه ها و فامیل هایشان را سو ال کردم ولی بچه همچنان زار می زد تا اینکه اسم یکی از همسایه ها را گفتم .ناگهان تخم مرغ با صدای بلندی شکست و بچه آسوده شد . مادر بچه که از گریه او عاجز شده بود، مقداری پول در آورد و به من گفت: هر چی می خواهی بردار . گفتم :من برای رضای خدا این کار را کردم . جالب اینکه بر خلاف کسبه که می گفتند بچه از صدای شکستن تخم مرغ ترسیده و ساکت شده، بچه دیگر گریه نکرد و مادر هم چنان که دعا می کرد ،رفت.

عید گردشی در بازار

سالها پیش قسمتی از شهر پیشوا ،حدود مسجد سرچشمه جمعی از درویشان زندگی می کردند که در هر فصل به صحرا رفته و میوه و تره بار و حبوبات و غلات از کشاورزان می گرفتند و به بازار آورده و می فروختند. اینها هر کدام یک یابو که همان اسب درشکه میباشد ، داشتند که خورجین بزرگی روی آن می انداختند. گاهی این خورجین که پر می شد ، یک گونی پر هم روی این حیوان زبان بسته می گذاشتند .آنها موقع درو گندم و جو از هر کشاورز به قول معروف یک دسته می گرفتند وبه بیرون شهر آورده و خرمن می کردند وتا درو تمام می شد، این خرمن را می کوبیدند . در آن زمان چون رادیو و تلویزیون نبود و مردم علاقه زیادی به ائمه اطهار داشتند،این افراد از این علاقه استفاده کرده و برای آنها می خواندند و خورجین خود را پر می کردند . چند روز قبل از عید نوروز، این درویشان با قیافه های خواستنی که عبارت بود از کلاه نمدی، عبا ، کشکول ، تبرزین که روی آن کنده کاری شده بود ، تسبیح بلند شاه مقصود و چنته که به کمرشان بسته بودند، ازاول بازار شروع به خواندن می کردند .آنهابیشتر از مولا علی می خواندند، بدین مضمون: نا دعلیآ ،نادعلیآ، یا علی ویا نا دعلیآ، مظهر عجائب . یادم از آن شاهی زنم کز مصطفی دختر گرفت، با دو انگشت الهی،دراز خیبرگرفت . اگر دو نفر بودند بیت اول رایکی و بیت دوم را نفر دوم می خواند . مردم که تشنه شنیدن نام ائمه اطهار خصوصآ مولا علی بودند ، مبلغی به آنها میدادند .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 21:7  توسط مریم طبا طبایی  | 

آسیاب موتوری

بعد از برگشتن به پیشوا،برادر بزرگم یک آسیاب موتوری خرید و در منزلمان کار گذاشت و با هم شروع به کار کردیم .دوران سختی بود چون آسیاب بیرون از بازار و در یک کوچه خلوت بود. در آن زمان جمعیت کم و رفت و آمد هم خیلی کم بود. من مجبور بودم گونی های گندم را که هر کدام 100 کیلو بود به تنهایی حمل کنم . روزها گندم مردم راو شبها برای خودمان آرد می کردم و گاهی تا ساعت 10 شب گرفتارکار بودم .در این دوران خانمی با مادرم دوست بود.او یک دختر داشت وهمیشه به من می گفت: شما دامادم هستی و گاهی دور از چشم مادرم، برایم تخمه بو داده و انار و انجیر می آورد.مادرم با این کار موافق نبود .او خیلی مواظب من بود و تمام رفتارم را زیر نظر داشت. یک روز در بازگشت ازتهران، خانم همسایه و یک دختر مانتو و روسری که آنروزها خیلی کم بود ،را دیدم.آن دختر زیبا و مودب بود و مهرش در دلم نشست.وقتی به منزل آمدم،به مادرم گفتم :مادر من این دختر را می خواهم.او گفت :خیلی خوب فردا می روم و او را می بینم .من گفتم: نه، باید همین امشب بروی و او را برایم خواستگاری کنی .هر چه مادرم عذر آورد ،من قبول نکردم .مادرم رفت و پس از ساعتی برگشت و گفت: دختر گفته حرفی ندارم ولی چون من تازه دردانشگاه قبول شده ام،پسرتان باید دو سال صبر کند. من قبول نکردم ولی از آن به بعد سوژه دست بچه های فامیل شدم . در آن زمان رادیو و تلویزیون نبود وما هر شب دور هم جمع می شدیم .کسی به فرش و ظاهر نگاه نمی کرد. همه می خواستند بگویند و بخندند و شب را کوتاه کنند . در این میان من بیچاره سوژه آنها شده بودم .فامیل دو دسته بودند:دسته اول آنهائی بودند که خیر من را می خواستند و دسته دوم آنهایی بودند که می خواستند بدینوسیله تحقیرم کنند.یک شب نوبت دسته دومی ها بود و آنها دختر بدنامی را که وضع خوبی نداشت ،به من پیشنهاد کردند. خدا میداند چه حالی پیدا کردم. از آنجا بیرون آمده و شروع کردم با صدای بلند گریه کردن و با خدا دردودل کردن و گفتم :خدایا تو قادر مطلق هستی وهر کاری را می توانی بکنی ، از تو می خواهم یک دختر پیدا شود که  پدر و مادر و پدربزرگ و مادر بزرگش حاجی باشند. خلاصه آن شب با خداوند صحبتها کردم .شاید شما باور نکنید ولی کمتر از یک هفته بعد، پسر خاله ام آمد و گفت: پسر خاله ازدواج نمی کنی؟ گفتم :پول ندارم. گفت: پول نمی خواهد ،شما بله را بگوئید، باقی کار با من است.گفتم: حالا این دختر از کدام خانواده است ؟ گفت: از خانواده حاج علی آقا طباطبائی می باشد. گفتم :پسر خاله، ما کجا آنها کجا ؟او گفت: شما اگر بله را بگوئید کار تمام است . من هم گفتم اختیار با شماواو رفت و کار را درست کرد. این آخر خط جوانی من بود.چند روز بعد دایی بزرگم نزد من آمد و گفتک آقا حالا ما برویم و این دختر حاجی را برایت خواستگاری کنیم،شما  از عهده خرجش بر می آیی؟ من با اعتماد به نفس کامل گفتم: بفرمائید  تا حالا شماخرج ما را داده  اید؟ بنده خدا گفت :نه، پس ما برای خواستگاریمی رویم. چند روز بعد برای شیرینی خوردن رفتیم .مادرم از این وصلت خیلی خوشحال بود، چون حاج علی آفا پسر عمه اش بود و از طرفی هم به قول خودش من 25 سالم شده و جز ترش کرده ها رفته بودم .مادرم می گفت :دختربعد از 20 سال و پسربعد از 25 سال ترش کرده هستند .مادرم هر هفته من را وادار می کرد تا یک فلا کس بستنی برای خانواده عروس ببرم . من هم همین کار را میکردم ولی آن روزهامثل امروز نبود که پسر و دختر قبل از خواستگاری با هم آشنا باشند. آنروزها مردم معتقد بودند تا صیغه عقد جاری نشود، دختر و پسر به یکدیگر محرم نمی شوند .خانواده عروس بستنی ها را میخوردند بدون اینکه حتی من یک نظر عروس را ببینم. وقتی از محمد آباد به منزل برمیگشتم، به مادرم می گفتم: من دیگربه محمد آباد نمی روم .مادرم  با شوخی وخنده می گفت: تا هفته دیگر 7 روزباقی مانده است و یادت میرود. بعد میگفت: حالا بیا شعرش را برایت بخوانم . من از همه جا بی خبر می گفتم: بخوان و او این طور می خواند: مال عاشق خوردنی است، ریش عاشق کردنی است. باعث این ازدواج این بود که من در جوانی خیلی با سلیقه بوده و اکثر مجالس فامیل رامدیریت می کردم . در عروسیدختر خاله ام که برای شام سفره می انداختم، مادر خانم من را پسند کرده بود. آنقدر به فکر آبروداری بودم که حتیمجلس عروسی خودم را هم مدیریت می کردم طوریکه دایی خانمم که سرهنگ ارتش بود، من را صدا زد و گفت: آقا مگر شما داماد نیستی؟ گفتم: چرا. گفت: پس چرا نمی روی یک جا بنشینی؟ من در جواب گفتم: آبروی دو خانواده مهم تر از این است که من به عنوان داماد یک جا بنشینم . این حرف من آنقدراورا خوشحال کرد که پس از چند ماه برای عروسی دخترش من را به تهران دعوت کرد.در عروسی دخترش یک شب افراد فامیل و شب دیگر هم رفقای ارتشی اش با خانمها یشان دعوت بودند که خیلی هم تشریفاتی بود . او به من گفت: دلم می خواهد مثل عقد کنان خودت مجلس را مدیریت کنی و هر چه می خواهی به حمید پسر بزرگم بگو برایت تهیه کند. مجلس با شکوهی رابه کمک پسرش و دو نفر که از طرف داماد آمده بودند،مدیریت کردیم طوری که دخترش تا سالها بعد هر وقت مرا می دید اظهار محبت می کرد و میگفت: من زحمات شما را فراموش نمی کنم . دایی سرهنگ پس از عروسی ما را به قول معروف پاگشا کرد و برایمان یک بره کشت و گفت:  هر کس هر طور که دلش می خواهد از خودش پذیرایی کند . مادر خانم هم می گفت: از قدیم گفته اند: قوم زن لقمه بزن، قوم شو بلبشو .

ننه آقا

خانمم مادر بزرگ ناتنی داشت که به او ننه آقا می گفتند.او بسیار تمیز ، مودب ، با سلیقه و مهربان بود .اوچون بچه نداشت، بچه های پدر خانم را بسیار دوست داشت . من که هم داماد اول و هم از سادات بودم ،من را هم خیلی دوست داشت .ما هر وقت به محمد آباد می رفتیم،اودلش می خواست ما چند شب آنجا بمانیمولی من باید روزهابه بازاررفته و شبها برگردم و از طرفی هم نمی خواستم دل این پیرزن را بشکنم، فکر کردم که چکار کنم و فکری به ذهنم خطور کرد و گفتم: ننه  آقا ما که از ماندن نزد شما بدمان نمی آید،ولی یک اشکال دارد. گفت :چه اشکالی؟ گفتم: مگر شما نمی دانی عروس و دامادی که تازه عروسی کرده اند اگر سه شب از خانه خودشان بیرون باشند عقدشان باطل است و باید دوباره عقد کنند . این بنده خدای ساده هم قبول کرد و از آن شب به بعد شب دوم که تمام می شد با لحن صادقانه ای می گفت :مرضیه جان پاشو اثاثیه ات را جمع کن و برو و ما هم خوشحال می شدیم وبه خانه مان می رفتیم. مادرخانم که از موضوع خبر نداشت چیزی نمی گفت،اما مانده بود که چرا ننه آقا که این همه ما را دوست دارد، ما را بیرون می کند .تا این که یک شب همه در محمد آباد دور هم جمع بودیم و شب دوم ما هم تمام شده بود. گفت: آقا شما مگر نمی خواهید  به خانه تان بروید؟ من گفتم :نه  . مادر خانم با تعجب پرسید: چرا آنها را بیرون می کنی؟ او با صداقت گفت :آخر عقدشان باطل می شود . همه خندیند وگفتند:چگونه عقدشان باطل می شود؟ وقتی اوماجرا را گفت، کلک ما لو رفت.

خانواده استاد غلامحسین

واقعآ چه روزگاری بود. همه صفا و صمیمیت و یکدلی و یک رنگی و صداقت. یکی از فامیلهای پدر خانم بنام استاد غلامحسین که حدود 15 نفر زن و مرد و عروس و داماد بودند، سالی دو بار یکبار ایام عید و یکبارهم موقع رسیدن انار و انجیر به محمد آباد می آمدند. منزل پدر خانم باغچه چند هزار متری داشت که دارای درختان میوه متنوعی  بود. آنها می آمدند وچند روزی میهمان بودند. شاید شما فکر کنید این تعداد مهمان آنهم چند روز؟ بله. نه تشریفاتی بود و نه کسی به فکر غذا بود. همه می خواستند بگویند و بخندند.صبح بابازی عمو زنجیر باف وگرگم به هوا شروع می شد و یک وقت متوجه می شدیم  که ظهر شده و غذا تنها یک دیزی آبگوشت بود . هرکس به فکر ناهار برای خودش می افتاد. یکی تخم مرغ نیمرو، یکی نان و پنیر و سبزی درست می کرد.هر کس غذای مورد علاقه خود را می خوردند . شب ها شام پلو با روغن محلی و خورشت های خوب مثل  بادمجان و قرمه سبزی بود. همه مواد غذایی طبیعی و بیشتر از همان باغچه بدست می آمد .پدر خانم  دام هم داشت و ماست و پنیر و سر شیر و تخم مرغ و جوجه و همه چیز آماده و خود کفا بودند.آن روزها مثل امروز نبود که برای هر نفر که می خواهد میوه بخورد،یک بشقاب و کارد مجزاویک میزبان لازم باشد. هر کس هر میوه ای را می خواست ،بایدخودش از درخت بچیند.ضمنا میهمانها باید به مرغها و دام ها هم رسیدگی کنند. شب های سردهمه دور کرسی می خوابیدند و اگر جمعیت زیاد تر بود،عده ای در رختخواب می خوابیدند.البته  انداختن و جمع کردن رختخواب هم  با میهمانها بود .درشب های گرم تابستان ، هر سه یا چهار نفر یک پشه بند میزدند. خلاصه میهمان و میزبان همه با هم در کارها شریک بوده و کسی مسئول پذیرایی از کسی دیگر نبود.

بازی ها و سرگرمی ها

ترنا بازی

دو مدل انجام می شد.مدل اول جوان ها بازی می کردند و طرز بازی آن به  این صورت بود. یک دایره به قطر دو متر روی زمین می کشیدند . یک نفر درون دایره میرفت و نفر دوم با کمربند به او حمله کرده و اورا میزد تا موقعی که نفر دوم کمر بند را از نفر اول بگیرد. آنوقت باید او داخل دایره برود.مدل دوم زن دار و بی زن بود که یک نفر متاهل و نفر دوم بدون زن بود.

بازی جوغربیله به چند من

طرز اجرای این بازی این طور بود که هشت تا ده نفر جمع می شدند. پنج نفر آنها سمت راست و پنج نفر سمت چپ می ایستادند. هر گروه یک استاد داشت. گروه اول مقدار جو را تعین می کرد.مثلآ 15 من و بازی شروع می شد. استاد از گروه دوم می پرسید: مرد، مرد من، آنها جواب می دادند: لب، لب تو .بعد استاد می گفت: جوغربیله به چند من؟ مثلا می گفتند: 12 من و استاد می گفت: بالاتر .نوبت گروه دوم میشدکه از گروه مقابل می پرسید و آنقدر این کار ادامه داشت تا یک گروه جواب صحیح بدهد. آنوقت می گفتند: کولی ، کولی شما و آنها می آمدند و از گروه مقابل کولی می گرفتند .

دوز بازی

 بدین ترتیب که هر نفر سه ریگ داشتند و باید یکی از چهار گو شه مستطیل را ردیف کند تا برنده شود . این بازی  در تلویزیون هم اجرا شد.

بازی استخوان مهتاب

این بازی شب بود و در شبهای مهتاب انجام می شد .بازیکنان دو دسته می شدند. هر دسته چند نفر بودند. دسته اول استخوان را که یک قلم گوسفند بود، می انداخت و هر دو گروه شروع  به پیدا کردن آن می کردند . هر گروهی که استخوان را پیدا می کرد از گروه مقابل کولی می گرفت .

بازی پادشاه و وزیری

این بازی بیشتر  شبها  انجام می شد . به این ترتیب که یک قوطی کبریت را برداشته و روی یک طرف آن پادشاه و طرف دیگر وزیر را علا مت می زدند. در قسمتیازکبریت که جیوه داشت پادشاه و طرف دیگر وزیر و قسمت نوشته آنرا عاشق و قسمت پشت آنرا علامت دزد می گذاشتند.بعدآنقدر کبریت  را می انداختند تا پادشاه و وزیر آن معلوم شود و باز انداختن کبریت ادامه داشت تا آنروی کبریت که علامت دزد بود، می آمد. آنوقت وزیر میگفت: پادشاه دزد گرفتم . پادشاه می گفت: دزدت کیه؟ می گفت: این آقاست و شاه هر حکمی می داد،وزیر باید اجرا میکرد.

بازی هر چی دیدی دم نزن

این بازی در شب نشینی ها انجام می شد. به این ترتیب که همه در اتاق می نشستند و هر کدام یک نعلبکی در دست داشت . اولین نفر استاد بود که در نعلبکی او مقداری دوده بخاری وجود داشت . استاد انگشت اول خود را درون نعلبکی کرده و به صورت بغل دستی خود می مالید و می گفت: هر چی دیدی دم نزن، بازی رو بر هم مزن. البته این کار را طوری انجام می دادند که فرد بغلی نبیند . همه همین کار را می کردند با این تفاوت که آنها نعلبکی هاشان خالی بود . وقتی بازی تمام می شد ائینه می آوردند و می گفتند: حالا خودتان را ببینید . فرد اول سیاه شده بود و همه می خندیدند .

بازی دو جن

 در مجالس عروسی عده ای مثل تاتر امروز، بازی های متنوع انجام می دادند . یکی از آنها خیلی جذاب  و به نام بازی دو جن بود . دو نفر خودشان را به صورت جن درست کرده وبرهنه با صورتی سیاه یکباره به وسط جمعیت حاضرمی دویدند و همه جیغ زده و فرار میکردند .

 یکی ازاین دو جن تعریف می کرد:وقتی به سربازیرفته بودم،شبی به فرمانده مان گفتم :اگر اجازه بدهید من می خواهم به داخل لامپ برق آسایشگاه بروم. فرمانده گفته بود: این کار امکان ندارد .او گفته بود: شما بچه ها را خبر کنید. همین کار را میکند بعداو به فرمانده می گوید: باید همه پاک باشندو اگر کسی در جمعیت ناپاک باشد هم خودش سیاه می شود و هم من آسیب می بینم . او می گفت: یکی از بچه های خودمان را پای کلید برق گذاشته و یکی از سربازان که سرش کچل بود، در وسط آسایشگاه نشست و یک نفر از بچه ها را هم با مقداری دوده کنار او نشاندم و به او گفتم :هنگامیکه  من به سوی لامپ خیز برمی دارم،دوده را به صورت فرد کچل بمال وکسی هم که کنار برق است، لامپ را خاموش کند .اومی گفت: کارها را مرتب کرده و روبروی لامپ ایستاده و دعا خواندم.بعد یک باره بسوی لامپ خیز برداشته و خودم را به زمین زده و شروع به ناله کردن کردم و در این موقع لامپ را روشن کردیم . فرمانده و سربازها از خنده ریسه رفتند . فرماندمان چند روز مرخصی به من داد.

لطیفه مرغ ها و الاغ ها

 در آن زمان تقریبآ همه خانواده ها مرغ و خروس داشتند که صبح و ظهر موقع غذا خوردن ، به داخل اتاق هجوم می آوردند .در این هنگام صاحبخانه می گفت :کیش، بروید بیرون و مرغ و خروس ها بیرون می روند و از هم می پرسیدند: اسم تو کیش است ؟می گفت: نه.بعد یکی یکی از هم می پرسیدند و همه می گفتند: نه. آنوقت مرغ و خروس ها می گفتند: بابا با ما نبوده و دوباره به اتاق هجوم می آوردند و باز صاحب خانه می گفت: کیش بروید بیرون و این کار چند بار تکرار می شد . این لطیفه هم مربوط به الاغ ها است. شیطان در گوش الاغ نر می گوید: خبر داری؟ می گوید: نه .شیطان میگوید: تمام الاغ ها ی ماده را کشتند . الاغ نر فریاد می زند: آخ آخ .بعد شیطان می گوید: حالا چند تا دیگر باقی مانده است و آنوقت الاغ نر می گوید: آخی آخی.

بازار در گذشته

نیم قرن پیش بازار حال و هوائی داشت.اکثر مشتری ها با الاغ  برای خرید به بازارمی آمدند . وسیله حمل و نقل آنزمان، الاغ و اسب وشتر بود. در سالهای 1330 پیشوا قطب منطقه ورامین بود ومردم روستاها ی ورامین مثل جلیل آباد ،شوران ، پوئینک، طارند، کریم آباد ، قشلاق ، پلیس راه و گاهی از مامازن و پاکدشت هم برای خرید با اسب و الاغ به بازار پیشوامی آمدند . اینها مانند خودرو های امروزی پارکینگ می خواستند .برای همین هم اول بازار کاروانسرائی بود که طویله، باربند ، قهوه خانه بزرگ و جائی برای بار ها داشت.حق پارکینگ هر الاغ یا اسب 2 ریال بود . آنهائی که کارشان تا ظهر تمام نمی شد، ناها ررا هم در قهوه خانه میخوردمد.ناهار دیزی با گوشت های خوشمزه 10 ریالی بود.هر استکان چایی هم 1 ریال بود .افرادی که از دماوند بارزال زالک ، خربزه ، هندوانه ، طالبی و امثال اینها را می آوردند ، بارشان رابه بار فروش می فروختند . بعضی از مشتری ها ی زرنگ که می خواستند از 2 ریال حق پارکینگ الاغ خود فرار کنند، ضمن خرید، الاغ خود را جلوی مغازه نگه می داشتند  .آنها گاهی سگ اشانرا با خود به بهزار می آوردندکه مورد سرگرمی بازاریها قرار می گرفت.بازاریها این زبان بسته را دوره می کردند،طوریکه مجبور بود بداخل یکی از مغازه ها پناه ببرد .چه روزگاری بود. وفور نعمت. هر روز روستاییان، مقدار زیادی ماست، پنیر ، کره ، کشک ، پوست ، جگر گوسفند ، مرغ ، جوجه و تخم مرغ را برای فروش به بازار می آوردند  یادم هست فروش اجناس در آن زمان حال و هوائی داشت. مثلآ میوه فروش ها میگفتند:بادمجونه، مرغ سیاه بی جونه.یا شهریاری دارم انگور، انگور که با نون میخوری. خیار سبز دولاب . بقالها هم داد می زدند: ماست تازه،  پنیر پر چرب . آنطرف بازار داد می زدند: سبزی خوردن، سبزی تازه، یخ بلوره(آن زمان یخ را از یخچالهای زمینی وآن قسمت یخچال که آب صاف یخ زده و بلوری بود،می آوردند)آنطرف داد میزدند : سیب گلابه ، هلو پر آبه و یکی هم داد می زد: زالک، زال زالکه ،میوه باغ ملکه و یکی هم داد می زد :نون گندم ، نون تازه .البته اکثر مردم نان رادر خانه هایشانمی پختند.خلاصهتانزدیک ظهردربازار سر و صدایی برپا بود. یکی از عجایب این بودکه در بازار همیشه یک دیوانه وجود داشت . بامزه ترین شان فردی به نام حاجی دیوونه بود.او گاهی برهنه از این طرف بازار به آن طرف می دوید و میگفت: حاجی لختش قشنگه و کاسب ها هم که بیکار بودند با او هم صدا می شدند . این برنامه تا ساعتی ادامه داشت.

سلمونی های سیار

دربازار همیشه یک سلمونی سیار وجودداشت . آنها با یک کیف که در آن یک تیغ ،چند شانه ، یکی دوتا قیچی ، یک کاسه استیل کوچک ، یک فرچه و یک صندوق تاشووجود داشت، دائم در حال قدم زدن  در بازاربودند تا شکاری به تور بزنند . شکار آنها اکثرآ پیرمردها یا افرادی که از روستا می آمدند، بودند.وقتی شکار در تور می افتاد ، بلافاصله صندلی تاشو باز می شد و شکار روی صندلی می نشست و سلمانی در همان بازار لنگ را بدور گردن او میبست و شروع به کار می شد و پس از اتمام کار با همان لنگ پر از موبه سر و صورت او زده و مبلغ 5 ریال مزد آنرا دریافت می کرد. در این رابطه لطیفه ای هم گفته اند که خارج از لطف نیست. می گویند یکی از همین سلمونی ها دوره گرد صورت شخصی را می تراشید ولی چون تیغش خوب نبود ، نصف صورت او را تراشیده و چند جای آنرا زخم کرده و روی آنها یک تکه پنبه می گذاشت که طرف بلند شد و لنگ رااز گردنش باز کرد که برود . سلمونی گفت: آقا هنوز نصف صورت شما مانده . طرف گفت: می دانم، نصفش را شما پنبه کاشتی ، نصف دیگرش را خودم پشم می کارم.

شکستن تخم مرغ در بازار

حدود 50 سال قبل یک روز در مغازه نشسته بودم که خانمی با بچه کوچکی در بغل را در بازار دیدم. بچه آنچنان گریه می کرد که دل هر بیننده کباب می شد. مادر بیچاره درمانده شده بود و بانگاه خود به همه التماس می کرد . من گفتم: خواهر بفرمائید داخل مغازه . او بدون حرفی داخل مغازه نشست . من بلافاصله رفتم ویک تخم مرغ خریدم.بعد چند خط با زغال روی آن کشیده و یک سکه2 ریالی روی آن گذاشتمودر حالی که تخم مرغ را روبروی بچه نگه داشته بودم، اسم همسایه ها و فامیل هایشان را سو ال کردم ولی بچه همچنان زار می زد تا اینکه اسم یکی از همسایه ها را گفتم .ناگهان تخم مرغ با صدای بلندی شکست و بچه آسوده شد . مادر بچه که از گریه او عاجز شده بود، مقداری پول در آورد و به من گفت: هر چی می خواهی بردار . گفتم :من برای رضای خدا این کار را کردم . جالب اینکه بر خلاف کسبه که می گفتند بچه از صدای شکستن تخم مرغ ترسیده و ساکت شده، بچه دیگر گریه نکرد و مادر هم چنان که دعا می کرد ،رفت.

عید گردشی در بازار

سالها پیش قسمتی از شهر پیشوا ،حدود مسجد سرچشمه جمعی از درویشان زندگی می کردند که در هر فصل به صحرا رفته و میوه و تره بار و حبوبات و غلات از کشاورزان می گرفتند و به بازار آورده و می فروختند. اینها هر کدام یک یابو که همان اسب درشکه میباشد ، داشتند که خورجین بزرگی روی آن می انداختند. گاهی این خورجین که پر می شد ، یک گونی پر هم روی این حیوان زبان بسته می گذاشتند .آنها موقع درو گندم و جو از هر کشاورز به قول معروف یک دسته می گرفتند وبه بیرون شهر آورده و خرمن می کردند وتا درو تمام می شد، این خرمن را می کوبیدند . در آن زمان چون رادیو و تلویزیون نبود و مردم علاقه زیادی به ائمه اطهار داشتند،این افراد از این علاقه استفاده کرده و برای آنها می خواندند و خورجین خود را پر می کردند . چند روز قبل از عید نوروز، این درویشان با قیافه های خواستنی که عبارت بود از کلاه نمدی، عبا ، کشکول ، تبرزین که روی آن کنده کاری شده بود ، تسبیح بلند شاه مقصود و چنته که به کمرشان بسته بودند، ازاول بازار شروع به خواندن می کردند .آنهابیشتر از مولا علی می خواندند، بدین مضمون: نا دعلیآ ،نادعلیآ، یا علی ویا نا دعلیآ، مظهر عجائب . یادم از آن شاهی زنم کز مصطفی دختر گرفت، با دو انگشت الهی،دراز خیبرگرفت . اگر دو نفر بودند بیت اول رایکی و بیت دوم را نفر دوم می خواند . مردم که تشنه شنیدن نام ائمه اطهار خصوصآ مولا علی بودند ، مبلغی به آنها میدادند .

مطرب های محلی

 آنها دو دسته بودند:یکی ضرب یا تنبک و دیگری کمانچه یا ویولن میزد و گاهی هم از تصنیفهای قدیمی می خواندند . یادم هست یکی از آنها کمانچه و دنبک قشنگی میزد و خیلی بامزه بود.او می گفت: شکرلله که در فقر برویم و اشد ، کاغذ قرارم گمشده بود، سکینه خانم پیدا شد .

قبل از عید نوروز، حاجی فیروز و کوسه هم به بازار می آمدند: یک فردی که خود را سیاه کرده بود بنام حاجی فیروز و یک سیاه دیگر که تعدادی زنگوله به خود آویزان کرده بود،به نام کوسه. یک کارگردان با دایره زنگی آنها را همراهی می کرد و این طور می خواندند : حاجی فیروزه، سالی یه روزه . یا کوسه اومد نترسید، کوسه ما رقاصه، غلام شاه عباسه. یا می گفتند: ارباب خودم سلام علیکم،ارباب خودم سرتو بالا کن.

یک سال درویشی غریب به بازارآمده بود واین بیت شعر را میخواند:نه درویشم ،نه غولم. زوارم و بی پولم . کاسب خوش ذوقی جوابش را اینطور داد: به تخمم و به دولم، من مثل تو بی پولم. یکی از کسبه بازار کارش  خرید ادویجات و مرغ و جوجه بود . او در آخر بازار انباری داشت .او مقدار زیادی فلفل قرمز میخرید و در آنجا انبار می کرد و نهایتا به تهران میبرد. وقتی او فلفل ها را خالی می کرد ، گونی خالی آنرا اول بازار تکان می داد و گردتند فلفل در بینی کسبه رفته و به عطسه و سرفه کردن می افتادند و می فهمیدند که کار او است. یکی دیگر از کارهای بامزه اوگذاشتن کله قند روی صندلی وتکه کردن آن از وسط با دست بود.

خاطره ای از کار کردنم در بازار

زمانیکه شاگرد  دایی کوچکم بودم،یک مشتری داشتیم که از سلمان آباد با یک یابو بزرگ به بازار می آمد. نزدیک مغازه که می رسید، دایی ام که با او شوخی داشت با لحن با مزه و با صدای بلندی به او می گفت: آهای نامت چنه؟ او می گفت: نامم علی .دایی می گفت:  قربان نامت که نام امامانه. پر قبانت چنه؟ او می گفت: مکیان .دایی  می گفت: های من خیالم نانه که آن قوت جانه. زمانیکه در بازار شاگرد دایی ام  بودم، چند نفراز دوستانکه آنها هم شاگرد بودند ، گفتند: بچه ها بیاید به  امامزاده شازده که در نزدیکی ورامین بود، برویم. آن زمان مردم ورامین  خیلی به این امامزاده اعتقاد داشتند . تا ظهر ما 17 نفر شدیم. یادم هست یک بزغاله  به مبلغ 13 تومان ، برنج  رشتی ، روغن محلیو زغال خریده و سیخهای کباب و فرش را برداشتیم و با یک آشپزآشنا،هر کدام سوار بردوچرخه به امامزاده رفتیم . جالب اینکه شب نهم ماه ربیع الاول بود واین شب به شب عمر کشان معروف بود.مابه امامزاده رفته و یک چهار دیواری بدون سقف از متوالی امامزاده گرفتیم و در آنجا مستقر شدیم . پس از زیارت امامزاده شروع به  بزن و بکوب کردیمطوریکه متولی امامزاده گفت :شما به زیارت یا مطربی آمده اید ؟

تخلیه بار در بازار

خدا رحمت کند حاج اکبر جعفری که به حاج اکبر شوقی معروف بود.ا ودر تهران مغازه لوازم یدکی داشت. در نزدیکی مغازه اش یک انبار اجاره کرده بود و بار بازار را آنجا جمع می کرد.او هرشب بارها رابا ماشین باریش به منزلشدر پیشوامی آورد. چند نفر بارها را خالی می کردند . این بندگان خدا که گاهی برای 100 گرم نخود یا دیگر اجناس درمانده بودند، اگر هنگام خالی کردن بار جنسی از گونی  می ریخت،آن را جمع کرده و به صاحبش برمی گرداندند.

 

بردن جهیزیه توسط باربرها از بازار

از کار های باربرها،بردن جهیزیه عروس بود.آنها که گاه تا 15 نفر می شدند ، هر کدام یک قلم از جهیزیه را در مجمعه ای حمل می کردند . یکی از آنها که مسن تر بود، در کنار آنها راه میرفت و با صلوات فرستادن جلوه خاصی به این برنامه می داد . یک نفر از خانواده عروس همراه این جمعیت بود . وقتی آنها وارد منزل داماد می شدند ، صلوات فرستاده و با هوی شاباش و رقصیدن با مجمعه، اجناس را پائین نمی گذاشتند تا خانواد داماد مبلغی پول به رئیس آنها که همان پیرمرد بود، میداد.بعدرییس آنها با ذکر صلوات اجازه بر زمین گذاشتن اجناس را می داد.یکی از باربرهاخیلی با مزه و شوخ بود و هنوز بازاریانی که سن بالائی دارند به نیکی از او یاد می کنند. از کارهای او این بود که وقتی مشتری با الاغ یا اسب به بازار می آمد،او مخفیانه  افسار الاغ را از گردنش باز کرده وبه گردن خودش می انداخت . صاحب الاغ تا بر می گشت ،او را میدید و می خندیدو چون همه او را می شناختند،از کار او ناراحت نمی شدند . یکی دیگر از کارهایش این بود که اول بازار داد میزد: گور بابای هر چی بیچاره .اولین روزهای پائیز، اگر هوا سرد می شد و باد می آمد، او با صدای بلند می گفت: آهای جوان ها، آهای جاهلها، باد آشتی کنان زد. بروید با ننه هایتان صلح کنید که دیگر نمی شود در بازار خوابید. خلاصه روزی نبود که کسبه از کارهایش نخندند. خدا اورا بیامرزد با این که وضع مالی خوبی نداشت ولی آنقدر مناعت طبع داشت که اگر مغازه ای را به او می سپردند و پول و جنس زیادی هم در آن بود، اصلآ به آنها نگاه نمی کرد . همه دوستش داشتند .او با اکثر کسبه شوخی می کرد . آنقدر خداوند به او قدرت بدنی داده بود که صد کیلو بار را با یک دست زیر بغل زده و داخل ماشینمی انداخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 20:59  توسط مریم طبا طبایی  | 

 

 


برچسب‌ها: مشهد, حرم امام رضا, ع, مغازه, کشاورزی, شیرگاه مازندران, زغال, راه آهن, تحریم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 22:4  توسط مریم طبا طبایی  | 

 

اینجانب سید رحیم طباطبائی فرزند سید حسین دارای شناسنامه شماره329 متولد ۱۳۱۴در روستای بلعرض از توابع ورامین و ساکن پیشوای ورامین، از دوران کودکی علاقه زیادی به ادبیات و موسیقی و شعر داشتم ،ولی کمبود امکانات در روستا  همیشه مرا رنج می داد تا اینکه در سال 1328 ازروستای بلعرض به پیشوا آمدیم وکلاس ششم را در مدرسه شیخ جنید با مدیریت برادران گنجوی که واقعآ معلمین نمونه بودند گذراندم . من بسیار خوشحال بودم که به این شهر که در آنزمان به قصبه معروف بود، آمده ام .ولی دست قضا نگذاشت که به خواسته هایم برسم چون در همان اوائل سال پدرم مرحوم شد و این کمترین امکانات مادی هم از دست رفت و من به جا ی اینکه فرزند باشم ،سرپرست خانواده شدم ومتاسفانه آرزوهایم برآورده نشدولی راضیم به رضای خدا. در سال 1328 گواهی نامه ششم ابتدایی  و در تاریخ 3/10/1339 ورقه سربازیم را با دو ماه خدمت گرفتم . در سن 27 سالگی ازدواج نموده و دارای پنج فرزند شدم که دو تای آنها پسر و سه تای آنها دختر میباشند که به لطف خداوند متعال و توجه ائمه اطهار خصوصآ مادرمان حضرت زهرا(س) پسر بزرگم و دختر دومم پزشک متخصص بیهوشی شدند و دختر اولم افتخار معلمی را داشت که در حال حاضر بازنشسته شده است . پسر کوچکم فروشنده لوازم منزل و دختر کوچکم خانه دار هستند.

دوران کودکی و نوجوانی

هنوز 5 سالم تمام نشده بود که وارد مکتب شدم. معلمان مکتب خانه در آن زمان بیشتر  روحانی بودند . مکتب خانه عبارت بود از یک اتاق 4*3 با یک گلیم پنبه ای یا گلیم الوان که  از پشم و نخ دامهای خودشان بافته میشد با رنگ آمیزی طبیعی مانند روناس ، پوست و برگ درخت گردو و پوست انار که بابت هیچکدام پولی داده نمی شد . برای بافتن  گلیم همه به هم کمک می کردند. برای مثال چند همسایه با کمک یکدیگر این گلیم را می بافتند . بچه ها روی  گلیم بصورت دو زانو و یا چهار زانو می نشستند، چون معتقد بودند در برابر قرآن باید با ادب باشند. در بالای مکتب خانه، معلم روی تشکی می نشست و چند تا بالش هم پشتش میگذاشت که به آن تکیه دهد . در کنار معلم چند  ترکه انار برای تنبیه بچه ها بود . معلم می گفت: عمه جزء ودرس شروع می شد تا به سوره ویل و لکل همزه میرسید و اینجا بود که معلم می گفت: ویل لکل یک ترع کل که منظورش همان مرغ کرچ بود و باید شاگرد یک مرغ بیاورد. خلاصه من یک سال را در بلعرض به مکتب رفتم .بعد با چند نفر بچه ها به محمد آباد که حدود 5 کیلو متر راه بود ،رفتیم . معلم که او را آشیخ یا  میرزا می گفتند، اگر ساکن آن ده نبود هر شب منزل یکی از بچه ها میماند و حقوق او ماهی دو تومان بود . گاهی بچه ها ی کشاورزان که پول نداشتند به جایش گندم یا جو به معلم میدادند. پول خیلی کم بود . واحد پول از یک شاهی که معادل5 دینار بود شروع میشد که بعد میشد زار که ده دینار و ده شاهی و پنجاه دینار واحد یک ریال میشد. در  مکتب غیراز قرآن خط سیاق هم تدریس می شد.  در آنزمان اکثر قریب باتفاق کسبه دفتر خود را با خط سیاق می نوشتند چون خط سیاق نقطه ندارد وخیلی کم اشتباه می شود و واقعآ حیف که این افتخار ملی  به فراموشی سپرده شد . من  این خط را بلد هستم و تا چند سال پیش دفترم را هم سیاق و هم با عدد می نوشتم و بسیار کم اتفاق میافتاد که اشتباه شود. سال دوم به محمد آباد رفتم چون درمحمد آباد مدرسه افتتاح شده بود . در روستاهای جنوب پیشوا اول خاوه  و بعد محمد آباد بود. به این دلیل که خاوه از دهات خاصه  یعنی مربوط  به خانواده سلطنتی بود. پدربزرگ و مادر بزرگ مادریم  درمحمد آباد زندگی میکردند.من ناهاربه منزل آنها می رفتم  و آنها هم که بقول معروف اولاد بادام و نوه مغز بادام است حسابی به من می رسیدند.  شغل پدر بزرگم پیله وری  و تقریبآ مثل خرازی امروز بود به اضافه مقداری خوردنی از قبیل گردو ، بادام و تخمه جات . آنجا خیلی به من  خوش می گذشت. خاطره ای از پدر بزرگم  رابرایتان می نویسم. زمان رضاه شاه بود و عزاداری و سینه زنی برای امام حسین (ع) ممنوع شده بود .لذا او به مردم محمد آباد میگوید: روز عاشوراهر کس از مردم محمد آباد درامامزاده سینه بزند و عزاداری بکند،من ناهارشان  راداده و به هر کدام مبلغی پول هم می دهم . مردم هم که بدنبال این موقعیت بودند ، تا ظهر عاشورا عزاداری می کنند.ظهر که می شود مردم می گویند: خب کربلایی رضا حالا ما باید چیکار کنیم؟ او با روی گشاده می گوید: خودتان می دانید  من آنقدر پول ندارم که به شما بدهم . ناهار هم مقداری گوشت بار کرده ایم وهر کس مایل است ناهار به منزل ما بیاید و همه میخندند و می گویند: دست شما درد نکند.

 بلعرض به دو دسته تقسیم می شد:  بالاده و پائین ده و بیشتراوقات با هم دعوا می کردند . ما چند خانوار سادات بودیم که  کاری با آنها نداشتیم .وقتی  که دعوا شدت پیدا می کرد، مردم  از پدرم کمک می خواستند که بیاید و آنها را ساکت کند و او که همیشه شال سبزی به کمرداشت ،شالش را باز می کرد و وسط کوچه می انداخت و دعوا خاتمه میافت. آنزمان مردم به سادات خیلی علاقه داشتند وبه آنها احترام می گذاشتند. یادم هست در آن سالها کشاورزان کنارصیفی خود کرت برای یکی از سادات  می کاشتند و باید خود سید میوه آن را بچیند و برای خودش ببرد و اگر احیانآ آن سید یادش میرفت ومیوه ها ی آن خراب میشد، کسی به آنهادست نمی زد. پدرم کشاورز بود.

جمع آوری هیزم برای سوخت

از کارهایی که بچه ها از سن 5 یا 6 سالگی انجام می دادند، جمع آوری هیزم برای سوخت سماور و اجاق بود. هنوز زغال به ده نیامده بود. از جمله سوختهای مفید که بچه ها جمع آوری می کردند مدفوع شتر و ریشه چالتاق بود که آتش آن خیلی می ماند .مخصوصآ ریشه چالتاق که به آن کمچک می گفتند و بسیار محکم بود . مدفوع شتر هم تمیز و گرد بود و برای سماور خیلی خوب بود . برای سوخت آبگوشت از مدفوع گاو و کاه که در آن زمان فراوان بود، استفاده می کردند. بدین ترتیب که دیزی سفالی را روی اجاق قرار داده و دور آن مدفوع گاو و کاه میریختند.آبگوشت آهسته میجوشید تا پخته شود. حمل و نقل بار بیشتر با شتر و الاغ بود .در آن زمان شتر زیاد بود .ما گاهی همراه بزرگتر ها به صحرا رفته و به آنها که خار و چالتاق میبردند کمک آنها می کردیم.

دبستان محمد آباد

در سال 1321 در روستای محمد آباد دبستان دولتی افتتاح شد. در این زمان در روستاهای جنوب پیشوا فقط یک دبستان در روستا ی محمد آباد وجود داشتو کودکان  از روستا های بلعرض، قلعه نو، کهنک ، زواره ور ، شمس آباد و فتح آباد به آن دبستان می آمدند .ما برای رفتن به این مدرسه  مجبور بودیم هر روز 5 کیلو متر راه برویم و برگردیم .روزگار سختی بود .ما گیوه ها ی تخت  که بهترین آن گیوه احمد رضائی بود،میپوشیدیمولی این گیوه ها برای بارندگی و یخبندان مناسب نبود چون از در منزل که بیرون میامدیم آنها خیس شده و پا وگیوه به هم یخ می زد . بعد ها کفشهای لاستیکی و چرمی به ده آمد .در مسیر مدرسه قلعه وبرجی به نام قلعه حرمین وجود داشت که خیلی دیدنی بودوما برای رفع خستگی به داخل قلعه رفته و استراحت میکردیم. ولی جویندگان گنج هر روز قسمتی از آن را خراب و اجناس قیمتی آنرابه سرقت میبردند و کسی نبود که از این ثروت ملی حفاظت کند.

سال هفت برفی

 در همین سالها برف سنگینی به ارتفاع دو متر باریدو مدارس یک ماه تعطیل شد . پس از یک ماه تعدادی شتر آورده و با آنها با پاهای پهن خودبرفها را کوبیدند و کوچه ای در بیابان پر برف درست کردند .با اینحال ما تا چند وقت نمی توانستیم از این کوچه به این طرف و آن طرف برویم . برف ها تا فروردین روی زمین بود . اما نکته جالبی که در این راه اتفاق می افتاد این بود : همان طور که گفتم روستای خاوه که در 6کیلو متری محمد آباد بود، ده خاصه و مربوط به خانواده سلطنتی بود.در آنزمان اکثر روستاها دارای قناتهای پرآب بود وهرده مقدار زیادی غلات و حبوبات داشت که اینها را با شتربه تهرانمیبردند . راه آنها از نزدیکهای محمد آباد بود . هنگامیکه ما از مدرسه مرخص می شدیم بیشتر و قتها با این شترها که سرو گردن آنها را با منگوله های رنگارنگ تزئین کرده بودند ،برخورد میکردیم . هر قطار شتر شامل ده شتر بود . یک ساربان سوار شتر اول که معروف به لوک بود ،می شد.او نمی توانست همه شتر ها را کنترل کند ومامیتوانستیم منگوله های شترهارابکنیم ولذا هر روز با ساربان ها دعوا داشتیم. گاهی ساربان ها شکایت ما را به مدیر مدرسه می کردندو مدیر ما را یکساعت در مدرسه نگه می داشت و ما تا به منزل برمیگشتیم ،هوا تاریک شده بود. مدارس در آن زمان دو شیفت بود.شیفت صبح ازساعت 8صبح تا ظهر و شیفت عصر از ظهر تا 4عصر بود .یادم هست هنوز شیشه فراوان نبودو درپنجره کلاسها ازطلق استفاده می شد . بخاری ها چوبی و در روز چند ساعت گرم بود. درو دیوار دارای سوراخ های متعدد بود و علت گرمی کلاسها دیوارهای ضخیم خشتی آنها بود که گرما را نگه می داشت. معلمان و مدیر مدرسه از احترام خاصی برخوردار بودند. مثلآ شب عید دانش آموزان برای مدیر و معلمان مدرسه مرغ ، جوجه ، تخم مرغ و گاهی بره می آوردند .یادم هست کلاس پنجم ابتدائی برای امتحان نهائی از کتاب کلیله و دمنه  دیکته گفته  ودرس آلیاژ که همان شیمی امروز هست را درس میدادند.

تبعید دو استاد دانشگاه

 مدتی که درمدرسه محمد آباد درس می خواندم ،یک چیز نظرم را خیلی جلب کرد که آنروزها ما آنرا درک نمی کردیم و آن وجود دو شخصیت بزرگ بود که در حد استاد دانشگاه بودند. ولی حالا چرا این بندگان خدارا فرستاده بودند به روستا ؟شاید تبعید شان کرده بودند ؟یکی از آنها استاد معماری بود که با کمک بچه ها اشکال هندسی زیبا و گل کار هایی می کرد که نمونه اش را من در میدان های تهران می بینم . دومی از خانواده اشراف وخیلی مودب بود .هیچکدام خانواده شان را نیاورده بودند.آنها  غذایشان برنامه ریزی داشت و هر دو ظاهری آراسته و تمیز داشتند.

 واقعآ شما حساب کنیدفرق بچه ای که در سن 7 سالگی باید روزی 10 کیلومتر پیاده راه برود و یا با آن سختی که گفتم دست و پنجه نرم کند با بچه های امروزی که کمتر از 1کیلومتر را با سرویس می روند. حالا کاش با آنهمه مشکلات وقتی از مدرسه برمی گشتیم، استراحت کافی می کردیم . وقتی وارد منزل شدهو از سرما می لرزیدیم ،به زیر کرسی می رفتیم تا یخ پاهایمان باز شود .آنوقت باید بلند شده و با کمک پدر علوفه برای دامها یمان درست کنیم .چون در آنزمان همه خانوارها دام و مرغ و جوجه داشتند . همه خود کفا بودند .خلاصه کلاس پنجم که تمام شد در سال 1328 به پیشوا آمده و کلاس ششم را در مدرسه شیخ جنید پیشوا به پایان رساندم .تا آنجا که من یادم هست روستای بلعرض در سالهای 1321 تا 1327 موقعیت  مناسبی داشت چون قناتش آب خوبی داشت .مرحوم پدرم با سه نفر دیگر که یک تیم کشاورزی را تشکیل می دادند، هر سال حدود 200 خروار غلات و مقداری پنبه و حبوبات و صیفی جات برداشت می کردند. من یادم هست کلاس دوم دبستان بودم و ارباب  که به درستی و صداقت پدرم ایمان داشت ،200 خروار گندم را تحویل ما داد . هر چه پدرم گفت من با این بچه کلاس دوم نمی توانم این کار را انجام دهم ،ارباب قبول نکرده و انبار را تحویل ما داد و هم هر طور بود حساب آنرا کردم و پس از اتمام کار که انبار خالی شد، حدود 14 خروار گندم زیاد آمد. چون آنزمان گندم را باترازوهایی  که از  کلاش گندم و پوست درست می کردند ،می کشیدند . این ترازو ها هر بار 5من تبریز که 15 کیلو یابقول آنروز یک ری بودمیکشیدند. مردم آنزمان به قول معروف چشم و دلشان سیر بود، یک دو مشت که حدود 10 سیر یا 750 گرم بود، رویش میریختند و لذا این اضافه انبار از این جهت بود .ولی پدرم  قبول نکرد. هر چه ارباب گفت: سید من 200 خروار غله به شما تحویل داده وهمین اندازه هم حواله دادم ،لذا اضافه آن مال شما است، پدرم  قبول نکرد . وقتی ارباب سوال کرد آخر برای چه؟ در جوابش گفت: بچه هایم از این نون میخورند و بد می شوند واین در حالی بود که مادر همان وقت مقدار 30 من یا 90 کیلو گندم از ارباب مساعده گرفته بودیم تا سر خرمن به او بدهیم 0 یکی از آن سه نفر که از روستای خاوه محل سکونت ارباب آمده بود ،به موقعیت پدرم حسادت می ورزید ، بدنبال فرصتی بود که پدرم را عصبانی کند تااین که یک روز مادرم  ازصحرای خودمان که نزدیک منزلمان بود، مقداری لوبیا بلبلی سبز چیده بود و آن مرد که میدانست پدرم نسبت به خانواده به خصوص مادرم خیلی حساس است، لوبیا ها را از دست مادرم گرفته بود . وقتی مادرم جریان را برای پدرم تعریف کرد ،اوهمان روز بدون اینکه خانه ای در پیشوا کرایه کند یا بخرد اسباب ما را آورد و در حیاط عمه ام ریخت و گفت :شما امشب بچه ها را جا بدهید تا فردا من خانه ای کرایه کنم .او خانه ای را خرید و ما به منزلی که دو اطاق گنبدی و خشت و گلی داشت،رفتیم . مرحوم دایی ام یک باغ و مقداری زمین به ما داد و پدرم کشاورزی را در پیشوا شروع کرد.


برچسب‌ها: پیشوای ورامین, سید رحیم طباطبایی, مکتب, خط سیاق, گندم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 21:12  توسط مریم طبا طبایی  |